حسرت با هم بودن به قلم مرضیه نعمتی
پارت صد و نوزده :
آَشپزخانه رفتم و صورتم را شستم. ازش پذیرایی کردم و پرسیدم:
ـ حالت بهتره؟!
ـ آره خدا رو شکر خیلی بهترم. راستش اومدم ازت معذرت خواهی کنم به خاطر اون حرفا... واقعاً دست خودم نبود.
ـ عزیزم! اشکالی نداره! برای هر کسی پیش میاد!
ـ یه خبر خوب دارم. یعنی به خاطر همون خبرم انقدر حالم خوبه!
کنجکاو پرسیدم:
ـ چه خبری؟!
ـ برادر حامد امشب داره میاد خونه ما!
رنگ از رویم پرید و به Ù
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۸۹۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

سورانی
0عالی