حسرت با هم بودن به قلم مرضیه نعمتی
پارت چهل و هفتم :
فصل 21
ـ سه روز؟! وای! فکر کنم دیگه مادرش تا الان دشمن خونیت شده!
ـ تو دلم رو خالی نکن. دیشب وقتی امین زنگ زد و این خبرو داد تا صبح از فکر و خیال خوابم نبرد!
ـ الهی بمیرم! جز دعا کردن کار دیگهای نمیتونم برات کنم!
هنگامه اینها را گفت و رفت و من ماندم و فکرهای درهم ریختهام. اندیشیدم: «مجید آخه تو کجا رفتی؟! هیچ فکر من بیچارهرو کردی؟! آخه کدوم آدم عاقلی مادرشو
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۶۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

اسرا
0چقدربده بعدحسرت به دل بشن عالی ممنون بانو😘