پارت پنجاه و هفتم :

به مجید نگاه کردم که پر قدرت پارو می‌‌زد. خدای من! چه‌‌قدر احمق بودم که بچگی‌‌ام را با الان مقایسه کرده بودم. مجید خیلی خوب داشت پارو می‌‌زد و من داشتم از پا می‌‌افتادم. رو به او گفتم:
ـ تو بردی!
ـ به همین زودی جا زدی الهام؟
ـ تو خیلی از من استادتری.
ـ تلاشتو کن عزیزم!
دوباره شروع کردم ولی باز هم نتوانستم. رو به مجید گفتم:
ـ حالا نمی‌‌شد برای این‌‌که دل من نشکنه Û

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۳۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    0

    خصلت امین دروغ وخوب الان شکوه چشم میزنن مادردختری🙏😘

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ❤🧡

    ۲ سال پیش
  • Zarnaz

    0

    عالی بود مرسی مرضیه جون ❤️❤️

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️