حسرت با هم بودن به قلم مرضیه نعمتی
پارت صد و شانزده :
حامد هم نگاه نگرانی به مهشید انداخت و همراه من و نیلو شد. نیلو را توی مهد کودکی نزدیک خانه ثبت نام کردم. چون نام خوانوادگی نیلوفر نام خوانوادگی خودم بود، حامد مشکوک نشد. نیلو هنوز توی بغل حامد بود. حامد توی گوشش حرفهایی زد که لبخند روی لبش آمد. از بغلش پایین آمد و با او خداحافظی کرد. رو به نیلوفر گفتم:
ـ نیلوفر بد نیست یه نگاهیام این طرف بندازی!
به طرفم دوید و من خم شدم و گونهâ
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۸۷۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

مرضیه نعمتی | نویسنده رمان
💔❤
۲ سال پیشآمنه
1عالی نویسنده جون مثل همیشه مشتاقم تا بقیه پارت ها رو بخوانم ای کاش نمی گفت پدر نیلو یکی دیگه هست اما واقعا عالی عالی آخه رمانی دارم می خوانم که دارم سردرگم میشم بین قضاوت
۲ سال پیش
مرضیه نعمتی | نویسنده رمان
ممنونم عزیزم. بنا به مصلحت الهام وانمود به ازدواج کرد.
۲ سال پیشاسرا
0شایدشکوه شک کرده به نیلوبااینکه نمیدونست دخترکیه
۲ سال پیشم
2این لعنتی که بیماربود ،چرا همیشه آدمای بد عمر طولانی دارن،احتمالا تازه اومدن با پریماه ازدواج کنه که باز الهام سرراه سبز شد
۲ سال پیش
مرضیه نعمتی | نویسنده رمان
شکوه حالاحالاها رفتنی نیست
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

پرنیا
1کاش یکی این شکوه رو میتونست خفه کنه چقد دلم واسه نیلو سوخت