پارت سی و ششم :


از جایش ذره‌ای تکان نخورد تنها با چشم‌های گشاد شده خیره نگاهم کرد.
   نگاهم را به زمین گرفتم. دستم گِز‌گِز  می‌کرد.
_چرا؟!
- راهی تا خونه نمونده، نمی‌خواد بیای از همین‌جا راهتو کج کن!
پاهای خسته‌ و دردناکم را روی زمین کشیدم و راه افتادم. در آن تاریکی سرم بین درختان اطراف می‌چرخید. زیاد فاصله نگرفته بودم که بادی لجوج از میان درختان شروع به وزیدن کرد. نور مهتاب درون Ø

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۶۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • ایلما

    0

    ❤️❤️گلباش م خیلی خودشومیگیره🥲

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️