لیست کلیه پارتهای رمان گلباش : پارت های 121 تا 140
تعداد کل پارت های منتشر شده : 193
-
رمان گلباش - پارت 121
سکوت خانه پر از زمزمههای اندوه بود. چشمهایم از اشکهایی که آن روز صبح بیوقفه ریخته بودم میسوخت؛ همهی فکرم در آن تکه زمین سرد کنار قبر ئهدا جا مانده بود. تاته با صورتی که سنگینی غم را حمل میکرد تکیه به بالش، کنار پدر سیروان نشسته بود. چراغنفتی جلویشان با نوری لرزان میسوخت و سایهاش روی دی...
بروزرسانی در : ۶۱۲ روز پیش
-
رمان گلباش - پارت 122
هفت روز از مرگ ئهدا میگذشت و نبودنش، سنگینی سکوت و حس خلا را همهجا پخش میکرد. گلاره موضعش را تغییر داده بود؛ صدای گریهاش شبها در تاریکی خاموش نمیشد و روزها فقط نگاههای گنگ و سرگردان بود که میانمان رد و بدل میشد. اخبار جنگ بادپا از گوشه و کنار به گوش میرسید و همه در حس اضطراب از آیندها...
بروزرسانی در : ۶۱۲ روز پیش
-
رمان گلباش - پارت 123
- نه تاته، نه من نمیتونم. زخمی که نشسته روی دلم هنوز تازهست، هنوز درد میکنه. مگه میشه؟! یعنی ئهدا ارزش به عزا نشستن نداشت؟! صدای خاکی که میریختن روش هنوز توی گوشمه، چطور رخت عزا رو سفید کنم؟! - آرام به ههناسکم، آرام به. فکر میکنی برای من آسون بود به زبون آوردنش؟! فکر میکنی ژینو برام ع...
بروزرسانی در : ۶۱۲ روز پیش
-
رمان گلباش - پارت 124
- منتظر چی هستی؟! - نه، نمیپوشم. همین کهبای تنم خوبه. - به الله که نپوشی نمیذارم از اتاق بیرون بری! - اصرار نکن متی گیان، شرمنده میشم. دلخور به کهبای تنم اشاره کرد. پشت چهرهی مهربانش انتظار و اصرار را میشد خواند. - میگن اگه کسی توی زماوند لباس سیاه بپوشه نحسی میفته روی بخت عروس ...
بروزرسانی در : ۶۰۷ روز پیش
-
رمان گلباش - پارت 125
صدای گفتوگوی مردها از اتاق و برخورد ملایم ظرفها از آشپزخانه بلند بود. مامو سردار از ههراله خانم خواست قبل از رفتن ماموستا بساط شام را آماده کند، خیلی زود بوی غذا در فضای خانه پیچید. برای تعویض لباس سمت اتاق رفتم. پارچهی کهبا هنوز به خط کمرم نرسیده بود که در با ضربهای آرام اما بیهشدار باز ...
بروزرسانی در : ۵۸۷ روز پیش
-
رمان گلباش - پارت 126
بوی آبگوشت ههراله خانم هنوز در فضا پخش بود. گلاره ظرفها را جمع میکرد و من تکههای باقی مانده نان را وسط پارچه میگذاشتم. - من دیگه رفع زحمت میکنم. خدا براشون بسازه. مامو سردار بلند شد، دست در جیبش کرد و چند اسکناس بیرون آورد و میان شال کمرش گذاشت. - براله گیان ناقابل هست. ماموستا لب...
بروزرسانی در : ۵۸۷ روز پیش
-
رمان گلباش - پارت 127
پروین گوشهی لباس گلاره را گرفت و سمت در کشید. - بقیهش را بذارید برای بعد، سوز سرما رو نمیبینید؟ بیصدا وارد خانه شدیم. ههراله خانم کنار طاقچه ایستاده بود، پشت سر هم چوب کبریت را روی جعبه میکشید و هر بار جز صدایی خشک، شعلهای از کبریت بلند نمیشد. وقتی جز بوی کمرنگ گوگرد چیزی نصیبش نشد...
بروزرسانی در : ۵۸۷ روز پیش
-
رمان گلباش - پارت 128
نور صبحگاهی کمرمق بود که تاته ساکش را کنار در گذاشت. بارها تاته را بدرقهی رفتن کرده بودیم ولی این بار فرق داشت. هرچه چشم میبستم، نفس میکشیدم و هوا را قورت میدادم، باز چیزی میان سینهام خالی بود که نفس کشیدن را برایم سخت میکرد. همیشه فکر میکردم خداحافظیها کوتاهاند اما بعضی وداعها تمام زن...
بروزرسانی در : ۵۵۴ روز پیش
-
رمان گلباش - پارت 129
نگاه به جادهای که تاته را با خود میبرد، هنوز از چشمانم جدا نشده بود که صدای سیروان در گوشم پیچید. - آمادهشو بریم مخابرات حتما تا حالا وصل شده. پلک زدم و اشکهای جمع شده در چشمانم فروریختند. با دست خیسی صورتم را پاک کردم و سمتش چرخیدم. پشت نگاهش نگرانی و تلاش برای بیرون کشیدن من از آن حال ...
بروزرسانی در : ۵۵۴ روز پیش
-
رمان گلباش - پارت 130
- خیلی مونده تا برسیم؟! دستم را گرفت. - سردته یا نیومده خسته شدی؟ گرمای انگشتانش دور مچم حلقه شد. لحظهای کوتاه دلم لرزید. ناخودآگاه برگشتم تا واکنش گلاره را ببینم. بیتفاوت نگاهش را به مسیر دوخته بود و تکههای نان را سمت دهانش میبرد. - منو خستگی؟! فقط میخواستم بدونم کدوم سمته. فش...
