لیست کلیه پارتهای رمان گلباش : پارت های 41 تا 60
تعداد کل پارت های منتشر شده : 193
-
رمان گلباش - پارت 41
ئهدا خرسند از دلجویی تاته بلند شد و سمت لباسهای آویخته به دیوار رفت. شلوار سبزرنگ تاته را از روی میخ برداشت و سمتش گرفت. - هورزه، شلوارت زیر خاک پیدا نیست، عوض کن و یه چرت بزن، این جوری که نمیشه! تاته شلوار را گرفت، کنارش گذاشت و بلند شد. - هوا داره روشن میشه، استراحت کردی یادت نره چی...
بروزرسانی در : ۹۵۲ روز پیش
-
رمان گلباش - پارت 42
چشمها را بستم و گوشها را مهمان صدای زیبایش کردم. لالاییاش با همهی روزها فرق داشت، دلتنگ هورامان بود. متن لالاییاش اینطور میگفت. میتوانستم با چشم بسته اشکی که در چشمانش حلقه میبست و به یکباره سُر میخورد و پایین میآمد را ببینم. تکانی به خودم دادم، دردی که برایم شاخوشانه کشید را ن...
بروزرسانی در : ۹۵۰ روز پیش
-
رمان گلباش - پارت 43
ئهدا خیلی فرز از زیر رختخوابها، بقچههایش را بیرون کشید. پارچهی چلوار سفید رنگی که گلدوزیاش هنر دست خودش بود را سمت گلاره گرفت. - اون طرفش رو بگیر رو زمین پهنش کنیم. آفتاب روی فرش قرمز وسط اتاق یله شده که همهی آنچه نیاز سفرمان بود، وسط اتاق جمع شد. با نگاه به تپهی کوچک اثاثیه کوهی غم ...
بروزرسانی در : ۹۴۷ روز پیش
-
رمان گلباش - پارت 44
گلاره دو طرف سهرپوشش را پشت گردن برد و زیر موهای پریشانش گره زد. نگاه متعجبش را به ئهدا و سپس سمت من گرفت. - یعنی چی پس تکلیف مردم چیه؟ بمونیم زیر بارون رگبار؟! خم شدم و دستم را تا نزدیکی زخم پایم پیش بردم. - اگه روستا از مردم عادی خالی بشه با خاک یکسانش میکنن، ترس حزبیها از اینه. صدای...
بروزرسانی در : ۹۴۵ روز پیش
-
رمان گلباش - پارت 45
هنوز خودکار را به گلاره برنگردانده بودم که صدای نازک و بچگانهی کیان را شنیدم. در را محکم میکوبید و صدایم میزد. گلاره نگاهم کرد و کلافگیاش را با نفس عمیقی بیرون داد. - انگار اومده دنبال ارث باباش اینجوری در میزنه! با خنده از طاقچه فاصله گرفتم و نگاهم را به در دادم. - برو بازکن. سمت در ...
بروزرسانی در : ۹۴۳ روز پیش
-
رمان گلباش - پارت 46
نگاهم روی خانههای پلکانی چرخید. چند تکه ابر وسط آسمان دست به هم داده بودند و از خورشید خبری نبود. صدای آواز سیاچمانه عثمان هورامی¹ از رادیو خانهی مجاور شنیده میشد و همزمان رختهای پهن شده روی طناب با وزش آرام باد تکان میخوردند. در حیاط خانهی سلیمان، شنو خانم با جارویی که بالای سرش برده ...
بروزرسانی در : ۹۴۰ روز پیش
-
رمان گلباش - پارت 47
پایین امامزاده، کنار مدرسه، گلاره دستم را رها کرد. - اوناهاش، کنار درخت! تکیه به درخت وَن نشسته و سر به زیر، زانوهایش را بغل گرفته بود. _تو برو... اینجا منتظر میمونم. لبخند زدم و فشار اندکی به دستش دادم. پایین کهبایم را گرفتم پایم را روی زمین کشیدم و از تپه بالا رفتم. تنها بعد از چند...
بروزرسانی در : ۹۳۸ روز پیش
-
رمان گلباش - پارت 48
- زیر درخت نشسته بودم تو با یه سبد گلابی سبز اومدی. گونههات گل انداخته بود. دویدم سبد رو گرفتم تا خونهتون آوردم. یه گلابی برداشتی و گفتی برای تو. لبخند زدی، میتونستم واسه لبخندت بمیرم. سرم را پایین انداختم پرسیدم: _بعدش چی شد؟ _عاشقتر از همیشه از خواب پریدم! - تشویش رفتن پریشونت کر...
بروزرسانی در : ۹۳۶ روز پیش
-
رمان گلباش - پارت 49
فصل_چهار جدال وطن اذن رفتن را که از حزبیها گرفتن، تاته با چوبدار عراقی صحبت کرد و همهی گوسفندهای خودمان و دیگر همسایهها را یکجا فروخت. قبل از اینکه چوبدار بیاید، بزغالهی کوچکی که همین اواخر به دنیا آمده بود را بغل گرفتم، چشمهایم را بستم و صورتم را به گوشهایش کشیدم. دستم روی مو...
بروزرسانی در : ۹۳۳ روز پیش
-
رمان گلباش - پارت 50
مردها جلو میرفتند و زنها با قامتهای خم شده زیر کولهبار سرنوشت، همراهیشان میکردند. با هر قدمی که از خانه فاصله میگرفتم، سرم به عقب میچرخید و جانی که از جسمم رفته رفته جدا میشد را میدیدم. پایین سراشیبی امامزاده، ئهدا ایستاد و کولهاش را زمین گذاشت. میخواست از گردنبندی که سالها آن ر...
