پارت سی و هفتم :



چراغ به دست جلوی در آمد. با دیدنم دستش را روی قلبش گذاشت.
- چی شده؟! پس ئه‌دا؟!
-کمک کن بلند شم.
زیر نور کم سوی چراغ نفتی خونی که از پایم روی زمین می‌ریخت از دیدش پنهان نماند جیغ خفه‌ای کشید.
- پات، پات چی‌شده؟!
-هیس، آروم‌تر!
گونه‌هایش خیس شد. دستم را به در زدم و با کمکش بلند شدم. برای آخرین‌بار نگاهم را در آن سیاهی به انتهای کوچه دوختم و چشمانم دنبال سیروان

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۶۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • ایلما

    0

    عالی مثل همیشه

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️