پارت صد و پنجم :

صبح مهشید صبحانه همه را آماده کرد. خجالت زده تشکر کردم. مهشید گفت:
ـ کاری نکردم الهام جون.
هنگامه جدی بود. زیر لب گفت:
ـ دلم نمی‌‌خواد بیام بیمارستان.
ـ جواب خانم امیدی رو چی می‌‌دی؟
به ناچار بلند شد. نیلوفر خواب بود. صورتش را بوسیدم و همراه هنگامه پایین رفتیم. داخل ماشین هنگامه گفت:
ـ تمام شب بیدار بودم.
ـ از چشمات معلومه!
ـ نمی‌‌دونم چی کار کنم.
ـ دکتر Ù

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۸۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    0

    عکس مجیداگه هست الان می بینه

    ۲ سال پیش
  • Zarnaz

    1

    عالی بود مرسی مرضیه جونم 💋❤️

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    💖😘

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️