حسرت با هم بودن به قلم مرضیه نعمتی
پارت صد و سوم :
نیلوفر را داخل خانه گذاشتم و دوباره رفتم جلوی در. صدای شوهرش را شنیدم:
ـ برو صداش کن بیاد.
سرفهای کردم تا متوجه حضورم شوند. هر دو برگشتند و رنگ از روی مهشید پرید. نگاهی به شوهرش انداختم و کمی ترسیدم. خیلی جدی و خشن به نظر میرسید و بر عکس صدای مسنش چهرهاش جوان بود. اصلاً به او نمیآمد عاشق مهشید باشد. شاید مدیر آن مهد اشتباه کرده بود. سعی کردم خونسرد باشم و حامد را متوجÙ

لطفا صبر کنید...

اسرا
1واقعاخیلی چیزهابرای بزرگترهاعادی ولی به بچه برسه بدمیشه واین اشتباه🙏💞💋