پارت چهل و هفتم :


فصل 21
ـ سه روز؟! وای! فکر کنم دیگه مادرش تا الان دشمن خونیت شده!
ـ تو دلم رو خالی نکن. دیشب وقتی امین زنگ زد و این خبرو داد تا صبح از فکر و خیال خوابم نبرد!
ـ الهی بمیرم! جز دعا کردن کار دیگه‌‌ای نمی‌‌تونم برات کنم!
هنگامه این‌‌ها را گفت و رفت و من ماندم و فکرهای درهم ریخته‌‌ا‌‌م. اندیشیدم: «مجید آخه تو کجا رفتی؟! هیچ فکر من بیچاره‌‌رو کردی؟! آخه کدوم آدم عاقلی مادرشو

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۶۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    0

    چقدربده بعدحسرت به دل بشن عالی ممنون بانو😘

    ۳ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ❤😘

    ۳ سال پیش
  • Zarnaz

    1

    هو هو هو هو شکوه حرص بخور حرص بخور ایول ایول💃💃💃💃زری خیلی خوشحال الان شکوه داره تک تک موهای خودشو میکنههه😁🤣ایول مجید دمت گرم عاشقتمممم🥰🥰❤️❤️

    ۳ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    😍😍

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️