لیست کلیه پارتهای رمان گلباش : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 193
-
رمان گلباش - پارت 1
هانیگرمله کنجکاو از دانستن اتفاقی که آنطرف تپه در شرف وقوع بود، چهار دست و پا و آرام بالا رفتم. شش نفر بودند. همگی پشت به تپه لول تفنگهایشان سمت زمین نشانه رفته بود. گردن کشیدم و بیپروا نگاهم را به جایی که هدف تفنگها بود، گرفتم. جوانی با دست و پای بسته روی زمین غلت میزد. یکی از مرده...
بروزرسانی در : ۱۰۳۱ روز پیش
-
رمان گلباش - پارت 2
آستین کهبایم¹ را از دستش بیرون کشیدم و با فاصله قدم جلو گذاشتم. صدایش را بالا برد. - صبر کن ببینم. خودش را به من رساند و روبرویم ایستاد. - نگفتی اون بالا چهکار میکردی؟! گرهی وسط ابروهایش هنوز محکم بود. چانهاش میلرزید. بادی که میپیچید میان درختها، تکهای از موی سیاهش که روی پیشانی افت...
بروزرسانی در : ۱۰۳۱ روز پیش
-
رمان گلباش - پارت 3
پشت سرم راه افتاد. - کوگه¹؟ جوابش را ندادم. هر قدم که نزدیکتر میشد، قدم بعدی را بلندتر برمیداشتم. جوی آب وسط باغ را گرفته بودم و میرفتم. صدایش بلندتر شد. - نیا بیرون. حداقل تنهایی نیا. یک ریز حرف میزد. - من و عذاب میدی با این لجبازیهات. حرص خوردنش درست همان چیزی بود که میخواستم. ...
بروزرسانی در : ۱۰۳۱ روز پیش
-
رمان گلباش - پارت 4
ئهدا¹ همراه با شنو خانم روی سکوی جلوی در نشسته بودند. با دیدنم مهربانانه دستش را به سینهاش زد و قربان صدقهام رفت. - کناچەکیم، قەزات گنۆ من.² از نم چشمانش فهمیدم دلش کجا پر میزند. شنو خانم گوش شنوا شده بود و ئهدا از دلتنگیهایش گفته بود. پایین کهبایم را بالا زدم و کنارشان روی زمین نشستم. ...
بروزرسانی در : ۱۰۳۱ روز پیش
-
رمان گلباش - پارت 5
تاته در حالی که از درد کمر مینالید سلامی داد، روی سکوی جلوی خانه نشست و پایش را از گیوه بیرون آورد. ئهدا از جایش بلند شد و سمت آفتابهی گوشهی حیاط رفت. شنو خانم تاته را مخاطب قرار داد. - بی قهزا بی¹. تاته دستش را روی سینهاش گذاشت. - سلامهت بی. - انشاءالله گلههیزم هورامان. - انشاءالله...
بروزرسانی در : ۱۰۳۱ روز پیش
-
رمان گلباش - پارت 6
اولین روز از عروسی سه روزهی پسر شاهو بود و پای بقچهی لباسها مردد نشسته بودم. صدای سیروان مدام در سرم میپیچید. کهبای قرمز رنگی که گفته بود را از بقچه بیرون آوردم و روی لباسها گذاشتم. یادآوری خواستهاش ضربان قلبم را تند و فشار خون در رگهایم را زیاد کرد. لبخندی که روی لبم بین کش آمدن و نیامدن...
بروزرسانی در : ۱۰۳۱ روز پیش
-
رمان گلباش - پارت 7
تاته لباس پوشیده بیرون از خانه منتظر ایستاده بود، طاقتش طاق شد و صدای مردانهاش بالا رفت. - چهکار میکنید؟! میخواستیم بریم شهر تا حالا رسیده بودیم!! ئهدا آینه را از گلاره گرفت و برای آخرینبار دستی به سهرپوش پولکدوزی شدهاش کشید، کمربند لباسش را مرتب کرد و کفش به دست، غرغرکنان از خانه خار...
بروزرسانی در : ۱۰۳۱ روز پیش
-
رمان گلباش - پارت 8
همهی حواسم به ئهدا بود. هرچه بالاتر میرفتیم و صدای ساز و دهل و حلقهی رقص واضحتر میشد، قطرهی اشکی که از گوشهی چشمش بیرون میآمد نیز بزرگتر میشد. متوجه نگاهم که شد، آشفته دستش را به چشمش کشید، لبخند زد و سعی کرد غمش را مخفی کند. - اگه هورامانم بود، الان سهچوپیکیش¹ بود. قلبم فشرده شد...
بروزرسانی در : ۱۰۳۱ روز پیش
-
رمان گلباش - پارت 9
کواپانتول¹ قهوهای و شال سیاهش را پوشیده بود با دیدنم لبخند زد، سرش را آرام پایین آورد و دستش را روی چشمش گذاشت. ناخواسته تکه کلامش در گوشم پیچید.《چمهکهم》 دندانهایم را به هم فشردم تا در مقابل لبهایی که قصد کش آمدن داشت پافشاری کنم. پیچ و تابی به سر و گردنم دادم و مغرورانه سر برگرداندم. از عش...
بروزرسانی در : ۱۰۳۱ روز پیش
-
رمان گلباش - پارت 10
ناراحت از کار نیهان بدون آنکه متوجه ریتم آهنگ باشم، پاهایم جلو عقب میشد که ناگهان با رو کردن برگ آخر نقشهاش و جدا شدن از حلقهی رقص غافلگیریاش را کامل کرد. ناباور صدایش زدم. - نیهان!!! - برمیگردم. به فاصلهی خالی بین خودم و سیروان نگاه کردم. بین جدا شدن از حلقه و ماندن مردد بودم که با حر...
