لیست کلیه پارتهای رمان حسرت با هم بودن : پارت های 61 تا 80
تعداد کل پارت های منتشر شده : 135
-
رمان حسرت با هم بودن - پارت 61
خشکم زد. با چشمان گرد شده از تعجب گفتم: ـ امین زن داره؟! امینی که عاشقشه زن داره؟! ـ میگه با چشمای خودم دیدم. ـ کی با سوگل حرف زدی؟ ـ ظهر که تو رفتی جشن عقد دوستت، سوگل زنگ زد خونمون. خیلی عصبانی بود. گفت بگو امین طلاقمو بده. ترسیدم و پرسیدم چی شده. گفت امین با دختر عموی سوگل مهتاب سر و ...
بروزرسانی در : ۹۵۱ روز پیش
-
رمان حسرت با هم بودن - پارت 62
شب امین برگشت. مادرم با قرصهایی که داده بودم تازه خوابش برده بود. به طرف امین رفتم و با خشم گفتم: ـ ببین مامانو به چه حالی انداختی! سرش را پایین انداخت و گفت: ـ میخوام برم دنبال سوگل الهام! با اینکه بهم تهمت زده و خیلی ازش ناراحتم اما به خاطر تو و مامان میرم. خوشحال شدم که چنین تصمی...
بروزرسانی در : ۹۵۰ روز پیش
-
رمان حسرت با هم بودن - پارت 63
چهرهام آنقدر برافروخته بود که خانم پیروزی جا خورد و پرسید: ـ چیزی شده الهام جون؟! لبخند تصنعیای زدم و گفتم: ـ نه... پلهها رو با عجله بالا اومدم، نفسم گرفت. لبخند زد و رفت. من هم شروع به کار کردم اما مگر حواسم جمع میشد؟ مرتب این حرف مجید توی گوشم میآمد که در شرایطی نبوده که به من ...
بروزرسانی در : ۹۴۹ روز پیش
-
رمان حسرت با هم بودن - پارت 64
فصل27 یک هفته از آشتی امین و سوگل میگذشت و عید فرا رسیده بود. برای تبریک سال نو همراه مجید به خانه شکوه رفتم و خوشبختانه شکوه رفتار خوبی در پیش گرفت. روز بعد هم من و مجید و مادرم و امین و سوگل به دعوت خاله ناهید راهی شیراز شدیم. امین پشت فرمان بود و مجید کنارش. من و مادرم و سوگل هم پشت ماشین ن...
بروزرسانی در : ۹۴۸ روز پیش
-
رمان حسرت با هم بودن - پارت 65
اصلاً بهش نمیآمد اینطوری سر کارم بگذارد. شاید هم راست میگفت. نگاهش کردم که بازویش را گرفت و با چشمانی خندان نگاهم کرد. ـ خودتو نشون دادی الهام. تو موقعیت عصبانیت دست بزنم داری. دومیام رو کردی. خجالت زده گفتم: ـ نه مجید من دست بزن ندارم. شوخی کردم. ـ ولی دستم خیلی درد میکنه. نگرانش ش...
بروزرسانی در : ۹۴۷ روز پیش
-
رمان حسرت با هم بودن - پارت 66
شب بود که خانه خاله ناهید رسیدیم. خاله از دیدنمان خیلی خوشحال شد. من و مادرم و امین را بوسید و سوگل رو به آغوشش فشرد: ـ افتخار دادی اومدی اینجا عروس خانوم! مجید با خاله احوالپرسی گرمی کرد. امین به سوگل بی محلی کرد و زودتر از او رفت داخل. سوگل متوجه شد اما به روی خودش نیاورد. مجید در حال در آور...
بروزرسانی در : ۹۴۶ روز پیش
-
رمان حسرت با هم بودن - پارت 67
همانطور که نگاهش میکردم از پشت سرم صدایی شنیدم: ـ الهام! قلبم فرو ریخت و برگشتم و با دیدن مادرم غافلگیر شدم. ـ ترسیدم دختر. چرا سه ساعته زل زدی به حیاط؟ ـ خوابم نمیبره. ـ منم خوابم نمیبره. ـ چرا؟ ـ نمیدونم. امین و سوگل امروز حرفشون شد. اعصابم خورد شد. ـ نه بابا. چیزی نبود مام...
