لیست کلیه پارتهای رمان حسرت با هم بودن : پارت های 121 تا 135
تعداد کل پارت های منتشر شده : 135
-
رمان حسرت با هم بودن - پارت 121
تا رسیدن به طبقه بالا قلب توی سینهام نمانده بود. با دستی لرزان زنگ در را فشردم و در را حامد باز کرد. همین که دهان باز کردم تا سلام کنم چشمم به چهره آشنایی افتاد. شکوه در حالی که روی مبلی نشسته بود به تلویزیون نگاه میکرد. خشکم زد. یعنی داشتم درست میدیدم؟! این شکوه بود که اینجا نشسته بود؟!...
بروزرسانی در : ۸۶۶ روز پیش
-
رمان حسرت با هم بودن - پارت 122
فصل 55 هنگامه جعبه شیرینی را از دستم گرفت و گفت: ـ چرا زحمت کشیدی الهام؟ این کارا چیه؟ دستم را روی شکمش گذاشتم و به شوخی گفتم: ـ برای تو نیست. برای این کوچولوئه. ـ ای مامان بد جنس! به پایین نگاه کردم و نیلوفر را اخمو دیدم. به طرف هنگامه رفت و جعبه شیرینی را از دستش گرفت و بازش کرد و یک شیری...
بروزرسانی در : ۸۶۵ روز پیش
-
رمان حسرت با هم بودن - پارت 123
فصل 56 نیلو سؤال بارانم کرده بود و من میل نداشتم حتی یکی از سؤالاتش را جواب بدهم. ـ مامان من تو بغل عمو مجید چی کار میکردم؟!... ای مامان بد! برای چی وقتی خواب بودم منو دادی بغل اون؟... یعنی من انقدر سنگینم؟! ـ نیلو بسه! کلافهم کردی. به حالت قهر به اتاق دوید و در را بست. موهایم به طور آشفت...
بروزرسانی در : ۸۶۴ روز پیش
-
رمان حسرت با هم بودن - پارت 124
فصل 57 قبر مادرم را با آب و گلاب شستم و شروع به درد دل کردم: ـ مامان خیلی خستهام! خیلی غصه دارم! نمیدونم باید چی کار کنم. احساس میکنم دارم به بچهم ظلم میکنم. شکوه بازم پیدایش شده و داره عذابم میده. من حتی نمیتونم بگم مجید پدر بچهمه. اشکم روی گونههایم غلطید. سرم را روی سنگ قبر...
بروزرسانی در : ۸۶۳ روز پیش
-
رمان حسرت با هم بودن - پارت 125
دکتر شهریار با دیدن نیلو لبخند زد و خم شد و بغلش کرد و پر انرژی گفت: ـ سلااام. نیلوفر ماچش کرد و گفت: ـ انقدر دلم برات تنگ شده بود! دکتر هم چند ماچ از صورتش کرد و گفت: ـ منم دلم برات تنگ شده بود. چرا نمیاومدی خونه عمو؟ ـ مامانم گفته خاله هنگامه میخواد بچه بیاره. نباید مزاحمش بشیم. دکتر...
بروزرسانی در : ۸۶۲ روز پیش
-
رمان حسرت با هم بودن - پارت 126
فصل 58 سرما خورده بودم و تب و لرز به جانم افتاده بود و اصلاً نمیتوانستم از رختخواب بلند شوم. زیر پتوی کلفت بودم و بخور هم روشن. هنگامه در حالی که موهایش را با گل سر پشت سرش جمع کرده بود و با دستگاه آبمیوه گیری برایم آبِ لیمو شیرین میگرفت، گفت: ـ ببینم تو برای چی انقدر ازش میترسی؟ چرا مث...
بروزرسانی در : ۸۶۱ روز پیش
-
رمان حسرت با هم بودن - پارت 127
در حال گرفتن شماره تلفن مهد نیلوفر بودم که صدای کنجکاو دکتر نظری را شنیدم: ـ نیلوفر خانم دخترتونه؟ نگاهش کردم. لبخند محوی بر لب داشت. انگار میدانست دختر دارم اما دلش میخواست از زبان خودم بشنود. در حالی که مضطرب بودم گفتم: ـ بله. ـ حتماً دل دردش به خاطر سرما خوردگیه. خودتونو نگران نکنید. ...
