لیست کلیه پارتهای رمان حسرت با هم بودن : پارت های 21 تا 40
تعداد کل پارت های منتشر شده : 135
-
رمان حسرت با هم بودن - پارت 21
مجید چند جایی نشان من و مادرم داد و در موردشان یک سری توضیحات و من علاقهمندانه گوش کردم. حواس مادرم جای دیگری بود. چند سؤال در مورد کتیبههایی که آنجا بود پرسیدم و مجید هم با صبر و آرامش جواب داد. مادرم دستم را فشار میداد که زیاد دور و بر مجید نباشم ولی من که خیلی عاشق بودم هیچ از حرفهایش نم...
بروزرسانی در : ۹۶۶ روز پیش
-
رمان حسرت با هم بودن - پارت 22
روی یک مبل بزرگ در قسمت لابی نشستم تا خوردنم تمام شود و به تلویزیون نگاه کردم. زنی که چادر عربی به سر داشت در حالی که دست دختر بچهای را که موهای فر فریاش از دو طرف بافته شده بود، در دست داشت، آمدند و کنارم نشستند. دختر بچه از زن پرسید: ـ اگه منو ببری حرم شفا میگیرم؟ زن با لهجه جنوبی گفت:...
بروزرسانی در : ۹۶۵ روز پیش
-
رمان حسرت با هم بودن - پارت 23
به قول مامانم همیشه تو اینطور مواقع خنگ بودم! اندیشیدم: «آخه تو نمیدونی وقتی مجید رو با خودت بیاری متوجه بی پولیت میشه؟!» همراهش شدم و بازویم را بهانه کردم: ـ ببخشید آقا مجید! من دستم خیلی درد میکنه. اگه میشه برگردیم. دلسوزانه نگاهم کرد و گفت: ـ میخواین بریم دکتر؟ ـ نه ممنون. نیازی ...
بروزرسانی در : ۹۶۴ روز پیش
-
رمان حسرت با هم بودن - پارت 24
هنگامه و دکتر شهریار با ذوق سوغاتیهایشان را برداشتند و تشکر کردند. مهربانانه گفتم: ـ اصلاً قابلتونو نداره. هنگامه لبخند زد: ـ قربونت برم! من که گفتم سوغاتی نمیخوام. دست انداختم دور گردنش: ـ مگه میشد برای تو چیزی نخرم؟ دکتر شهریار از دیدن حالت صمیمانه ما لبخند زد: ـ چه دوستای خوبی! حس...
بروزرسانی در : ۹۶۳ روز پیش
-
رمان حسرت با هم بودن - پارت 25
فصل 11 ماه رمضان شروع شده بود و همه روزه دار. سال پیش امین کنارمان بود و با هم سر سفره افطار مینشستیم اما امسال فقط من و مامان بودیم. صبحهای زود از خانه بیرون میرفتم و کار میکردم و شب هم در کنار مامان و سفره افطار. رو به هنگامه که کمی آب نوشید، گفتم: ـ روزه نیستی؟ ـ نمیتونم بگیرم. ...
بروزرسانی در : ۹۶۲ روز پیش
-
رمان حسرت با هم بودن - پارت 26
سوگل از اینکه ما این همه به او محبت داشتیم خوشحال شد و گفت: ـ منم خیلی دوستون دارم! با شیطنت گفتم: ـ از داداشم راضی هستی یا نه. خندید: ـ خیلی ماهه! امین همه چیز منه! من و مادرم از تعریفش غرق شادی شدیم. نیم ساعتی را با حرف زدن گذراندیم و امین دنبال سوگل آمد و همراه هم رفتند. بعد از رفتنشان ...
بروزرسانی در : ۹۶۱ روز پیش
-
رمان حسرت با هم بودن - پارت 27
دکتر شهریار نزدیکمان شد و سلام کرد. با لبخند جواب دادیم. ـ خسته نباشین خانوما! ـ شماام همینطور آقای دکتر! تشکر کرد و رو به هنگامه گفت: ـ بیمار اتاق صد و دو واقعاً کلافه کنندهس! انگار داغ دل هنگامه هم تازه شد. گفت: ـ پریشب نزدیک بود به دستای من چنگ بندازه. دکتر سرش را تکان داد و گفت:...
