پارت بیست و نهم :



چشم‌هایم که باز شد از کابوس میان حقیقت تلخ پرتاب شدم. گوسفندهایی که همگی تلف شده بودند و سگ گله‌ که روی دست‌ها کنارشان نشسته و آرام پارس می‌کرد. حلقه‌ی زن‌هایی که کنار جسد‌های به ردیف خوابیده صورت خود را چنگ می‌زدند، نمی‌توانست خواب باشد. میان جنازه‌ها چشمم دو دو می‌زد برای دیدن ماما، برای دیدن پیرزنی که هرچه به مغزم فشار می‌آوردم، نمی‌فهمیدم وقتی زیر درخت بی‌خطر گلابÛ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۰۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • ایلما

    0

    چی به سر خواهرش اومده

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️