لیست کلیه پارتهای رمان گلباش : پارت های 101 تا 120
تعداد کل پارت های منتشر شده : 193
-
رمان گلباش - پارت 101
خشم آغشته به صدای مرد هراسی که در رگهایم دویده بود را بیشتر کرد. ئهدا صدایش را بالا برد. - چیشتا جە گیانوو ئیمە گەرەکا؟¹ صدای برفهای یخزده زیر پوتین بسیجیها مثل سوهانی میرفت روی مغزم و هرچه نزدیکتر میشد اتاق دور سرم یشتر به دوران میافتاد. ئهدا سمت من و گلاره چرخید، دستهایش...
بروزرسانی در : ۷۸۷ روز پیش
-
رمان گلباش - پارت 102
سوز سرمایی که از زیر و کنارههای در وارد اتاق میشد، دست ئهدا را سمت انگشتهای پایش برد و خودش را به چراغ نفتی نزدیکتر کرد. - وَی وَی. هیچی حریف این سرما نیست. سیروان نگاهش را به دور تا دور اتاق چرخاند و روی صورت تاته ثابت نگه داشت. - مامو گیان! بیا دست بچهها رو بگیر بریم پاوه. ...
بروزرسانی در : ۷۸۵ روز پیش
-
رمان گلباش - پارت 103
نیمی از خورشید پشت ابر بود و نور کم جانش توان گرم کردن زمین را نداشت. وقتی سیروان از تاته خواست نیهان را ببیند، کار نداشته را بهانه کرد و از ما خواست همراهیاش کنیم. شک نداشتم میخواست میدان را برایش خالی کند تا همهی زورهای نزدهاش را بزند و سنگهای آخرش را وابکند. هوا سرد بود و سوز سرما صورتم ر...
بروزرسانی در : ۷۶۲ روز پیش
-
رمان گلباش - پارت 104
سلیمان گوشهی اتاق تکیه به بالشت، پتویی دور خودش گرفته بود و ناخوش به نظر میآمد. موهای صورتش کامل سفید شده بود و رگهای پشت دستش بیشتر از همیشه برآمده بود. با دیدنمان لبش به خنده باز شد. - بهخ بهخ، بدیه بزانه کی ئامان! - بهلا دوور بو مامو سیروان که با سلیمان روبوسی کرد هر سه با کمی فا...
بروزرسانی در : ۷۵۹ روز پیش
-
رمان گلباش - پارت 105
برف از کوه کنار زریبار آدم برفی عظیمی ساخته بود که ایستاده مریوان را تماشا میکرد. لایهای از یخ نیمی از سطح رود را پوشانده بود و چند پسر روی آن راه میرفتند و سر به سر هم میگذاشتند. چندباری که زریبار را دیده بودم دامنش دشتی سبز و پرندگان مهاجر نگین لباسش بودند. سرسبزی اطراف آنقدر زیاد بود...
بروزرسانی در : ۷۵۷ روز پیش
-
رمان گلباش - پارت 106
- نگو، بشکنه دستم که بهت سیلی زدم. - خودمونیم چه دردی هم داشت. این بار صدای خندهی من بلند شد. - گلباش!؟ تن صدایش لرز خفیفی انداخت سر تا پای وجودم و اگر هوای سرد زمستان نبود بدون شک متوجه التهاب درونم میشد. نگاه منتظرم به لبهایش بود. چنگی به موهایش کشید و نفسش را پر صدا بیرون داد و در آ...
بروزرسانی در : ۷۵۵ روز پیش
-
رمان گلباش - پارت 107
حرفهایش مثل خورشیدی که از پشت ابر سر بیرون آورد، گرم بود و دلنشین اما در یک لحظه سقف آسمان کوتاه شد، نگرانی از حال گلاره و انتظار ئهدا دل شورهای شد و تا حلقم بالا آمد. - خیلی دیر کردیم حتما ئهدا تا حالا نگران شده! سر برگرداندم و گلاره را صدا زدم. - نگران چی، وقتی من باهاتونم؟ سخت بود ...
بروزرسانی در : ۷۵۲ روز پیش
-
رمان گلباش - پارت 108
نمیتوانستم تا رسیدن به خانه صبر کنم نگران اتفاقات نیفتاده بودم. اتفاقاتی که حوالی خیالات گلاره پرسه میزد و اگر به موقع جلویش را نمیگرفتیم، دودش در چشم همهمان میرفت. نفسم را عمیق و بیصدا بیرون دادم در آن لحظه حفظ آرامش و خونسردی کلام تنها سلاحم در مقابل گلاره بود. - گلاره میشه بگی چی تو س...
بروزرسانی در : ۷۵۰ روز پیش
-
رمان گلباش - پارت 109
تاته بیرون از خانه منتظر ایستاده بود. ناخواسته فاصلهام را با سیروان بیشتر کردم و قدمهایم را بلندتر برداشتم. متوجه آمدنمان که شد، سمتمان چرخید. شانههای ستبرش زیر فهرهنجی¹ سفیدش عریضتر به چشم میآمد. چین پیشانیاش را از زیر شال و کلاه که نه، اما از خشم نگاهش میشد خواند. - تاته گیان توی ...
بروزرسانی در : ۷۴۸ روز پیش
-
رمان گلباش - پارت 110
بعد از شام ئهدا گوشهی اتاق نشست و خودش را لحاف پیچ کرد. تشت آب گرمی زیر لحافش بود و هر چند دقیقه سرش را پایین میبرد و وقتی بیرون میآورد قطرههای عرق از سر و صورتش پایین میریخت. گلاره با کمی فاصله تکیه به دیوار، کتابی روی پایش گذاشته بود و با انگشتهای دستش ور میرفت. شک نداشتم حواسش از میا...
