پارت چهل و هشتم :


فصل 22
انگشتری به انگشتم فرو رفت و به مجید لبخند زدم. امروز روز بله بران بود. بهترین روز زندگی ما! امین مخالف بود و مادرم هم نگران. خودم هم اضطراب داشتم که نکند در پس لبخندهای شکوه چیزی باشد که ما از آن بی ‌‌خبریم. به مجید نگاه کردم. نگاهش گرم بود. قرار شد تا هفته بعد آزمایش انجام شود و بعد هم مراسم عقد و جشن را بر پا کنیم.
صبح مجید دنبالم آمد که آزمایشگاه برویم. از یک ساعت قبل آما

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۳۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • روژین

    0

    من از استرس رفتار شکوه اصلا متوجه عاشقانه های الهام و مجید نمیشم! خدایا خودت شکوهو درستش کن یا خودم درستش کنم؟😠

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    💔💔

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️