حسرت با هم بودن به قلم مرضیه نعمتی
پارت پنجاه و ششم :
گوشیام را جواب دادم:
ـ الو...
ـ سلام الهام جان. حالت خوبه؟
ـ ممنون مجید. تو خوبی؟
ـ منم خوبم. امشب خونه سوگل دعوتیم. میام دنبالت.
توی فکر رفتم. یعنی در جریان حرفهای مادرش به من نبود؟! یا میدانست و اعتنایی نمیکرد؟ لب باز کردم و گفتم:
ـ من خودم با مامان میام مجید.
هنگامه دستش را به علامت: «خاک بر سرت!» بالا آورد. صدای مجید متعجب شد:
ـ با مادرت؟!
ـ راهت Ø

لطفا صبر کنید...

Zarnaz
1عالی بود مرسی مرضیه جونم ❤️❤️چقدر سوگل و امین دعوا میکنن البته اینجا الان حق با سوگل بودا🙂