حسرت با هم بودن به قلم مرضیه نعمتی
پارت چهل و دوم :
فصل 18
دو هفته بود از مجید بی خبر بودم. مطمئن بودم که مادرش سر سختانه در تلاش بود تا مانع دیدار ما شود. توی بیمارستان مشغول انجام کارهایم بودم و به مجید فکر میکردم که یکدفعه دکتر شهریار از مقابلم در آمد و گفت:
ـ خسته نباشی.
از افکارم بیرون آمدم و لبخند زدم:
ـ سلام ممنون.
کنجکاو پرسید:
ـ از دوستت خبری نیست.
ـ امروز یه کمی دیر میاد.
سرش را جلو آورد و چشمانش را ریØ

لطفا صبر کنید...

بستی
0خیلی خوبه