حسرت با هم بودن به قلم مرضیه نعمتی
پارت صد و هشتم :
هنگامه در حال خنده گفت:
ـ این دخترت انقدر زرنگه که به این راحتیا نمیشه گولش زد!
نیلوفر از خنده ما سوء استفاده کرد. بلند شد و دست به کمر و با لبخند شیطنت باری که تهدید در آن آمیخته بود گفت:
ـ اگه عمو دکترو دیدم بهش میگم خاله هنگامه ازش بدش میاد!
خندههایم را قطع کردم و اخم تصنعی کردم:
ـ نیلوفر بس کن! مثل اینکه بهت خیلی رو دادم و پررو شدی!
هنگامه در حال خنده گفت:

لطفا صبر کنید...

اسرا
2آخ مهشیدنببینه🙏💞💋