بروزرسانی در : ۹۶۰ روز پیش
-
رمان حسرت با هم بودن - پارت 28
مجید آشپزخانه رفت و آب به صورتش زد و آمد کنار امین نشست. امین در حالی که به مبل لم داده و دستش را دور دسته مبل انداخته بود، خندان گفت: ـ ضعف کردی، نه؟ سوگل چند ساعت تا اذان مونده؟ و با شیطنت به ساعت دیواری نگاه کرد و گفت: ـ سه ساعت مونده! تو این مدت چی کار کنیم مجید؟ مادرم گفت: ـ آقا مجید! ...
بروزرسانی در : ۹۵۹ روز پیش
-
رمان حسرت با هم بودن - پارت 29
و تندی خم شدم تا جمعشان کنم که یکدفعه چشمم به مجید افتاد که داخل آشپزخانه شد. شیشه خردهها جلوی پایش بودند. هول کردم و گفتم: ـ آقا مجید تکون نخورید. الان جمعشون میکنم. نگاهی به شیشهها انداخت و دنباله نگاهش به سمت من که خیلی دستپاچه شده بودم. با ملایمت گفت: ـ الهام خانم! شما بفرمایین. من ج...
بروزرسانی در : ۹۵۸ روز پیش
-
رمان حسرت با هم بودن - پارت 30
در سکوت فرو رفته بودم. رفتار این زن طوری بود که نمیتوانستی نزدیکش شوی. انگار که مرا نمیدید یا اصلاً وجود نداشتم. حالی از من نمیپرسید و توجهش را به مادرم داده بود. مجید داخل آمد و شکوه گفت: ـ اگه کار داری برو. من حالم خوبه! مجید مؤدبانه گفت: ـ مشکلی نیست! انگار کمی در حین گفتن این جمله کلا...
بروزرسانی در : ۹۵۷ روز پیش
-
رمان حسرت با هم بودن - پارت 31
لبخند روی لبش نشست: ـ بهتره به عنوان یه راه حل برای رسیدن به علاقتون بهش فکر کنید. ـ چشم. ولی آخه خیلی مشکله. یه ذره برام سخته که هم کار کنم هم درس بخونم. میترسم از پس دو تاش بر نیام. ـ اصلاً به خودتون ترس وارد نکنید. درس خوندن در کنار کار انگیزه بیشتری برای پیشرفت میده. ـ آخه راستش... ا...
بروزرسانی در : ۹۵۶ روز پیش
-
رمان حسرت با هم بودن - پارت 32
شب بود و من و مادرم در خانه تنها. مادرم شام درست میکرد و من هم گوشه هال کتاب میخواندم. زنگ را که زدند مادرم چادر معمولیاش را سر انداخت و جلوی در رفت. امین آمده بود و قصد داخل آمدن نداشت. داشت در مورد فوت یکی از همسایگان میگفت. صحبتهایش که تمام شد، مادرم گفت: ـ خبر داری مادر زنت مریضه؟ امین...
بروزرسانی در : ۹۵۵ روز پیش
-
رمان حسرت با هم بودن - پارت 33
صدای مادرم را شنیدم: ـ الهام! ـ بله؟ ـ ناراحت شدی؟ مثل گیج و منگها نگاهش میکردم. ـ چرا اینطوری نگام میکنی؟! ـ میشه بگی نیان مامان؟! ـ برای چی؟! احمد خیلی پسر خوبیه. چرا نمیخوای بیاد؟ ـ مامان من الان قصد ازدواج ندارم. و با عجله به اتاقم رفتم و در را بستم. اندیشیدم: «وای الآن م...