بروزرسانی در : ۸۶۰ روز پیش
-
رمان حسرت با هم بودن - پارت 128
فصل 59 خبر سلامتی شکوه کمی حالم را بهتر کرده بود اما نبودن مجید واقعاً آزار دهنده بود. صبح خاله تماس گرفت و خواست شیراز بروم. اصلاً دلم نمیخواست قبول کنم اما وقتی در مورد مهم بودن کارش گفت قبول کردم. نیلوفر خواب بود و توی بغلم. در ماشین را باز کردم و نشستم. راننده مردی با موهای خاکستری و فر بو...
بروزرسانی در : ۸۵۹ روز پیش
-
رمان حسرت با هم بودن - پارت 129
بی اختیار یاد آن روزها افتادم که همراه مادرم و سوگل و امین و مجید به اینجا آمدیم. خیلی وقت بود که از آن روزها میگذشت. امین خم شد و نیلوفر را روی فرش قرمز خانه گذاشت و زیر سرش متکای سفیدی گذاشت. با دقت به چهرهاش نگاه کرد و گفت: ـ شبیه تو نیست. لبخند غمگینی زدم. نگاهم کرد و گفت: ـ بذار بر...
بروزرسانی در : ۸۵۸ روز پیش
-
رمان حسرت با هم بودن - پارت 130
سرش را توی دستانش گرفت و صورتش از عصبانیت بر افروخته شد. بار عذاب وجدانش خیلی زیاد بود. از یک طرف سوگل... از یک طرف مرگ مادرم... از یک طرف من و دخترم... برای این که بهش روحیه بدهم گفتم: ـ انقدر خودتو سرزنش نکن. من نباید با مجید ازدواج میکردم... لبخند تلخی زد: ـ مقصر همه این جریانا منم... من...
بروزرسانی در : ۸۵۷ روز پیش
-
رمان حسرت با هم بودن - پارت 131
ظهر همراه خاله به حیاط رفتیم و روی تخت به درد دل نشستیم. خاله با مهربانی گفت: ـ خاله جون تا کی میخوای تنها با این بچه زندگی کنی؟ چرا به فکر خودت نیستی؟ ـ من دیگه ازدواج نمیکنم خاله. ـ این حرف چیه که میزنی؟ تو جوونی... الان وقتشه. خودم چند نفر رو سراغ دارم که دنبال یه زن خوب مثل تو برای پ...
بروزرسانی در : ۸۵۶ روز پیش
-
رمان حسرت با هم بودن - پارت 132
فصل 61 نمیدانم مجید کجا رفته. دارم از عذاب وجدان میمیرم. مانتو و شلوار به تن دارم و شال سیاه بر سر و دنبالش میگردم. چیزهایی میبینم. یک تصویر... نزدیکتر میشوم... مجید را میبینم روی یک صندلی در خانه شکوه نشسته. خانه خیلی تاریک است. انگار هیچکس به غیر از مجید در خانه نیست. آرام آرا...
بروزرسانی در : ۸۵۵ روز پیش
-
رمان حسرت با هم بودن - پارت 133
چشم که باز کردم مجید را کنارم دیدم. با حالت نگرانی در حالی که یک دستش زیر چانهاش بود و دست دیگرش کنار دستم، به ملحفهای که رویم بود زل زده بود. من اینجا چه کار میکردم؟! فکری کردم و همه چیز به یادم آمد. نیلوفر... دخترم الان کجاست؟! نکند مرده؟! نکند توی سردخانه است؟! چرا چشمان مجید اینقدر ...
بروزرسانی در : ۸۵۴ روز پیش
-
رمان حسرت با هم بودن - پارت 134
در اتاق امین را باز کردم و داخل رفتم. پای راستش توی گچ بود و سر و صورتش زخمی. چقدر تنها بود! نه مادرم کنارش بود نه سوگل. به نقطهای زل زده بود و در فکر بود. میدانستم توی فکرش چه میگذشت. که ای کاش در آن تصادف میمرد و مجبور نمیشد به روی من و مجید نگاه کند. قلبم از اندوه در حال پاره شدن بود. ب...
بروزرسانی در : ۸۵۳ روز پیش
-
رمان حسرت با هم بودن - پارت 135
فصل 62 حال امین رو به بهبودی میرفت. مجید به دیدنش آمد و بابت نجات جان نیلوفر تشکر کرد. امین باز هم شرمنده بود! دو روز بعد من و مجید و نیلوفر برگشتیم تهران. قصد داشتیم هر چه سریعتر به عقد هم در بیاییم اما یک اتفاق غیر قابل پیش بینی شگفت زدهامان کرد. شکوه شخصاً با من تماس گرفت و مرا برای م...
بروزرسانی در : ۵۱۳ روز پیش
