حسرت با هم بودن به قلم مرضیه نعمتی
پارت پنجاه و هشتم :
نیم ساعت بعد من و مجید خانه برادرم بودیم. امین و سوگل به استقبالمان آمدند و سلام و احوالپرسی کردیم. مادرم به طرفم آمد و گفت:
ـ چرا دیر کردین؟!
ـ بعداً میگم.
چشمم به شکوه افتاد که مثل ملکهها روی مبل تک نفرهای نشسته. به طرفش رفتم و دست دادم و احوالپرسی کردم. برخوردش مثل همیشه رسمی بود. امین بنای شوخی با مجید گذاشت:
ـ چطوری مجید جون؟ دیروز قرار بود بیای استخر و نیومدی. ه
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۳۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

مرضیه نعمتی | نویسنده رمان
نظر واضح نیست اسرا جان
۲ سال پیشزهرا
0میشه این رمان هم رایگان کنین 🙏🏻🙏🏻🙏🏻😭
۲ سال پیش
مرضیه نعمتی | نویسنده رمان
روزهای فرد بین ساعت یازده و ربع تا یازده و نیم شب یک پارت رایگان میشه💖
۲ سال پیشZarnaz
0عاشق رابطه بین مجید و الهام خیلی قشنگه 😍❤️کاشکی مثل رابطه سوگل و امین بعد ازدواج هم مثل الان مشکلی نداشته باشن 🙂عالی بود مثل همیشه ممنونم مرضیه جونم😍😘
۳ سال پیش
مرضیه نعمتی | نویسنده رمان
عزیزم ممنونم از نظراتت و خوشحالم که به شخصیتهای داستان علاقهمندی. داستان هنوز وارد گره اصلی نشده. اتفاقات زیادی در راهه💝💝
۳ سال پیش
لطفا صبر کنید...

اسرا
0یکی امین دلش پاک یکی یاهو یعنی امین زندگی همه بهم نریخت ممنون بانو😘