پارت چهل و ششم :

با چشمانی سررنش آمیز نگاهم کرد:
ـ فکر می‌‌کردم دختر فهمیده‌‌ای هستی.
ـ من با مادر مجید کاری ندارم مامان. خودش پسر خوبیه. می‌‌تونه شوهر خوبی برام باشه.
مادرم سرش را با تأسف تکان داد و لب‌‌هایش را آویزان:
ـ انقدر ساده نباش دختر! امین می‌‌گه همه کارای شکوه با مجیده. مجید هم شوهرشه هم پسر بزرگش. اون برای تو شوهر نمی‌‌شه. فکرشو از سرت بیرون کن. وقتی اون زن از الآن مخالفت کرد

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۴۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • روژین

    0

    کاش هنگامه عروس شکوه بود وحسابی از خجالتش در میومد

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    👌🌺

    ۲ سال پیش
  • اسراا

    0

    اشتباه ازمجیدکه بایدحدمرزبرای مادرش بذاره وعزت الهام ببره بالا وقتی مادرش هم الهام میشناسه ممنون مرضیه خانم

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    البته اینجا مجید از همه چیز بی خبره♥️

    ۲ سال پیش
  • Zarnaz

    0

    هنگامه راست میگه باید از حق خودش دفاع کنه😍عالی بود ممنون مرضیه جونم 😘❤️

    ۳ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    هنگامه زبون کسایی مثل شکوه رو بلده🙂💖

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️