پارت صد و چهارم :

فصل 47
پنج سال مثل برق و باد گذشت. نیلوفر پنج ساله شده بود. چقدر خوشحال بودم که مهشید را کنارم داشتم. رابطه ما در این سال‌ها مثل دو دوست نبود. مثل دو خواهر بود. گذشته از همه این‌‌ها حامد به معنای واقعی کلمه یک مرد بود. خیلی هوای من و دخترم را داشت و در قبالمان احساس مسئولیت می‌‌کرد. حامد مرد آرام و در خود فرو رفته‌‌ای بود اما موقع عصبانیت هیچ چیز جلو دارش نبود. تنها کسی که می‌‌توانست Ø

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۰۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    1

    🙏💞💋

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ❤🌹

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️