پارت صد و سیزده :

فصل 51
سجاده‌‌‌‌ام را جمع کردم و بلند شدم و از نماز خانه بیمارستان بیرون رفتم. چشمم به هنگامه افتاد که در حال صحبت با دکتر شهریار بود و پشتش به من. دلم برایش تنگ شده بود. امروز اصلاً نتوانسته بودیم همدیگر را ببینیم. از بس که کار داشتیم. روی دکتر به طرفم بود. داشت با چشمان نگرانی به هنگامه نگاه می‌‌کرد:
ـ مسموم که نشدی؟!
نگران شدم و با قدم‌‌هایی تند به طرفشان رفتم. هنگامه سرش رØ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۷۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Zoha

    1

    خیلی دلم میخواد واکنش مجید رو وقتی که نیلو رو میبینه، ببینم

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    به زودی می‌بینی عزیزم🥰

    ۲ سال پیش
  • پرنیا

    1

    وای مجید اومد کاش اونم الهامو میدید چقد خوبه بگه شکوه مرده 😁😁

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    😄❤

    ۲ سال پیش
  • آمنه

    0

    سلام مثل همیشه عالی عالی بودامیدوارم همه گره ها رو خدا حل کنه بخصوص جنگ که شروع شده وآزمایش معلوم نیست

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    تشکر از لطفتون💖 آمین🙏🤲

    ۲ سال پیش
  • اسرا

    0

    چرامیگه خونه حامدچرانمیگه خونم🤔🙏💋💞

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    متوجه نشده بودم عزیزم. اصلاحش می‌کنم. ممنون گفتی🙏💞

    ۲ سال پیش
  • Zarnaz

    0

    😥😥مجید چرا*** اصلا چرا آمده ایران🤦 ♀️عالی بود مرسی مرضیه جونم ❤️

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    گره داره داستان باید بره جلو♥️

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️