لیست کلیه پارتهای رمان گلباش : پارت های 21 تا 40
تعداد کل پارت های منتشر شده : 193
-
رمان گلباش - پارت 21
از روی سکوی خانه نگاه غمگینم را به اطراف گرفتم. نور بیرمقی از پنجرهی خانهها بیرون نشسته بود. مستاصل و درمانده صورت خود را با ته ماندههای امیدی که از حرف مردها گرفته بودم، بزک کردم و اولین تقه را به در زدم. صدایم که بلند شد، ئهدا پشت در بود. پایم را کامل داخل نگذاشته بودم که با عصبانیت ...
بروزرسانی در : ۱۰۰۶ روز پیش
-
رمان گلباش - پارت 22
ئهدا پریشان در تاریکی اتاق و زیر نور کمسوی اجاق مثل پرندهای راه گم کرده دور خود میچرخید و راه آرامش پیدا نمیکرد. این آشفتگی در رفتار تاته هم دیده میشد. مدام مشتهایش را زمین میکوبید و سر تکان میداد. چرخیدن ئهدا به تاته رسید و کنار زانوهایش. - الله منو لعنت کنه اگه به خاطر هورامان بگ...
بروزرسانی در : ۱۰۰۳ روز پیش
-
رمان گلباش - پارت 23
فصل_سوم ماما تا سَرک کشیدن خورشید دو ساعتی مانده بود، پاییز سوز خودش را از لای درزهای دیوار سنگی به داخل هدایت میکرد و تا مغز استخوان میرساند. پاهایم جمع شد و پتو را تا زیر چانه بالا کشیدم. تاته پشت گیوهاش را بالا کشید و به ئهدا سفارش کرد از خانه خارج نشود. ئهدا سری به ...
بروزرسانی در : ۱۰۰۱ روز پیش
-
رمان گلباش - پارت 24
ئهدا دستی که بازویش را گرفته بودم پس زد. - باید با ماما حرف بزنم، آراس باید یه دل بشه با خودم میارمش. - اگه تاته فهمید؟ اگه... - قبل از آراس خونه هستم. - بیاره امن نیست، نشنیدی نرمین چی گفت؟! - کناچِ گیان برو کنار! خم شدم و از کنار بالشت سهرپوشم را برداشتم - باهات مییام. کف دستش را م...
بروزرسانی در : ۹۹۶ روز پیش
-
رمان گلباش - پارت 25
دستم را ناخودآگاه روی صورتم گذاشتم ولی نگاهم پشت سر ئهدا ثابت ماند. ئهدا متعجب از نگاهی که معنایش را نمیخواند، برگشت و پشت سرش را نگاه کرد با دیدن عراقیهایی که سمتمان میآمدند زانوهایش شل شد، روی زمین نشست و محکم کوبید فرق سرش. - یا الله هاوار. صدایم از ترس انتهای گلویم پنهان شد. به پ...
بروزرسانی در : ۹۹۴ روز پیش
-
رمان گلباش - پارت 26
قهقهی کریه مرد و خندهی همراهانش که بلند شد، به عقب برگشتم و آب دهانم را پرت کردم توی صورتش. عربدهای کشید و سر تفنگ را سمتم گرفت. پیالهی شجاعتم از تحمل آن همه وحشت تَرک خورد و چشمم به اشک نشست. ئهدا هراسان با دستهایی که لرزش آن به وضوح پیدا بود، چاقو را از میان شال کمرش بیرون آورد. - به...
بروزرسانی در : ۹۹۲ روز پیش
-
رمان گلباش - پارت 27
- عروس! چیزی شده، رنگ به رو نداری؟ ئهدا به روبرو خیره شد و سرش را گهوارهوار تکان داد. خیرگی نگاهش را سمتم کشاند. - یه لیوان آب بیار، قلبم اومد توی دهنم. در خاکستری زنگزده را به داخل هُل دادم. پایم که به اتاق رسید چشمهایم را بستم و نفس عمیقی کشیدم. قلبم کوبنده به سینهام چنگ میزد. خوب ...
بروزرسانی در : ۹۸۹ روز پیش
-
رمان گلباش - پارت 28
گیج و منگ نگاهم را روی تل آوارها حرکت دادم. دنیایی که از بچگی میشناختم چنان فرو ریخته بود که در باورم نمیگنجید؛ اگر درخت گلابی کنار خانهی ویران شده ماما نبود، مطمئن میشدم که باز بختک رویم افتاده و کابوس میبینم. بوی خاک، خون و گوشت سوخته از هر طرف به مشامم میرسید. با چندمتر فاصله از جایی...
بروزرسانی در : ۹۸۷ روز پیش
-
رمان گلباش - پارت 29
چشمهایم که باز شد از کابوس میان حقیقت تلخ پرتاب شدم. گوسفندهایی که همگی تلف شده بودند و سگ گله که روی دستها کنارشان نشسته و آرام پارس میکرد. حلقهی زنهایی که کنار جسدهای به ردیف خوابیده صورت خود را چنگ میزدند، نمیتوانست خواب باشد. میان جنازهها چشمم دو دو میزد برای دیدن ماما، برای دی...
بروزرسانی در : ۹۸۵ روز پیش
-
رمان گلباش - پارت 30
هراسان بلند شدم. درد پایم قابل تحمل نبود. نگاهم که دوباره روی جسدهای کنار هم خوابیده افتاد، درد از یادم رفت. درد، دیدن آن همه جسد بود. دردی که آمده بود تا ناقوس بیداری باشد. شاید میخواست بگوید جنگ سایهاش بلند است، مثل ابرهای سیاهی که خورشید هانیگرمله را میگرفت و تا مدتها خیال کنار رفتن ندا...
