حسرت با هم بودن به قلم مرضیه نعمتی
پارت پنجاه و هفتم :
به مجید نگاه کردم که پر قدرت پارو میزد. خدای من! چهقدر احمق بودم که بچگیام را با الان مقایسه کرده بودم. مجید خیلی خوب داشت پارو میزد و من داشتم از پا میافتادم. رو به او گفتم:
ـ تو بردی!
ـ به همین زودی جا زدی الهام؟
ـ تو خیلی از من استادتری.
ـ تلاشتو کن عزیزم!
دوباره شروع کردم ولی باز هم نتوانستم. رو به مجید گفتم:
ـ حالا نمیشد برای اینکه دل من نشکنه Û

لطفا صبر کنید...

اسرا
0خصلت امین دروغ وخوب الان شکوه چشم میزنن مادردختری🙏😘