حسرت با هم بودن به قلم مرضیه نعمتی
پارت پنجاه و چهارم :
فصل24
هنگامه و بهاره مرتب راجع به دیروز حرف میزدند و من هم میگفتم مهم نیست اما آنها بس نمیکردند. فکر میکردند هنوز هم ناراحتم. چشمم به دکتر شهریار افتاد. اصلاً تحویلش نگرفتم. خجالت زده نزدیکم شد:
ـ خوبی برومند؟!
میخواستم بگویم: «خیلی پررویی دکتر.» اما سکوت کردم. همانطور که با دقت چهرهام را از نظر میگذراند، انگشتش را روی گردنش گذاشت و گفت:
ـ تو رو خدا یÙ

لطفا صبر کنید...

زهرا
1عالیع ممنونم واقعا