پارت چهل و دوم :

فصل 18
دو هفته بود از مجید بی خبر بودم. مطمئن بودم که مادرش سر سختانه در تلاش بود تا مانع دیدار ما شود. توی بیمارستان مشغول انجام کارهایم بودم و به مجید فکر می‌‌کردم که یکدفعه دکتر شهریار از مقابلم در آمد و گفت:
ـ خسته نباشی.
از افکارم بیرون آمدم و لبخند زدم:
ـ سلام ممنون.
کنجکاو پرسید:
ـ از دوستت خبری نیست.
ـ امروز یه کمی دیر میاد.
سرش را جلو آورد و چشمانش را ریØ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۶۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • بستی

    0

    خیلی خوبه

    ۳ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    💖🌹

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️