پارت چهل و چهارم :

ظهر که از محل کارم بیرون آمدم، دم در بیمارستان چشمم به شکوه افتاد که به در ماشینش تکیه زده و انگار منتظر کسیست. به غیر از من آشنای دیگری در این بیمارستان نداشت. ته دلم خالی شد. یعنی چه کارم داشت؟! متوجهم شد و نگاهش به سمت من کشیده شد. با صدایی پر از تردید سلام کردم. سر تا پایم را برانداز کرد و اخم غلیظی کرد و گفت:
ـ چی می‌‌خوای از جون مجید؟
رنگ از رویم پرید. پس بالاخره قضیه جدی شده بود

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۴۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    0

    بدترین خبر دنیاگفتن مرگ یکی واقعا وحشتناکه حالا بخش بیمارستان هم باشه دیگه هیچی عالیه ممنون بانومرضیه😘

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    بله دقیقا. این اتفاق توی یکی از بیمارستانهای تهران رخ داده🙏💞

    ۲ سال پیش
  • بستی

    0

    رمان خیلی خوبه

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    🙏💕

    ۲ سال پیش
  • Zarnaz

    0

    عالی عالی مرسی مرضیه جونم وایییی چقدر بهم میان😍😍عاشق مجیدم چقدر مهربون آقا ❤️😍

    ۳ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ❤❤

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️