پارت پنجاه و چهارم :

فصل24
هنگامه و بهاره مرتب راجع به دیروز حرف می‌‌زدند و من هم می‌‌گفتم مهم نیست اما آن‌‌ها بس نمی‌‌کردند. فکر می‌‌کردند هنوز هم ناراحتم. چشمم به دکتر شهریار افتاد. اصلاً تحویلش نگرفتم. خجالت زده نزدیکم شد:
ـ خوبی برومند؟!
می‌‌خواستم بگویم: «خیلی پررویی دکتر.» اما سکوت کردم. همان‌طور که با دقت چهره‌ام را از نظر می‌گذراند، انگشتش را روی گردنش گذاشت و گفت:
ـ تو رو خدا یÙ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۳۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • زهرا

    1

    عالیع ممنونم واقعا

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    💖🌹

    ۲ سال پیش
  • اسرا

    1

    مجیدعاشق 🙏😘

    ۲ سال پیش
  • مرضیه نعمتی | نویسنده رمان

    💖🌹

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️