بروزرسانی در : ۹۴۵ روز پیش
-
رمان حسرت با هم بودن - پارت 68
بعد از رفتن مجید، من و مادرم و امین و سوگل سه روز دیگر هم خانه خاله بودیم. اولین روز را حافظیه رفتیم. خاله و مادرم در حال صحبت بودند که چشمم به سوگل و امین روبه روی مقبره حافظ افتاد. انگار داشتند دعوا میکردند. سوگل با عصبانیت میگفت: ـ کی بود بهت زنگ زد؟ و امین آرام میگفت: ـ گفتم که دو...
بروزرسانی در : ۹۴۴ روز پیش
-
رمان حسرت با هم بودن - پارت 69
یک لحظه دیدم امین از جایش بلند شد و رفت به اتاق و در بسته شد. خدا را شکر کردم که اکرم و اعظم این صحنه را ندیدند. داخل آشپزخانه شدم و به مادرم نگاه کردم که در حال چیدن ظرفهای سبزی در سینی بود و از چیزی خبر نداشت. سفره را که چیدیم امین و سوگل از اتاق بیرون آمدند. سوگل اخم کرده بود. انگار که به زو...
بروزرسانی در : ۹۴۳ روز پیش
-
رمان حسرت با هم بودن - پارت 70
فصل 28 من و مجید در حال انجام کارهای مراسم عروسیامان بودیم. مادرم در حد توانش برایم جهیزیه تهیه کرده بود و مجید دست مادرم را بوسیده و تشکر کرده بود. چقدر من و مادرم از این حرکت مجید خوشمان آمده و خستگیامان از بین رفته بود. امین این روزها پیدایش نبود. سوگل هم خیلی کم به خانهامان میآمد. احس...
بروزرسانی در : ۹۴۲ روز پیش
-
رمان حسرت با هم بودن - پارت 71
سوگل به طرفش رفت و گوشی را جواب داد: ـ الو... سلام... چرا؟... مهمون داریم... الهام و مجید... چی شده؟!... باشه... خداحافظ! سوگل گوشی را گذاشت. به طرفش رفتم و پرسیدم: ـ امین بود؟ ـ آره. ـ گوشی رو می دادی باهاش حرف بزنم. انگار بغض کرده بود: ـ جایی کار داشت. سلام رسوند. ـ نمیاد خونه؟ ـ شب نم...
بروزرسانی در : ۹۴۱ روز پیش
-
رمان حسرت با هم بودن - پارت 72
فصل29 در حال پاک کردن سبزی با مادرم حرف میزدم: ـ مامان امشب امین و سوگل رو دعوت کن بیان اینجا. ـ آره راست میگی فکر خوبیه! ـ الان خونه مادرشه. به گوشیش زنگ بزن! مادرم بلند شد و به طرف تلفن رفت و شماره سوگل را گرفت. بعد هم مشغول صحبت شد: ـ سلام سوگل جان... عروسم... خوبی؟ چی کار میکنی؟.....
بروزرسانی در : ۹۴۰ روز پیش
-
رمان حسرت با هم بودن - پارت 73
فصل 30 چند روزی از رفتن امین گذشته بود و من و مادرم از او بی خبر بودیم. در حال جواب دادن به تلفن بیمارستان بودم که گوشیام زنگ خورد. گوشی را در جایش گذاشتم و گوشی خودم را از داخل جیب مانتویم در آوردم و اسم مجید را دیدم. لبخند روی لبم نشست و جواب دادم: ـ سلام مجید. ـ سلام الهام. امروز میام دنبا...
