لیست کلیه پارتهای رمان گلباش : پارت های 161 تا 180
تعداد کل پارت های منتشر شده : 193
-
رمان گلباش - پارت 161
– نیبو خواهرمو، اگر حاجی بفهمه توبیخُم ایکنه. لباسش را رها کردم، عقب رفتم و صدایم را بالا بردم. - شده پیاده راه بیفتم، میرم سمت همون پلی که میگین. دیگه خود دانی. دستش را روی ریشهای تازه روییدهاش کشید. انگار میخواست خودش را مردانهتر نشان دهد. - لا اله الا الله زن فرمانده قدم جلو گذاش...
بروزرسانی در : ۴۱۷ روز پیش
-
رمان گلباش - پارت 162
عطر را روی داشبورد، درست جلوی فرمان گذاشتم. چشمم خیره ماند به جادهی تاریکی که زیر نور ضعیف چراغ، هی جلو میدوید و تمام نمیشد. سکوت میان ما سنگین شد. نفسهایمان در کابین محبوس بود و فقط صدای ضدهواییها در پسزمینهی مغزم میپیچید و دلشورهی سیروان، مدام ذهنم را پر میکرد، اما تصور لحظهای که ه...
بروزرسانی در : ۴۱۷ روز پیش
-
رمان گلباش - پارت 163
کرخه در تاریکی مثل موجودی خاموش و سنگین زیر پل خوابیده بود و صدای آرام آبش مثل لالایی بیجانی که هیچ خوابی در پی نداشت، به گوش میرسید. چشمهایم را در تاریکی میچرخاندم، اما چیزی جز سایههای مبهم و تکههایی از نور نمیدیدم. همهی چراغها خاموش بودند، شب، دهان باز کرده و همهچیز را بلعیده بود. ت...
بروزرسانی در : ۴۰۰ روز پیش
-
رمان گلباش - پارت 164
برای لحظهای نفس نکشیدم. همهچیز دور سرم لرزید. دست روی صورتم گذاشتم، اما بیشتر از درد، نگاهش میسوزاند، مثل کسی که سالها اعتماد کرده و ناگهان همهچیز را ویران دیده باشد. - اینجا چه غلطی میکنی؟ پسر با خشم جلو آمد و مشت گرهکردهاش را به بازوی سیروان کوبید. - چه ایکنی مرد حسابی، سر و وضع...
بروزرسانی در : ۴۰۰ روز پیش
-
رمان گلباش - پارت 165
صندلی عقب نشستم. دستم تیر میکشید و هنوز جای سیلی روی صورتم داغ بود. سیروان بیصدا در را کوبید و کنارم نشست. تنش نزدیک بود، اما نگاهش را نمیدیدم، سرم پایین و چشمهایم به تار و پود سهرهپوشم دوخته شده بود. ماشین به راه افتاد. پشت شیشه هنوز دود و خاک میرقصیدند و سپیده کمکم از افق بالا میآمد....
بروزرسانی در : ۴۰۰ روز پیش
-
رمان گلباش - پارت 166
ماشین عامر در حیاط بیمارستان ترمز کرد. چشمم که به محوطه افتاد، تندی خون در رگهایم کند شد. مردی پشت برانکارد، به سرش میکوبید و میدوید. کودکی در آغوش زنی بیقرار گریه میکرد و سربازی با بازوی باندپیچیشده کنار دیوار نشسته بود و مدام سیگار پشت سیگار روشن میکرد. پاهایم یاری نمیکرد، خون زیاد...
بروزرسانی در : ۴۰۰ روز پیش
-
رمان گلباش - پارت 167
همان موقع سلما و پشت سرش یکی از پرستارها، سینی ابزار به دست وارد شدند. نگاهش بین من و سیروان چرخید و بعد با لحنی قاطع اما مهربان گفت: - شما بمون بیرون این جانه بسپار به ما. سیروان زیر لب گفت: - لطفا مراقبش باش، فکر نکنم دیگه جونی برای درد داشته باشه. و از اتاق بیرون رفت. نگاهم هنوز به در ن...
بروزرسانی در : ۴۰۰ روز پیش
-
رمان گلباش - پارت 168
آب داغ روی صورتم میلغزید، اما آرامشی در کار نبود. هر قطرهای که به زمین میخورد، صدایی میداد شبیه ترکیدن بمبی در دوردست. ذهنم پر بود از تصویر سقفی که میریزد و کاشیهایی که با اولین موشک روی سرم فرو میپاشند. انگار زمان در این چهاردیواری بخارگرفته، بیرحمانه کوتاهتر شده بود و برای همین، وقت...
بروزرسانی در : ۳۸۸ روز پیش
-
رمان گلباش - پارت 169
- چشمات دیگه طاقت بیداری نداره، بهتره بری استراحت کنی. - تو هم از دیشب نخوابیدی. - نگران من نباش. برو، گیانهکم، زنگ زدن خبرت میکنم. هنوز نگاهش به من بود که صدای در و پچپچی بحثمانند از راهرو بلند شد. لحظهای بعد، عامر و سلما وارد شدند. سلما، بچه بغل، با اخم رو به عامر گفت: - اصلا دست مو...
بروزرسانی در : ۳۸۸ روز پیش
-
رمان گلباش - پارت 170
دنیا برایم همانطور که بود نماند، هوا خالی شد و صداها دور شدند. محکم به سرم کوبیدم، انگار میخواستم با آن ضربهی بیرحمانه، خبر را از مغزم بیرون بکشم. - خولهسَرَمَرَ! نه، نه، حقیقت نداره! - حقیقت داره، تاته میگه همهی اون روزهایی که دیر از مدرسه میاومد، جذب حزب بوده و ما خبر نداشتیم. کمرم...
