پارت پنجاه و دوم :

رنگ دکتر شهریار مثل گچ سفیده شده بود. آنقدر حالم بد بود که نتوانستم آنجا بمانم و پایین رفتم. هنگامه و بهاره با دیدنم نگران شدند و به طرفم آمدند و علت را پرسیدند. همه چیز را تعریف کردم و هنگامه بر آشفته شد. اخمی کرد و گفت:
ـ برای فرید متأسفم!
و برای سرزنش دکتر شهریار بالا رفت. بهاره گفت:
ـ دختره دیوونه تو چرا قبول کردی که بگی؟!
خانم امیدی که متوجه ماجرا شده بود از انتهای راهرو س

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۵۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Zarnaz

    1

    عالی بود مرسی مرضیه جون ❤️❤️❤️سال نومبارکککک❤️❤️😘😘

    ۳ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ممنون زرناز جان😘💖عید بر شما و همگی خوانندگان عزیزم مبارک🌹🌹🌹💕💕💕

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️