بروزرسانی در : ۵۵۴ روز پیش
-
رمان گلباش - پارت 131
پیرزنی از داخل یکی از کابینها بیرون آمد. کهبای ضخیمی به تن داشت و چینهای لباسش هنگام راه رفتن آرام تکان میخورد. شالی را تا روی بینیاش بالا کشیده بود. انگار که سرمایبیرون هنوز از تنش بیرون نرفته باشد بدنش لرزش خفیفی داشت. خمیده سمت باجه رفت. نمیدانم گرفتگی صدایش از سرما بود یا بغضی که فرو ...
بروزرسانی در : ۵۵۴ روز پیش
-
رمان گلباش - پارت 132
کنار گلاره زانو بغل کرده، گوشهایم را به صدای خشخش رادیو مامو سردار سپرده بودم تا شاید خبری از خرمشهر بگیرم. نگران هورامانی بودم که حالا گمشدهترین آشنای من در دل جنگ بود. صدای ههراله خانم حواسم را از صحبتهای گوینده به اخمی که از روی دلسوزی به صورتش داده بود رساند. - اینجا نشستن و زانو بغل...
بروزرسانی در : ۵۴۳ روز پیش
-
رمان گلباش - پارت 133
دلم جایی میان خواستن و ناتوانی، میان عشق و نبودنهایی که به ناگاه روی شانههایم سنگینی میکرد، لرزید. سیروان همان مردی بود که میتوانست میان طوفان زندگی برایم صخره شود. بیحرف سرم را روی سینهاش گذاشتم. بازوانش را دورم حلقه کرد و نفسهایش آرام روی موهایم افتاد. با وجود سنگینی غم دلم میخواست برای...
بروزرسانی در : ۵۴۳ روز پیش
-
رمان گلباش - پارت 134
پشت پنجره، چانهام را روی زانو گذاشتم و چشمم، بیقرار بیرون خانه را میکاوید. دلواپسیام آنقدر جان داشت که هر چند ثانیه با کف دست، بخاری که مینشست روی شیشه را پاک کنم و باز به هوای خاکستری بیرون چشم بدوزم. اضطرابی در دلم میچرخید که مهارش از توانم خارج بود. پروین با موهای نیمه بافته، چسبیده به...
بروزرسانی در : ۵۳۵ روز پیش
-
رمان گلباش - پارت 135
سیروان رادیو را خاموش کرد. اخبارش تیری بیهوا بود که وسط سینهام فرود آمد. تمام جانم یخ زد. انگار زبانم را کسی بریده باشد با دهانی باز بقیه را نگاه کردم. همه در قاب زمان متوقف شده بودند، پروین هنوز نصف نارنگی در دستش بود، سیروان رادیو را کنار نگذاشته و ههراله خانم کاسه به دست میان اتاق ایستاده ب...
بروزرسانی در : ۵۳۵ روز پیش
-
رمان گلباش - پارت 136
فصل هفتم ادبار روی صندلی عقب پیکان نشستیم. از پشت شیشهی بخارگرفتهی ماشین، چشمم به در نیمهباز خانه ماند؛ جایی که ههراله خانم، حتی تاب نیاورده بود بدرقهمان کند. مامو سردار از شیشهی ماشین سرش را داخل آورد و رو به سیروان گفت: - فراموش نکن هر خبری شد به مخابرات زنگ بزنی و برامون پیغام ...
بروزرسانی در : ۵۲۷ روز پیش
-
رمان گلباش - پارت 137
- فقط اسم نبود، عزت و آبروی تاتهم بود. فقط یه شب دیدمش، شبی که نشون آوردن. وقتی خبر رسید که رفته عراق و برنمیگرده، غرورم له شد. نه اینکه میخواستمش، نه اینکه دوسش داشتم، نه، همش اجبار تاته بود. چشم بستم. دلم میخواست همهی اندوههای قدیمی را گوشهای بیندازم و فقط همین لحظه را زندگی کنم...
بروزرسانی در : ۵۲۷ روز پیش
-
رمان گلباش - پارت 138
راننده کنار ساختمانی دود زده و قدیمی ماشین را نگه داشت. - به در و دیوارش نگاه نکنید، قدیمیترین مسافرخونهی اینجاست. همیشه براش مسافر میارم. پا که از ماشین بیرون گذاشتم، بوی سنگفرش بارانخورده خیابان مشامم را پر کرد. نگاهم روی تابلوی رنگباختهی مسافرخانه افتاد که در باد تکان میخورد. حروفش...
بروزرسانی در : ۵۲۷ روز پیش
-
رمان گلباش - پارت 139
از پلهی کوتاه و لغزندهی جلوی مسافرخانه بالا رفتیم. بوی نم دیوار و چوبِ کهنه، نفس راهرو را سنگین کرده بود. سمت چپ، پشت میزی چوبی، پیرمردی که پوست چروکیدهاش در نور زرد لامپ برق میزد نشسته و ردهای سوختگی مثل خاطرهای تلخ، در چینهای صورتش جا خوش کرده بود. سیروان بیهیچ حرفی شناسنامهها را از جیب...
بروزرسانی در : ۵۲۷ روز پیش
-
رمان گلباش - پارت 140
شب، هنوز تهماندهاش را از پنجره پس نداده بود. سقف اتاق در مه نقرهای محو میشد و سکوت، آنقدر لطیف بود که صدای بالزدن افکارم را هم میشنیدم. در پناه گرمای پتو، نفسهای سیروان آرام و سنگین بالا و پایین میشد. دلم از شوق پر بود، انگار شب پیش، نه یک زندگی تازه که بالی در من جوانه زده بود. پاورچین،...
بروزرسانی در : ۵۰۷ روز پیش
