حسرت با هم بودن به قلم مرضیه نعمتی
پارت چهل و هشتم :
فصل 22
انگشتری به انگشتم فرو رفت و به مجید لبخند زدم. امروز روز بله بران بود. بهترین روز زندگی ما! امین مخالف بود و مادرم هم نگران. خودم هم اضطراب داشتم که نکند در پس لبخندهای شکوه چیزی باشد که ما از آن بی خبریم. به مجید نگاه کردم. نگاهش گرم بود. قرار شد تا هفته بعد آزمایش انجام شود و بعد هم مراسم عقد و جشن را بر پا کنیم.
صبح مجید دنبالم آمد که آزمایشگاه برویم. از یک ساعت قبل آما

لطفا صبر کنید...

روژین
0من از استرس رفتار شکوه اصلا متوجه عاشقانه های الهام و مجید نمیشم! خدایا خودت شکوهو درستش کن یا خودم درستش کنم؟😠