بروزرسانی در : ۹۳۱ روز پیش
-
رمان گلباش - پارت 51
قبل از اینکه بتوانم چشم بگیرم از طبیعتی که جانم را زنده میکرد از جایی که ایستاده بودم، نگاهم با سیروان که رو به عقب برگشته بود، تلاقی کرد. لبهایش از هم فاصله گرفته بود و از همان فاصله نگرانیاش را میتوانستم ببینم. برخلاف همهی روزهایی که نگاهم گریزان بود، اینبار حتی بعد از سر چرخاندنش...
بروزرسانی در : ۹۲۹ روز پیش
-
رمان گلباش - پارت 52
دستهای از موهایی که اطراف گردنم پخش شده بود را کنار زدم. تیغ آفتاب بُرندهتر از هر روزی، چشمها و تن خستهمان را نشانه رفته بود. آفتابی که سوز پاییز هانیگرمله هم، حریفش نبود. زخم پایم به کنارهی کفش ساییده میشد انگار کسی که وزنهی سنگینی را با خود میکشد، درجا میزد. تکه گوشتی که از قوزک ...
بروزرسانی در : ۹۲۶ روز پیش
-
رمان گلباش - پارت 53
سیروان خاموش و سر به زیر زانوهایش را بغل گرفته بود. هر از گاهی سرش را بالا میگرفت و نگاهش را به روبرو سُر میداد. میخواستم آخرین تصویر از عشق را میان خاطراتم داشته باشم. پسر زیبا و بگ زادهای که از اقبال بدش چنگک عشقش در زمین سنگلاخی دختر آراس گیر افتاده بود و حالا درست زمانی که میخواست...
بروزرسانی در : ۹۲۴ روز پیش
-
رمان گلباش - پارت 54
یک دستش به بازوی من بود و با دست دیگر گوشهی چارهکهام را گرفت. قطرهی اشکی از قاب مشکی چشمانش سُر خورد و روی شقیقهاش جا خوش کرد. - کناچهکیم، میدونم الان وقتش نیست، ولی خواستم یه بار دیگه قبل رفتن حرف کُرم رو بزنم. میدونی که چقدر براش عزیزی؟! حرف تکراری ههراله خانم آشوب درونم را بیش...
بروزرسانی در : ۹۲۲ روز پیش
-
رمان گلباش - پارت 55
نگاهم به تاته بود که جلوتر از همه قدم برمیداشت و بقیه پیاش میرفتند. تصویر چشمهای نمناک سیروان زنده شده بود و روی مغزم جولان میداد و پشت سرش همهی آتش مزاجیهایم ردیف شدند تا کامم را تلخ کنند. دلم میخواست یک گوشه پشت به دنیا مینشستم و یک دل سیر گریه میکردم، یک جایی که خودم تنها آدم رو...
بروزرسانی در : ۹۱۹ روز پیش
-
رمان گلباش - پارت 56
ایستاده منتظر بودم تا شور مردها تمام شود. گلاره قدم تند کرد و خودش را به ئهدا رساند. دلهره از راهی که پیش گرفته بودیم و اتفاقاتی که در پیش بود، مثل خوره به جانم افتاد. مشورت مردها زیاد طول نکشید. با اشارهی نیهان، همه دستها را زمین زدند و به سختی بلند شدند. نرمین با چشمهای گرد شده اول نگاهش را...
بروزرسانی در : ۹۱۲ روز پیش
-
رمان گلباش - پارت 57
درست در میانهی کوه جایی که پایینش پرتگاه قرار داشت، صخرهی سنگی صافی بود. تاته کولهاش را پایین گذاشت و ماهرانه بالا رفت و بعد هم خواست زنها کولههایشان را پایین بگذارند و یکی یکی به کمک نیهان و دیگر مردها، دستشان را به تاته بدهند. صخرهای که تاته از آن بالا رفته بود را خوب میشناختم. پشت صخره ...
بروزرسانی در : ۹۱۰ روز پیش
-
رمان گلباش - پارت 58
در چشم به هم زدنی همه از سرجایشان بلند شدند و سمت کیان دویدند. نرمین بیوقفه جیغ میکشید، میدوید، سکندری میخورد و به سر و صورتش میکوبید. - کیان، کیان، روله گیان. رد پای کیان از جایی که سُر خورده پیدا بود. سرم را که پایین خم کردم، کیان را آویزان به درخت بلوط لبهی پرتگاه دیدم. درست مثل پرنده...
بروزرسانی در : ۹۰۸ روز پیش
-
رمان گلباش - پارت 59
عروس شاهو سمت صخره رفت و ئهدا با قدمهای بلند از او جلو افتاد درحالیکه سرش به عقب و نگاهش سمت من بود فریاد زد. - میرم پی مردها، هیچ کاری نکنید تا بیام! دردی تیز نشسته بود میان قفسهی سینهام و ترسی که به جانم افتاده بود هر لحظه بزرگ و بزرگتر میشد. ضجههای سوزناک شنو خانم اجازهی تمرکز را گ...
بروزرسانی در : ۹۰۵ روز پیش
-
رمان گلباش - پارت 60
از آن پایین چشمانم را به تاته دوختم. هر دو همدیگر را خوب میشناختیم، آنقدر خوب که با همان لحنی که صدایش زدم، حرفم را خوانده بود. با صدایی بلند زنها را مخاطب قرار داد: - همگی از صخره برید پایین. صدای پُر تحکم شنوخانم همراه با جیغش بلند شد. - من بچهم رو میخوام. سلیمان که لبهی پرتگاه، هر...
بروزرسانی در : ۹۰۳ روز پیش