بروزرسانی در : ۹۳۹ روز پیش
-
رمان حسرت با هم بودن - پارت 74
به محض ورود روی تخت نشستم و نفس بلندی کشیدم. مجید کنارم نشست و گفت: ـ الهام مادر من این قدراام وحشتناک نیستا! پلکهایم را روی هم گذشتم و گفتم: ـ من که گلهای از مادرت نکردم! فقط یه نفس عمیق کشیدم. مجید دستش را دور شانهام حلقه کرد و گفت: ـ تا حالا تو اتاقم نیومده بودی؟ ـ یه بار. یادت...
بروزرسانی در : ۹۳۸ روز پیش
-
رمان حسرت با هم بودن - پارت 75
سوگل نگاهم کرد و گفت: ـ الهام قبل از اینکه عروسیتون سر بگیره از مجید جدا شو! مجید هیچی از این ماجرا نمیدونه. هنوز بهش نگفتیم. چند وقت پیش که من با امین به مشکل خوردم و تو با مجید تماس گرفتی که بپرسی چه اتفاقی افتاده و مجید تماستو جواب نداد، مادرم گوشیشو خاموش کرده بود و یه جایی گذاشته بود که...
بروزرسانی در : ۹۳۷ روز پیش
-
رمان حسرت با هم بودن - پارت 76
فصل 31 چهار روز بود از مجید بی خبر بودم. مادرم مرتب گریه میکرد و التماسم میکرد تا کارم به ازدواج و بچه نکشیده از مجید طلاق بگیرم. من هم مردد بودم. منتظر یک تماس بودم. یک تماس کوچولو از مجید که شاید هنوز هم دوستم دارد. ظهر با افسردگی به محل کارم رفتم. چقدر سخت بود که مرتب لبخندهای زورکی بزنی و...
بروزرسانی در : ۹۳۶ روز پیش
-
رمان حسرت با هم بودن - پارت 77
در حالی که از رفتن غریبانهاش ناراحت بودم، به مادرم گفتم: ـ مامان نباید با مجید اونطوری رفتار میکردی. ـ تو خونشون به من قول داد دیگه سراغ تو نیاد. ـ چرا همتون سعی دارین ما دو نفرو از هم جدا کنید؟ چشمان مادرم پر از اشک شد: ـ الهام خسته شدم از دست تو و امین. نمیدونم چرا شما دو تا سرنوش...
بروزرسانی در : ۹۳۵ روز پیش
-
رمان حسرت با هم بودن - پارت 78
اشکهایم تند و تند فرو میریختند. خیلی لحظات بدی بود. داشتم از غصه مادرم دق میکردم! مادرم همه چیز زندگی من بود! بدون او لحظهای نمیتوانستم زندگی کنم. اگر مادرم میمرد امین را نمی بخشیدم. امین هم یک گوشه نشسته بود و با چشمان پر از اشک به زمین زل زده بود. روی یک نیمکت نشستم و به مجید فکر کر...
بروزرسانی در : ۹۳۴ روز پیش
-
رمان حسرت با هم بودن - پارت 79
با قلبی شکسته برخاستم و به سمت در رفتم. آبمیوه فروش صدایم زد: ـ خانوم پول آبمیوهتون! نگاه چند نفر رویم سنگینی کرد. خجالت کشیدم و به طرفش رفتم. پولش را دادم و نگاهم به آینه پشتش افتاد. چقدر آشفته بودم! لبهای بی رنگ، صورت بی روح و چشمان سرخ و پف کرده. دستی به گونهام کشیدم و به یاد زخم گون...
بروزرسانی در : ۹۳۳ روز پیش
-
رمان حسرت با هم بودن - پارت 80
فصل 33 از مجید خبری نبود. یک هفته بی خبری. بعد از آن حرفها اصلاً سراغی از من نگرفت. پس خیلی هم دوستم نداشت وگرنه آنقدر زود نباید دست میکشید. مادرم تازه مرخص شده بود و در حال پرستاری بودم. امین دو دفعه ملاقاتش آمده و دستش را بوسیده بود. مادرم نگاهش نمیکرد. امین قصد رفتن به خارج داشت و من هم...
بروزرسانی در : ۹۳۲ روز پیش
