پارت سی و نهم :



- شاید ماما می‌دونست تنها بهونه‌ برای تردید تاته‌ست که خواست با رفتنش خیالش رو راحت کنه.
تا نیمه‌های شب حرف زدیم. خودم را گول می‌زدم، قوی نبودم. من هم از درون ترک خورده بودم. کمی جابجا شدم تا گلاره کنارم سرش را روی بالشت بگذارد. دوست داشتم شب را با نفس‌هایش که به صورتم می‌خورد بخوابم و فردایش نیز با همان نفس‌ها بیدار شوم. برخلاف همه‌ی حرف‌هایم، ترس وجودم را گرفته بود. ترس

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۵۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • ایلما

    0

    چقدرتلخ وغیرقابل هضم میتونه باشه مرگ یه عزیز

    ۳ سال پیش
  • سمیه نوروزی | نویسنده رمان

    تشکر که همراه هستین

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️