حسرت با هم بودن به قلم مرضیه نعمتی
پارت صد و چهارم :
فصل 47
پنج سال مثل برق و باد گذشت. نیلوفر پنج ساله شده بود. چقدر خوشحال بودم که مهشید را کنارم داشتم. رابطه ما در این سالها مثل دو دوست نبود. مثل دو خواهر بود. گذشته از همه اینها حامد به معنای واقعی کلمه یک مرد بود. خیلی هوای من و دخترم را داشت و در قبالمان احساس مسئولیت میکرد. حامد مرد آرام و در خود فرو رفتهای بود اما موقع عصبانیت هیچ چیز جلو دارش نبود. تنها کسی که میتوانست Ø

لطفا صبر کنید...

اسرا
1🙏💞💋