پارت شصت :

فصل25
بالاخره دکتر شهریار و هنگامه عقد کردند و من و مجید هم به جشن عقدشان دعوت شدیم. روز قبل، تمام بعد از ظهر را با مجید دنبال لباس گشتم. مجید از یکی از پاساژهای معروف، پیراهن شیک گران قیمتی برایم خرید و خواست روز جشن هنگامه بپوشم. واقعاً پیراهن چشمگیری بود که نگاه‌‌های همه ‌‌را به سمت خود می‌‌کشاند. خیلی میل نداشتم که تا این حد لباسم جلب توجه کند ولی چون مجید برایم گرفته بود، علاقه

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۵۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Zarnaz

    1

    عالی بود مرسی مرضیه جونم مثل همیشه درجه یک ❤️😍

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️