لیست کلیه پارتهای رمان گلباش : پارت های 81 تا 100
تعداد کل پارت های منتشر شده : 193
-
رمان گلباش - پارت 81
با صدای تاته و انگشتی که به جاده اشاره میکرد، نگاهها همه یک سو شد. - یه کامیون داره میاد، نگهش دارید. نیهان نوزاد را بغل نرمین گذاشت و وسط جاده پرید. دستهایش را که تکان داد، چند لحظه بعد صدای وحشتناک ترمز، کامیون نظامی بلند شد. بقیه مردها هم سمت نیهان رفتند. صحبت مردانهشان با راننده زی...
بروزرسانی در : ۸۴۷ روز پیش
-
رمان گلباش - پارت 82
همه متعجب یک صدا لب زدیم: - دزلی؟! - راننده تا اون نزدیکی میره، باید برگرده خط. - ای بابا پس چرا سوار شدیم؟ تا دزلی که راهی نیست؟ تاته کمی بچهها را جابجا کرد و تکیه به دیوارهی کامیون، چهار زانو نشست. - فکر کردی ماشین گیر میاد؟ بهترین کار رو کردیم تا شب هم میموندیم خبری از ماشین نبود...
بروزرسانی در : ۸۴۵ روز پیش
-
رمان گلباش - پارت 83
کمی بعد از جادهی دزلی، کامیون کنار غذاخوری کوچکی ایستاد. تاته از پشت کامیون پایین پرید. - کاک سلیمان چی شد پس؟ صدای سلیمان واضح شنیده میشد. -برمیگرده، گفتم تا اینجا بیاد حداقل ناهار رو اینجا بخوریم. -با این همه اسباب و اثاثیه؟! -چاره چیه، معلوم نیست تا کی دوباره یه همچین ماشینی به پس...
بروزرسانی در : ۸۴۲ روز پیش
-
رمان گلباش - پارت 84
سلیمان دستش را زیر سرش حلقه کرده و همهی آنچه از رانندهی جوان شنیده بود را برای تاته تعریف میکرد. - بیشتر فرودگاهها رو بمبارون کردن، مناطق مهم. پسره میگفت توی خرمشهر پیشروی زیادی داشتن، نگران خانوادهش بود. میبینی تقدیر رو آراس؟! هورامان شما اونجا، این پسر هم اینجا. شنیدن اسم هوراما...
بروزرسانی در : ۸۴۰ روز پیش
-
رمان گلباش - پارت 85
نیهان محکم به پیشانیاش کوبید و گوشهی تخت نشست. - از زمین و آسمون برام میباره! پسر شاهو ، شانهاش را تکان داد. - خدا رو شکر کن که به خیر گذشت. - اگه این بلاها خیره پس شر چیه؟ این همه بچه باید کیان من... اشکهایش چکیدند و دهانش را مهر کردند. نرمین لبش را به دندان گزید و رنگ پریده به عروس...
بروزرسانی در : ۸۳۵ روز پیش
-
رمان گلباش - پارت 86
اشتهایی برای خوردن نداشتم به همان چند قاشق بسنده کردم و بشقاب را وسط سفره هل دادم. خودم را عقب کشیدم، قوزک پایی که دردش لحظهای آرام نمیشد را گرفتم و به دیوارهی تخت تکیه زدم. دلشورهای که به جانم افتاده بود و محتویات معدهام را هم میزد، نمیگذاشت راه گلویم برای پایین رفتن لقمهای باز شود...
بروزرسانی در : ۸۳۳ روز پیش
-
رمان گلباش - پارت 87
تاته با صدای بلند بچههایی که شکم سیر، میان تختها میدویدند را مخاطب قرار داد. - تا خرخره خوردین، مستراح هم برین. صدای خندهی پسرهای شاهو که بلند شد، تاته ادامه داد: - والا. وسط راه یادشون میافته به قضای حاجت. شاهو که سعی داشت با ناخنش باقیماندهی غذای بین دندانهایش را بیرون بیاورد گ...
بروزرسانی در : ۸۳۱ روز پیش
-
رمان گلباش - پارت 88
- والی گیان! جاده رو ببین، همه دارن فرار میکنن! خودتم چند لحظه پیش گفتی که میترسی. - مریوان به ما نزدیکتره. اومدیم و امروز و فردا این درگیری تموم شد، کجا آواره بشیم؟ - وقتی گفتی میترسی ته دلم خالی شد. دستهایم را از پشت حلقهی تنش کردم، چانهام را روی سرش گذاشتم و عطر خوش موهایش را عم...
بروزرسانی در : ۸۲۸ روز پیش
-
رمان گلباش - پارت 89
نوزاد نرمین روی شانهی نیهان، زیر تیغ آفتابی که پوست نازکش را میسوزاند، چشمانش گرم خواب شد. زنها به هم چسبیده، بازوی یکدیگر را گرفته بودند. گلاره روی پای ئهدا نشسته و دستهای ئهدا دور کمرش قفل بود. تاته روی در پشتی، یک پایش را داخل و پای دیگرش را بیرون گذاشته بود. یک دستش را محکم به نرده...
بروزرسانی در : ۸۲۶ روز پیش
-
رمان گلباش - پارت 90
با حرکت ماشین تصویر مردمی که کوله به دست آنطرف خیابان ایستاده بودند، جلوی چشمم شروع به دویدن کرد و هر چه وانت فاصله میگرفت چهرهی پیرمرد تنهایی که کنار خیابان بقچهاش را روی سرش گذاشته بود، بین تصاویر پررنگتر میشد. میان گرد و خاک ناشی از ازدحام و رفت و آمد ماشینها، کرکرهی پایین مغازهها...
