حسرت با هم بودن به قلم مرضیه نعمتی
پارت چهل و سوم :
دکتر با نگاهش هنگامه را دنبال کرد و پرسید:
ـ باز چی شده؟!
خانم امیدی با صورتی برافروخته جواب داد:
ـ خانوم تو کارش اشتباه کرده. طلبکارم هست.
دکتر نگاهش را به خانم امیدی داد:
ـ اون امروز حالش خوب نبود...
ـ حالش خوب نیست نیاد بیمارستان. مریض مگه مسخرهشه؟ اینجا ما با جون بیمارا سر و کار داریم.
ـ خیله خب! من باهاش حرف میزنم. شماام انقدر عصبانی نباش!
ادامه حرفâ

لطفا صبر کنید...

اسرا
0خیلی عالیه ممنون مرضیه بانو