پارت چهل و پنجم :

فقط به خاطر من! زنگ در به صدا در آمد. مادرم از اتاقم بیرون رفت و در را باز کرد. امین داخل آمد و سلامی داد و گفت:
ـ مامان الهام خونه‌‌س؟
از اتاقم بیرون رفتم و سلام کردم. امین آشفته بود:
ـ سلام. شکوهِ بی شرف اومده دم در بیمارستان باهات درگیر شده؟
مادرم هاج و واج نگاهم می‌‌کرد:
ـ چرا به من چیزی نگفتی؟
ـ چیز مهمی نبود.
امین با حرص گفت:
ـ چیز مهمی نبوده؟ ز نیکه برات آØ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۶۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • روژین

    2

    آره عزیزم توهم ایشالا اگر شکوه بمیره با مجید خوشبخت میشی🤲 دستت درددنکنه مرضیه خانممم❤🌹

    ۳ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ❤💛🧡

    ۳ سال پیش
  • Zarnaz

    3

    خیلی قشنگ بود ممنون مرضیه جونم ❤️❤️

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️