پارت صد و سوم :

نیلوفر را داخل خانه گذاشتم و دوباره رفتم جلوی در. صدای شوهرش را شنیدم:
ـ برو صداش کن بیاد.
سرفه‌‌ای کردم تا متوجه حضورم شوند. هر دو برگشتند و رنگ از روی مهشید پرید. نگاهی به شوهرش انداختم و کمی ترسیدم. خیلی جدی و خشن به نظر می‌‌رسید و بر عکس صدای مسنش چهره‌‌‌‌اش جوان بود. اصلاً به او نمی‌‌آمد عاشق مهشید باشد. شاید مدیر آن مهد اشتباه کرده بود. سعی کردم خونسرد باشم و حامد را متوجÙ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۸۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    1

    واقعاخیلی چیزهابرای بزرگترهاعادی ولی به بچه برسه بدمیشه واین اشتباه🙏💞💋

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    👌❤

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️