بروزرسانی در : ۷۴۵ روز پیش
-
رمان گلباش - پارت 111
سیروان تکانی به خودش داد و کمی جلوتر از تاته نشست. میخواست ئهدا را بهتر ببیند. - متی گیان ببخشید اگه بیحضور شما حرف زدم. خواستم اول اجازه رو از مامو گرفته باشم. - اینجوری نگو روله جان. به الله که برای تو بیشتر ازگلباش خوشحالم. مثل هورامانم عزیزی. - سر هورامان سلامت متی گیان. راستش یه ...
بروزرسانی در : ۷۴۳ روز پیش
-
رمان گلباش - پارت 112
سپیده صبح که از پشت ابرهای سیاه بیرون آمد، تاته را تنگ در آغوش کشیدیم. ئهدا تا آخرین لحظه همهی تلاش خود را برای پشیمان شدنش کرد ولی عزم تاته برای خواستهاش جزم و پایین آوردن کولهی ارادهاش از توان ما خارج بود. ئهدا وقتی دید حریف سرسختیاش نیست، شانهاش را بوسید و او را به خدا سپرد بعد هم دو ...
بروزرسانی در : ۷۳۶ روز پیش
-
رمان گلباش - پارت 113
نگاه از چشمهایم گرفت و با سر به موهایم اشاره کرد. - انگار دوتا ابر سیاه یه تکه از ماه رو پوشوندن. ندیده بودم فرق باز کنی! - قشنگه؟ _ خیلی... خیلی زیاد! _ تو هم بد نیستی.... _چی؟ الان ازم تعریف کردی!! _ بگی نگی... _ پسند شدم؟ _ زیاد...! خندید... لبش و چشمهایش... چشمهایش! بعد از آن تجر...
بروزرسانی در : ۷۲۷ روز پیش
-
رمان گلباش - پارت 114
پایم که در نرمی برف فرو رفت، بوران و سوز سرما از میان لباسهایی که زیاد گرمی نداشتند خودشان را به تنم رساندند. هوا غرق در مه بود. برف تا جایی که چشم کار میکرد کش آمده و سفیدیاش چشم را میزد. هر چند فرسخ شاخههای ونی از حجم برف نشسته خم شده و با فاصله از آنها درختچههایی سر از زیر برف بیرون آور...
بروزرسانی در : ۷۲۴ روز پیش
-
رمان گلباش - پارت 115
جنگندهها در آسمان بودند و صدایشان مانند غرش حیوانی درنده از پشت سایههای سنگین ابر بیرون میآمد، ترس میشد و چنگال میکشید به دل مردمی که در حال فرار بودند. خودروها شروع به حرکت کرده و سرنشینها سمت آنها میدویدند. وسط برفاب جیپ سفید رنگی لیز خورد، دور خود چرخید و وسط جاده افقی ایستاد. نیسانی ک...
بروزرسانی در : ۷۱۳ روز پیش
-
رمان گلباش - پارت 116
صورت آرام ئهدا بیحرکت و سرد روی پایم بود. ضجه میزدم به سر میکوبیدم و سفیدی برف جلوی چشمانم سیاه و تار میشد. سرما مار طویلی بود که خودش را از انگشت پاهایم بالا میکشید و لرز به جانم میانداخت. به گلاره که نفسش میان گلو بین آمدن و نیامدن گیر کرده بود و میلرزید نگاه کردم. ضربههای قلبم دردناک...
بروزرسانی در : ۶۸۰ روز پیش
-
رمان گلباش - پارت 117
فصل ۶ پاوه ههراله خانم سینی غذا را جلوی گلاره گذاشت و کنارش نشست. - ور روله گیان، ور. - نمهوهروو. - اینجوری که نمیشه، سه روزه یه لقمهی جوندار نخوردی. به الله که میخوابونمت زمین و به زور میذارم دهنت. نزدیک رفتم و لقمهی دست ههراله خانم را گرفتم و گونهی گلاره را بوسیدم....
بروزرسانی در : ۶۷۱ روز پیش
-
رمان گلباش - پارت 118
پروین چرخ خیاطیاش را وسط هال گذاشته و مشغول بود. از میان در نیمهباز اتاق، پدر سیروان را میدیدم که یک آرنج را به بالش تکیه داده و با وجود بلندی صدای رادیو آن را به گوشش چسبانده بود. با ابروهای گره کرده متفکر به نظر میرسید. گلاره به اصرار ههراله خانم خوابیده بود و من روبروی پروین نگاهم را دو...
بروزرسانی در : ۶۲۹ روز پیش
-
رمان گلباش - پارت 119
بوی نان تازه، ترکیبی جادویی بود که روحم را تسخیر میکرد؛ ماما کنار تنور نشسته بود و یک به یک نانها را از آتش میگرفت. ئهدا زیر تنها پنجرهی اتاق نشسته و سر گلاره روی زانوهایش بود. زمزمهی لالاییاش انگار از جایی دور و پُر آرامش میآمد. محو تماشای انگشتهایش بودم که میان موهای گلاره جابهجا می...
بروزرسانی در : ۶۲۲ روز پیش
-
رمان گلباش - پارت 120
همراه گلاره درست مثل دو شاخهی کوچک که از ترس طوفان پناه هم باشند دستهایمان در هم گره خورده و اشک میریختیم. ههراله خانم و پروین دو طرفمان ایستاده بودند و پا به پای ما شیون میکردند. نعشکِش وارد قبرستان شد. تابوت را که زمین گذاشتند زمین زیر پایم خالی شد. صدای هقهق بلند گلاره در فضا پیچید. پدر...
بروزرسانی در : ۶۱۵ روز پیش
