پارت سی :


هراسان بلند شدم. درد پایم قابل تحمل نبود. نگاهم که دوباره روی جسدهای کنار هم خوابیده افتاد، درد از یادم رفت. درد، دیدن آن همه جسد بود. دردی که آمده بود تا ناقوس بیداری باشد. شاید می‌خواست بگوید جنگ سایه‌اش بلند است، مثل ابرهای سیاهی که خورشید هانی‌گرمله را می‌گرفت و تا مدت‌ها خیال کنار رفتن نداشت. درد پایم به اندازه‌ی شنیدن مرگ ماما و این‌که از خودی خورده باشیم هم نبود. رو به ئه‌Ø

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۸۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • ایلما

    0

    😍😍

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️