پارت صد و نوزده :

آَشپزخانه رفتم و صورتم را شستم. ازش پذیرایی کردم و پرسیدم:
ـ حالت بهتره؟!
ـ آره خدا رو شکر خیلی بهترم. راستش اومدم ازت معذرت خواهی کنم به خاطر اون حرفا... واقعاً دست خودم نبود.
ـ عزیزم! اشکالی نداره! برای هر کسی پیش میاد!
ـ یه خبر خوب دارم. یعنی به خاطر همون خبرم انقدر حالم خوبه!
کنجکاو پرسیدم:
ـ چه خبری؟!
ـ برادر حامد امشب داره میاد خونه ما!
رنگ از رویم پرید و به Ù

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۹۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • سورانی

    0

    عالی

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    🙏❤

    ۲ سال پیش
  • پرنیا

    0

    نیلو ناقلا 🥰🥰🥰🥰

    ۲ سال پیش
  • Zarnaz

    0

    چه باحال یه شباهت بینشون😍😍هر دوشون کاکائو دوست دارن😍کاشکی بهم برسن حتی اگه شده از شکوه جدا بشه🙈❤️عالی بود مرسی مرضیه جونم 💋❤️

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    🥰🥰❤❤

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️