حسرت با هم بودن به قلم مرضیه نعمتی
پارت صد و پنجم :
صبح مهشید صبحانه همه را آماده کرد. خجالت زده تشکر کردم. مهشید گفت:
ـ کاری نکردم الهام جون.
هنگامه جدی بود. زیر لب گفت:
ـ دلم نمیخواد بیام بیمارستان.
ـ جواب خانم امیدی رو چی میدی؟
به ناچار بلند شد. نیلوفر خواب بود. صورتش را بوسیدم و همراه هنگامه پایین رفتیم. داخل ماشین هنگامه گفت:
ـ تمام شب بیدار بودم.
ـ از چشمات معلومه!
ـ نمیدونم چی کار کنم.
ـ دکتر Ù

لطفا صبر کنید...

اسرا
0عکس مجیداگه هست الان می بینه