بروزرسانی در : ۹۸۲ روز پیش
-
رمان گلباش - پارت 31
خیلی زود لبخندم محو و دهانم تلخ شد. خشم جای خودش را به آن شادی لحظهای داد. از خودم و فکری که به ذهنم خطور کرده بود منزجر شدم. ناخنهایم در کف دست فرو رفتند. چه فرقی میکرد مقصر کیست؟! برایم ایران یا عراق فرقی نداشت، مرزی نبود که حالا میان گیس و گیسکشی بخواهم طرف یک کدام را بگیرم. دنبال مقصر...
بروزرسانی در : ۹۸۰ روز پیش
-
رمان گلباش - پارت 32
تکیه بر ئهدا نگاهم را به جوی آب گرفته بودم و با فکری مشوش، لنگان قدم برمیداشتم. باد سردی میوزید و تار موهایی که از زیر سربند بیرون آمده بود را به هوا میبرد. با صدایی مردانه سرم را بالا گرفتم و به دو مردی که سمتمان میآمدند نگاه کردم. ئهدا چشمهایش را ریز کرد. نور ماه آنقدر بود که تاته ...
بروزرسانی در : ۹۷۸ روز پیش
-
رمان گلباش - پارت 33
مردی که از بیاره همراهمان آمده بود مداخله کرد، جلو رفت و بازوی تاته را گرفت و سمت خودش کشید. - بس کن آراس! با پاهایی لرزان جلو رفتم و سر پایین انداختم. - من، من خودم اومدم، ئهدا تقصیری نداشت. سمتم خم شد که همان مرد محکم عقبش کشید. - گفتم بس کن، وضع دخترت رو نمیبینی؟ ئهدا گریان صدایش ...
بروزرسانی در : ۹۷۵ روز پیش
-
رمان گلباش - پارت 34
بهرام از لحظهی آمدنش به بیاره تا زمان بمباران را بیکم و کاست تعریف کرد. شدت ریزش اشکهای تاته بیشتر شد، نفس عمیقی کشید و سعی کرد آرام باشد. نگاهش را سمت سیروان گرفت. - گلباش رو ببر خونه، گلاره تنهاست. سمت بهرام چرخید. - گنهرا، مُرده نباید رو زمین بمونه. ئهدا دستش را طرف من گرفت. - در...
بروزرسانی در : ۹۶۸ روز پیش
-
رمان گلباش - پارت 35
نگاهمان با هم تلاقی کرد. ابروهایش در هم رفته بود، چهرهی نگرانش دلم را لرزاند. کنار پایم زانو زد و دستش را سمت جایی که زخم را بسته بودند پیش برد. - ببینم پاتو. دستش را پس زدم و با اخم نگاهش کردم. تکیه به دیوار روی زمین نشستم. سرما به جان شانههایم افتاده بود، نم زمین خیلی سریع از لباسم بالا...
بروزرسانی در : ۹۶۶ روز پیش
-
رمان گلباش - پارت 36
از جایش ذرهای تکان نخورد تنها با چشمهای گشاد شده خیره نگاهم کرد. نگاهم را به زمین گرفتم. دستم گِزگِز میکرد. _چرا؟! - راهی تا خونه نمونده، نمیخواد بیای از همینجا راهتو کج کن! پاهای خسته و دردناکم را روی زمین کشیدم و راه افتادم. در آن تاریکی سرم بین درختان اطراف میچرخید. زیاد فا...
بروزرسانی در : ۹۶۴ روز پیش
-
رمان گلباش - پارت 37
چراغ به دست جلوی در آمد. با دیدنم دستش را روی قلبش گذاشت. - چی شده؟! پس ئهدا؟! -کمک کن بلند شم. زیر نور کم سوی چراغ نفتی خونی که از پایم روی زمین میریخت از دیدش پنهان نماند جیغ خفهای کشید. - پات، پات چیشده؟! -هیس، آرومتر! گونههایش خیس شد. دستم را به در زدم و با کمکش بلند شدم. برا...
بروزرسانی در : ۹۶۱ روز پیش
-
رمان گلباش - پارت 38
به چشمهای خمار و کشیدهاش که از شدت گریه پف کرده به نظر میآمد نگاه کردم. سرم را پایین انداختم و انگشتانم را به بازی گرفتم. - باید خودت رو برای از دست دادنها آماده کنی. خودت رو قوی کن، اونقدر قوی که وقتی بهت بگم ماما برای همیشه خوابید، فقط به خوندن فاتحهای بسنده کنی. کمی مکث کردم و خی...
بروزرسانی در : ۹۵۹ روز پیش
-
رمان گلباش - پارت 39
- شاید ماما میدونست تنها بهونه برای تردید تاتهست که خواست با رفتنش خیالش رو راحت کنه. تا نیمههای شب حرف زدیم. خودم را گول میزدم، قوی نبودم. من هم از درون ترک خورده بودم. کمی جابجا شدم تا گلاره کنارم سرش را روی بالشت بگذارد. دوست داشتم شب را با نفسهایش که به صورتم میخورد بخوابم و فردای...
بروزرسانی در : ۹۵۷ روز پیش
-
رمان گلباش - پارت 40
فقط سرش را تکان داد. گر گرفتن آتش اجاق که خوابید، کتری را روی سهپایه گذاشت و با کمی فاصله از اجاق مانند تاته زانوهایش را بغل گرفت. گلاره سر به زیر تکیه به دیوار ایستاده بود با اشاره کنارم نشست. تاته مثل هیچ روزش نبود با لحنی که تحکم مردانهاش در آن گم شده بود، نگاهش را سمت ئهدا گرفت. ...
بروزرسانی در : ۹۵۴ روز پیش