بروزرسانی در : ۹۵۴ روز پیش
-
رمان حسرت با هم بودن - پارت 34
فصل 14 بالأخره روز جمعه فرا رسید. من و مادرم حاضر و آماده جلوی در ایستاده بودیم تا میهمانها وارد شوند. ابتدا طاهره خانم و بعد احمد وارد خانه شدند و سلام و احوالپرسی گرمی کردند. لبخند کمرنگی روی لبم بود. طاهره خانم گونههایم را بوسید و گفت: ـ به به! دختر خوشگلم! احمد کمی هول شده بود. دسته...
بروزرسانی در : ۹۵۳ روز پیش
-
رمان حسرت با هم بودن - پارت 35
در حال خوردن ناهار در ناهار خوری با هنگامه حرف میزدیم. ـ مجبور نیستی وقتی بهش احساسی نداری باهاش ازدواج کنی. یه ذره علاقهام مهمه. ـ اگه بخوام هر خواستگاری رو با مجید مقایسه کنم اصلاً نمیتونم ازدواج کنم. ـ میگم الهام من یه فکری دارم. پرسشگر به هنگامه نگاه کردم. چشمانش داشت میخندید:...
بروزرسانی در : ۹۵۲ روز پیش
-
رمان حسرت با هم بودن - پارت 36
فصل 15 از روزی که طاهره خانم و احمد رفته بودند سه روز گذشته بود. در این مدت دختر خانم امیدی مرخص شده بود و طاهره خانم جواب میخواست. سر در گم و کلافه بودم. شب گذشته با مادرم بحثم شد و شام نخوردم چون یک بند میگفت: «باید ازدواج کنی و از احمد بهتر برات پیدا نمیشه.» من هم عصبانی شدم و گفتم: ...
بروزرسانی در : ۹۵۱ روز پیش
-
رمان حسرت با هم بودن - پارت 37
آنقدر از پلهها با شتاب پایین میآمدم که چند بار نزدیک بود زمین بخورم. بوی ادوکلنش هنوز توی راه پله پخش بود. چقدر این بو را دوست داشتم. تا آخر عمرم فراموشش نمیکردم! خودم را زیر آسمان ابری دیدم و بعد هم قطرات باران روی صورت اشک آلودم چکید. هوا رو به تاریکی میرفت و من باید هر چه زودتر بر می...
بروزرسانی در : ۹۵۰ روز پیش
-
رمان حسرت با هم بودن - پارت 38
صبح با خانم امیدی تماس گرفتم و مرخصی تلفنی گرفتم و در خانه ماندم و استراحت کردم. مادرم به طاهره خانم زنگ زد و جواب رد داد. چقدر خیالم راحت شد. رنگ و رویم دوباره برگشت سر جایش و کمی به غذا اشتها پیدا کردم. ظهر امین و سوگل برای دیدنم به خانهامان آمدند. امین با دیدن رنگ و رویم گفت: ـ اگه زودتر...
بروزرسانی در : ۹۴۹ روز پیش
-
رمان حسرت با هم بودن - پارت 39
فصل 16 هنگامه گفت: ـ کار خوبی کردی اونطوری جواب دادی! ـ حالا باید چی کار کنم؟ اگه دوباره همدیگهرو ببینیم چی کار کنم؟ ـ نمیدونم الهام. فکر کنم به حرف دلت گوش بدی بهتره. مادرش که تو رو نمیکشه! ـ امین تا پای مرگ رفت... ـ خدا کنه این سری مجید تا پای مرگ نره... و لبخندی زد و برایم دست تک...
بروزرسانی در : ۹۴۸ روز پیش
-
رمان حسرت با هم بودن - پارت 40
فصل 17 صبح با ناراحتی بیمارستان رفتم. حوصله هیچکسی را نداشتم. هنگامه با دیدنم نگران شد و به طرفم آمد: ـ چی شده الهام؟! همه چیز را برایش تعریف کردم و هنگامه هم ناراحت شد: ـ طفلکی! خیلی خورده تو ذوقش! ـ به نظرت کار درستی کردم؟ ـ فکر نکنم دست برداره. مادرشو راضی میکنه! زنگ موبایلم بلند ...
بروزرسانی در : ۹۴۷ روز پیش