بروزرسانی در : ۸۲۴ روز پیش
-
رمان گلباش - پارت 91
ترس خواب بیوقتی که میان هیاهو و سر و صدای بچهها چشمان نرمین را گرفته بود سنجاق شد روی سینهام. سرم را سمت صورتش خم کردم. سفیدی رنگش بیشتر از هر وقت دیگری بود. نگران، کنار گوشش آرام جوری که خودم هم به سختی میشنیدم لب زدم: - نرمین! نرمین؟! نگاهم را به نیهان دوختم و تا آمدم دهان باز کنم، پش...
بروزرسانی در : ۸۲۱ روز پیش
-
رمان گلباش - پارت 92
موتور نرسیده به اولین میدان شهر و بعد از چند تعمیرگاه ایستاد. وانت که پشت سرش ترمز کرد، خاک از زیر چرخهایش بلند شد و در هوا موج گرفت. نگاهم به جلو وانت و حرکات بهرام بود. سریع از موتور پایین پرید و سمت در آبی رنگ بزرگی رفت. گردنم را که چرخاندم، ئهدا روی کولهها روبرویم ایستاده و ترس، برق چش...
بروزرسانی در : ۸۱۹ روز پیش
-
رمان گلباش - پارت 93
خنکی پاییز به یکباره سرد و استخوانسوز شده بود انگار که وسط برفهای اورامانات افتاده باشم بدنم میلرزید. نرمین روی زمین بود و زنها دورش حلقه زده و زاری میکردند. شنو خانم مشت مشت خاکهای اطراف را بر سر میریخت و صدای فریاد نیهان از وَی وَی زنها بلندتر بود. یکی از دستهای گلاره روی شانه...
بروزرسانی در : ۸۱۷ روز پیش
-
رمان گلباش - پارت 94
شنو خانم خودش را چسبانده بود به دیوار قبرستان و نفسش یکی در میان بالا میآمد. عروس شاهو بالای سرش ایستاده بود و با گوشهی چارکه صورتش را باد میزد. ئهدا لیوان آب به دست سعی داشت گلوی خشکش را تَر کند. تابوت نرمین روی شانهی چند نفر جابجا میشد و با هر قدمی که برمیداشتند، درد مثل حیوان درندهای...
بروزرسانی در : ۸۰۷ روز پیش
-
رمان گلباش - پارت 95
فصل پنجم طلعت عشق با دست، برف نشسته بر سنگ قبر را کنار زد و انگشت اشارهاش روی حرف ن ثابت ماند. سه ماه از روزی که نرمین در آسمان مهتابی باغسان ستاره دنبالهدار دید و آرزو کرد میگذشت؛ حالا در آغوش خاک آرام گرفته و خیال داشتنش ذکر هر روز نیهان بود. کمی که جلو رفتم دست دراز کرد و بچه...
بروزرسانی در : ۸۰۵ روز پیش
-
رمان گلباش - پارت 96
لایهای یخ سطح آب حوض را پوشانده بود. از درخت گوشهی حیاط تکه چوب خشکی باقیمانده بود که کلاغی روی آن قارقار میکرد. گلاره کتاب به دست جلوی در اتاق ایستاده و نگاهش به سفیدی برفها بود. تاته برای خرید روزانه بیرون رفته و ئهدا داخل اتاق رادیو کوچک سیاهش را به گوشچسبانده بود. سوز سرما که از ل...
بروزرسانی در : ۸۰۳ روز پیش
-
رمان گلباش - پارت 97
صدای سلام بلندش دست و پایم را لرزاند. بیاختیار دستم روی قلبم نشست. نگاه خیرهام را که دید لبخند روی لبهایش قرص و محکم شد. - لبخندت زیباترین چیزی بود که میتونستم ببینم. بهت زده انگشتهایم را روی دهانم گذاشتم و لبهایی که رسوایم کرده بود را دندان گرفتم. - حرف بزن میخوام صدات رو بشنوم....
بروزرسانی در : ۸۰۰ روز پیش
-
رمان گلباش - پارت 98
بگو راست میگی، الله رو قسم بخور، درست شنیدم؟! تاته با تشر از ئهدا خواست آرام باشد روی زانوی سیروان زد و با سر اشاره به ادامه دادن کرد. - بله میگفتم، پاوه که رسیدیم بعد از اینکه جاگیر شدیم به واسطهی یه نفر تونستم از هورامان خبر بگیرم. کمی مکث کرد و با لبخند به ئهدا نگاه کرد. -...
بروزرسانی در : ۷۹۸ روز پیش
-
رمان گلباش - پارت 99
در اتاق که پشت سرم بسته شد، کلید لامپ را زدم. خبر سلامتی هورامان چشمهای ئهدا را بارانی و نگاه تاته را روی فرش رنگ و رو رفتهی اتاق بیحرکت کرده بود. همهی سالهایی که هورامان شیرهی جان شده و چسبیده بود به تن زندگیشان، قدمش فقط تا مریوان کش آمده و حالا که رفته و رسیده بود جایی که ئهدا و ...
بروزرسانی در : ۷۹۱ روز پیش
-
رمان گلباش - پارت 100
تاته خودش را پرت کرد روی زمین و دراز کشید. صدای یا الله گفتن ئهدا بلندتر از قبل شد. دستم را روی کمر گلاره گذاشتم و با همهی ترسی که وجودم را گرفته بود خواستم آرام باشد. توقع بیجایی بود خواستن آرامش آن هم وقتی فرشتهی مرگ با کمی فاصله ایستاده نگاهت میکرد. با صدای انفجار اتاق تکان شدیدی خو...
بروزرسانی در : ۷۸۹ روز پیش
