پارت پنجاه و ششم :

گوشی‌‌ام را جواب دادم:
ـ الو...
ـ سلام الهام جان. حالت خوبه؟
ـ ممنون مجید. تو خوبی؟
ـ منم خوبم. امشب خونه سوگل دعوتیم. میام دنبالت.
توی فکر رفتم. یعنی در جریان حرف‌های مادرش به من نبود؟! یا می‌‌دانست و اعتنایی نمی‌‌کرد؟ لب باز کردم و گفتم:
ـ من خودم با مامان میام مجید.
هنگامه دستش را به علامت: «خاک بر سرت!» بالا آورد. صدای مجید متعجب شد:
ـ با مادرت؟!
ـ راهت Ø

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۵۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Zarnaz

    1

    عالی بود مرسی مرضیه جونم ❤️❤️چقدر سوگل و امین دعوا میکنن البته اینجا الان حق با سوگل بودا🙂

    ۳ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    👌🌺

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️