پارت چهل و یک :

شکوه با چشمان غرنده‌‌‌‌اش زل زد به صورت من. انگار مجید حرفی از من زده بود که آنقدر بدبین نگاهم می‌‌کرد. مجید به سمت سوگل رفت و کنارش ایستاد و دست دور شانه‌‌‌‌اش حلقه کرد و عکس انداخت. امین سوت کشید و شروع کرد همراه جمع خواندن آهنگ: «تولدت مبارک!»
مرد جوانی که ارکستر بود، بلندگو به دست گرفت و شروع به خواندن کرد. گرمم شده بود. با دستم کمی خودم را باد زدم که متاسفانه بادی نداشت و بیشتØ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۴۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    0

    چقدر من ازاین جمله متنفرم؛آدم ازآیندش خبر نداره،قشنگ معلومه یه اتفاق بد قراره بیفته ومن دیگه استرس میگیرم که کی وچه اتفاقی

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️