پارت سی و سوم :



مردی که از بیاره همراهمان آمده بود مداخله کرد، جلو رفت و بازوی تاته را گرفت و سمت خودش کشید.
- بس کن آراس!
با پاهایی لرزان جلو رفتم و سر پایین انداختم.
- من، من خودم اومدم، ئه‌دا تقصیری نداشت.
سمتم خم شد که همان مرد محکم عقبش کشید.
- گفتم بس کن، وضع دخترت رو نمی‌بینی؟
ئه‌دا گریان صدایش را بالا برد.
- ولش کنین! بیا بزن...بیا! مقصر منم که خواستم ماما رو بیارم تØ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۹۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • ایلما

    0

    😍

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️