پارت بیست و هشتم :



گیج و منگ نگاهم را روی تل آوارها حرکت دادم. دنیایی که از بچگی می‌شناختم چنان فرو ریخته بود که در باورم نمی‌گنجید؛ اگر درخت گلابی کنار خانه‌ی ویران شده ماما نبود، مطمئن می‌شدم که باز بختک رویم افتاده و کابوس می‌بینم. بوی خاک، خون و گوشت سوخته از هر طرف به مشامم می‌رسید. با چندمتر فاصله از جایی که دراز کشیده بودم، زن جوانی سرِ بی‌جان دخترش را روی زانو گذاشته بود و به سر و صورت خ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۸۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • ایلما

    0

    وای خدا حتی فکرشم وحشتناک چقدر سختی کشیدن بارون ودل

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️