بروزرسانی در : ۳۸۸ روز پیش
-
رمان گلباش - پارت 171
پنجرهها لرزیدند و صدای انفجاری از دور پیچید و پشت سرش رگبار ضد هوایی آسمان را شکافت. برهان ترسید و دستهایش را دور گردن پدرش حلقه کرد. عامر با چهرهای درهمرفته زیر لب غرید: - وولک آژیر قرمز خودشون دیگه یادشون میره. سیروان خم شد و یک لیوان شربت از روی سینی برداشت و رو به عامر گفت: - می...
بروزرسانی در : ۳۸۸ روز پیش
-
رمان گلباش - پارت 172
نیزههای آفتاب ظهر، تیز و سوزان در جانم فرو میرفت. شیلهی سلما به پیشانی خیس عرقم چسبیده و چشمهایم از شدت نور میسوخت. کنار پل دستم را سایبان چشمهایم کردم، نگاهم به کامیون نظامی رنگ و رو رفته بود. توری فلزی پشت کامیون کشیده شده و ردیفی از اسیران عراقی با لباسهای خاکی و چرکگرفته نشسته بودند....
بروزرسانی در : ۳۷۰ روز پیش
-
رمان گلباش - پارت 173
نفسش را آرام بیرون داد، ولی سرش هنوز پایین بود. همان موقع صدای قدمهای محکم عامر رسید و غائله را از دل زمان بیرون کشید. - عینی تعال، بیا بریم خودمون دیگه. سیروان سرش را بلند کرد و با لحنی آرام گفت: - ما میریم حمیدیه. عامر ابروهایش بالا رفت. - حمیدیه؟! - شنیدی که چی میگفت، دو سه روزی ا...
بروزرسانی در : ۳۷۰ روز پیش
-
رمان گلباش - پارت 174
- زبونت سوخت یا دلت؟ دستش را پایین آورد و روی پایم گذاشت. لبخند کوتاهی زد و نگاهش را به جاده دوخت. - دلم که سالهاست پیش توئه... شاید زبونم. دستش روی ران پایم فشار ملایمی داشت و با دست دیگر فرمان ماشین را محکم گرفته بود. سرش را کمی چرخاند و با نگاه جدی ولی پر از شیطنت گفت: - ههناسهکم، نگ...
بروزرسانی در : ۳۶۹ روز پیش
-
رمان گلباش - پارت 175
صدای انفجار مثل پتک بر سرم فرود آمد. ماشین تکانی شدید خورد و پلکهایم با وحشت باز شد. هوا پر از گرد و خاک بود و صدای شلیکها از هر طرف میآمد. - یا الله، یا الله هاوار... جیغ زدم و بیاختیار دستم را به داشبورد گرفتم تا تعادلم را حفظ کنم. ماشین پیچ تندی خورد، لاستیکها روی خاک جاده کشیده شدند و ...
بروزرسانی در : ۳۶۴ روز پیش
-
رمان گلباش - پارت 176
- نه...نه، نزنیدش. به اشارهی کوتاه یکی از مردها، دو نفر به سمتم آمدند. لولههای تفنگشان به طرفم نشانه رفت. سیروان سعی کرد بلند شود، ولی دستهایش را محکم گرفتند و با شتاب او را عقب کشیدند. چشمهایم به خونی بود که از آرنجش روی زمین میریخت. صدای زنگ ناقوس مرگ در گوشم طنین انداخت و تنها توانستم نا...
بروزرسانی در : ۳۶۴ روز پیش
-
رمان گلباش - پارت 177
چشمم به ماشینی بود که سیروان را در آن انداخته بودند. هقهقهایم خفه در گلوی خشکشدهام میلرزید. خواستم بدوم، اما زانوهایم به خاک چسبید و صدای نفسهایم میان گرد و خاک گم شد. - خود٘ا گیان چیش کەروو؟ خود٘ا گیان ویت یاردیم ده. فرمانده سیگارش را از لب برداشت، خاکسترش را روی زمین تکاند و با سر اشاره...
بروزرسانی در : ۳۵۵ روز پیش
-
رمان گلباش - پارت 178
صدای فریادش مثل تازیانهای روی تنم کشیده شد و میان درد و تحقیر از ماشین پایین رفتم. پاهایم به زمین که رسید، گرما مثل زغال نیممردهای از تنم بالا رفت. هنوز تعادلم را پیدا نکرده بودم که دستی خشن، چشمبندم را از پشت سر کشید و نور، کورکننده به صورتم پاشید. چشمهایم را نیمهباز نگه داشتم. چند عراقی ب...
بروزرسانی در : ۳۵۵ روز پیش
-
رمان گلباش - پارت 179
از شکاف باریک در پشتی کامیون، دو جیپ نظامی را میدیدم که پشت سرمان در حرکت بودند. هوای داخل کامیون خفه و پر از بوی عرق و خاک بود. تکانهای ناگهانی جاده، اسرا را به هم میکوبید و صدای زنجیرهایی که دور مچ بعضیها بسته بودند، با هر دستانداز، سر و صدا میکرد. زانوهایم را بغل کرده و چشمم روی پوتین...
بروزرسانی در : ۳۰۷ روز پیش
-
رمان گلباش - پارت 180
عراقیها یکییکی از جیپها پایین پریدند و دور کامیون جمع شدند. صدای خنده و شوخیشان بلند بود. بعضی با نوک پوتین به بدنهی کامیون میزدند و بعضی سرک میکشیدند تا داخل را ببینند. لحنشان پر از تمسخر بود، واژههایی که لازم نبود معنایش را بدانم تا بفهمم به چه میخندند. از میانشان مردی جلو آمد که ...
بروزرسانی در : ۳۰۷ روز پیش