بروزرسانی در : ۱۰۳۰ روز پیش
-
رمان گلباش - پارت 11
شنو خانم که لبخند روی لبش را حفظ کرده بود به پشت سر اشاره کرد. - ههراله خانم رو ببین، بیچاره کنار سیروان بودی چقدر اشک ریخت. غرورم اجازه نداد به پشت سر برگردم و جایی که گفته بود را ببینم. - مَتی¹ گیان تو رو خدا شما دیگه چیزی نگین به اندازهی کافی از دست نیهان کفری هستم. ئهدا با آرنج به پ...
بروزرسانی در : ۱۰۲۹ روز پیش
-
رمان گلباش - پارت 12
نیهان از میان جمع مردها سمتمان آمد. رنگ به رو نداشت. کنار نرمین ایستاد و سر کیان را به خودش چسباند. - چی شده؟ نگاهی عمیق به صورتش انداخت و بیحرف سر پایین گرفت. سکوت نیهان لبالب از حرف بود و مردد مانده بود برای چیزی که میخواست به زبان بیاورد. صبر شنو خانم لبریز شد و صدایش را بالا برد. - رو...
بروزرسانی در : ۱۰۲۷ روز پیش
-
رمان گلباش - پارت 13
فصل دوم مخمصه - این روزها همه به جنگ فکر میکنن، من به تو. دستی که دور تنهی درخت حلقه شده بود را آزاد کردم و به پشت چرخیدم. نگاهم از پاهایش بالا آمد، شانههای عریضش را رد کرد و به چشمهای براقش رسید. لبهایش میخندید و پرههای بینیاش را پهن میکرد. اخمهایم در هم رفت. - مثل ...
بروزرسانی در : ۱۰۲۴ روز پیش
-
رمان گلباش - پارت 14
به رفتنش چشم دوختم و با هر قدمی که برمیداشت، داستان کوتاه عشقش را مرور میکردم، رسیدم به بیسرانجامی دوستداشتنهای سیروان و بدخلقیهای خودم. وقتی در پیچ و خم روستا ندیدمش، بغضی که راه گلویم را بسته بود، بزرگتر شد. نگاهم را از مسیر رفتنش سُر دادم سمت خانههای پلکانی، خانههایی که نگین داما...
بروزرسانی در : ۱۰۲۲ روز پیش
-
رمان گلباش - پارت 15
نگاهم را از گلاره گرفتم و گردنم را سمت بیاره چرخاندم. همهی چند روز گذشته به این سوال فکر کرده بودم و هر بار به جسمی رسیده بودم که باید از وسط جدایش میکردی تا هویتش را از میان یک روح بیرون بکشی. چه باید میگفتم؟ چه داشتم که بگویم؟ هیچوقت بیاره و هانیگرمله را جدا از هم نخوانده بودم. نسب تاته ...
بروزرسانی در : ۱۰۲۰ روز پیش
-
رمان گلباش - پارت 16
بلند شد و به درخت ون کنار امامزاده تکیه داد. - باورم نمیشه گلباش، باورم نمیشه. با صدایی لرزان ادامه داد: - من بزرگ شدم، اونقدر بزرگ که بفهمم چه این ور خط باشیم چه اون طرف خط، آخرش مرگه. تنهی پیر ون را سفت چسبید و هقهقش اوج گرفت. درک معنای مرز برایش سخت بود. مرزی نمیدید، وقتی خود...
بروزرسانی در : ۱۰۱۷ روز پیش
-
رمان گلباش - پارت 17
هنوز خورشید به درستی خودش را پشت کوههای بلند اورامانات مخفی نکرده بود که تاته چوب به دست پشت سر گوسفندهایی که خیال سیر شدن نداشتن، از کوه پایین میآمد. نسیم پاییزی میوزید و سر درختها مثل موج آب تکان میخورد. ایستاده بودم و دور شدن گلاره را میدیدم ناگهان دردی که تازگیها مهمان ناخوانده شده ب...
بروزرسانی در : ۱۰۱۵ روز پیش
-
رمان گلباش - پارت 18
ئهدا خم شد و بازوی نرمین را گرفت. - هورزه، هورزه. کمک کردم تا بتواند به دیوار سنگی خانه تکیه دهد با اشارهی ئهدا به داخل خانه رفتم و با لیوان آبی برگشتم. ئهدا لیوان را به لبهای لرزانش نزدیک کرد. - وَرَ، وَرَ¹ کناچەکیم. لیوان آب را با پشت دست پس زد و با نفسی که بریده بیرون میآمد لبهای...
بروزرسانی در : ۱۰۱۳ روز پیش
-
رمان گلباش - پارت 19
- نرمین میگه دو طرف روستا محاصره شده، میخواد برگرده عراق، ترس... - مامو گیان، به الله که ترسم از خودم نیست! پدر و مادرم جز من کسی رو ندارن. قبل از اینکه تاته چیزی بگوید، ئهدا خواست پاسخ دلنگرانی نرمین را بدهد. - جنگ، جنگه، یکی میزنی دوتا میخوری، چه فرقی میکنه کجا باشی؟ - فرق نداره ...
بروزرسانی در : ۱۰۱۰ روز پیش
-
رمان گلباش - پارت 20
همه رد انگشت تاته را دنبال کردیم. گرگ و میشی هوا مانع از دیدن نظامیانی که از کوه پایین میآمدند نبود. ئهدا آشفته به سرش کوبید. - یا الله هاوار. صدای دومین انفجار که بلند شد، تاته با فریاد خواست، داخل خانه برویم و خودش سمت سلیمان و دیگر مردها که از خانه خارج شده بودند دوید. نرمین با شتاب پشت ...
بروزرسانی در : ۱۰۰۸ روز پیش
