حسرت با هم بودن به قلم مرضیه نعمتی
پارت شصت :
فصل25
بالاخره دکتر شهریار و هنگامه عقد کردند و من و مجید هم به جشن عقدشان دعوت شدیم. روز قبل، تمام بعد از ظهر را با مجید دنبال لباس گشتم. مجید از یکی از پاساژهای معروف، پیراهن شیک گران قیمتی برایم خرید و خواست روز جشن هنگامه بپوشم. واقعاً پیراهن چشمگیری بود که نگاههای همه را به سمت خود میکشاند. خیلی میل نداشتم که تا این حد لباسم جلب توجه کند ولی چون مجید برایم گرفته بود، علاقه
لطفا صبر کنید...

Zarnaz
1عالی بود مرسی مرضیه جونم مثل همیشه درجه یک ❤️😍