حسرت با هم بودن به قلم مرضیه نعمتی
پارت چهل و یک :
شکوه با چشمان غرندهاش زل زد به صورت من. انگار مجید حرفی از من زده بود که آنقدر بدبین نگاهم میکرد. مجید به سمت سوگل رفت و کنارش ایستاد و دست دور شانهاش حلقه کرد و عکس انداخت. امین سوت کشید و شروع کرد همراه جمع خواندن آهنگ: «تولدت مبارک!»
مرد جوانی که ارکستر بود، بلندگو به دست گرفت و شروع به خواندن کرد. گرمم شده بود. با دستم کمی خودم را باد زدم که متاسفانه بادی نداشت و بیشتØ
لطفا صبر کنید...

م
0چقدر من ازاین جمله متنفرم؛آدم ازآیندش خبر نداره،قشنگ معلومه یه اتفاق بد قراره بیفته ومن دیگه استرس میگیرم که کی وچه اتفاقی