پارت سی و چهارم :



بهرام از لحظه‌ی آمدنش به بیاره تا زمان بمباران را بی‌کم و کاست تعریف کرد. شدت ریزش اشک‌های تاته بیشتر شد، نفس عمیقی کشید و سعی کرد آرام باشد. نگاهش را سمت سیروان گرفت.
- گلباش رو ببر خونه، گلاره تنهاست.
سمت بهرام چرخید.
- گنه‌را، مُرده نباید رو زمین بمونه.
ئه‌دا دستش را طرف من گرفت.
- درست نمی‌تونه راه بره.
با همه‌ی دردی که داشتم، راه افتادم. همان‌طور که آÙ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۶۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • ایلما

    0

    عالی مثل همیشه

    ۳ سال پیش
  • سمیه نوروزی | نویسنده رمان

    ممنونم دوست همراه تشکر که نظر می‌دین

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️