دوست داشتی؟
slider

رمان گلباش

  • زبان فارسی
  • 53.2K 👁
  • 107 ❤️
  • 185 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان عاشقانه گلباش

انی‌گرمله و بیاره دو روستای مرزی در اورامانات کردستان هستند. هانی‌گرمله در خاک ایران و بیاره در خاک عراق قرار گرفته است. جنگ ایران و عراق آغاز شده است و با توجه به این‌که این دو روستا رابطه‌ی خویشاوندی با یکدیگر دارند، دچار مشکلات فراوانی هستند. خانواده‌ی گلباش در روستای هانی‌گرمله ساکن هستند. سیروان پسر بگ‌زاده‌ی روستا دلباخته‌ی گلباش است ولی گلباش با لجبازی و شکی که نسبت به پذیرش این عشق دارد، سیروان را پس می‌زند. اهالی روستا مجبور به ترک روستا هستند و این مهاجرت و آوارگی هرچند سختی‌های زیادی را با خود به همراه دارد اما شروع تغییر حس گلباش را نیز به ارمغان می‌آورد و عاشقانه‌های آرام سیروان و گلباش در دل جنگ شروع می‌شود. عاشقانه‌ای پر فراز و نشیب همراه با جنگ، مرگ، اسارت، خانه‌خرابی و....

تصویر شخصیت های رمان


پارت اول

هانی‌گرمله
کنجکاو از دانستن اتفاقی که آن‌طرف تپه در شرف وقوع بود، چهار دست و پا و آرام  بالا رفتم. شش نفر بودند. همگی پشت به تپه لول تفنگ‌هایشان سمت زمین نشانه رفته بود. گردن کشیدم و بی‌پروا نگاهم را به جایی که هدف تفنگ‌ها بود، گرفتم. جوانی با دست و پای بسته روی زمین غلت می‌زد. یکی از مردها خم شد با قنداق تفنگ به صورتش کوبید و لول تفنگ را گذاشت توی دهانش. جوان در خودش جمع شد و فریادی بلند کشید. ناخواسته دستم را روی صورتم گذاشتم.  شدت دردی که قرار بود جوان بکشد را زودتر از خودش حس کردم. با دست‌هایم خاک را چنگ زدم و مشتم گره شد. صدای تیراندازی بلند شد، حلقه‌ی مردها به رگبار بسته شدند و یک به یک روی زمین افتادند. خیلی زود ورق برگشت. سرم را دزدیدم. بلافاصله دستی از پشت روی دهانم نشست و عقب کشیده شدم. حدقه‌ی چشم‌هایم گشاد شد. ترسیده بودم. درست مثل کسی که لبه‌ی پرتگاه ایستاده باشد و یک نفر از پشت دستش را روی کمرش بگذارد و هنوز هلش نداده‌، ضربان قلبش آن‌قدر بالا برود که قبل از افتادن بمیرد. دستی که از پشت دور بازویم قفل شد، فرصت هر گونه واکنشی را از من گرفت. شاید اگر آن پچی که نزدیک گوشم زد، نبود، من هم قبل از رسیدن به پایین تپه، تمام کرده بودم.
- آخرش این سبک سری کار دستت می‌ده.
صدای آشنای سیروان مرغ آمین شد و روی سرم نشست، بعد انگار پشیمان شده باشم از این‌که سیروان ناجی‌ام باشد، شروع کردم به تقلا کردن و با آرنج به شکمش ضربه زدن. مرا سمت خودش چرخاند و دستش از روی دهانم کنار رفت. لب‌هایم به حرف کش نیامده بود که مچ دستم را گرفت و انگشت اشاره‌اش را روی لبش گذاشت. صدای تیراندازی که شدت گرفت، دستم را محکم‌تر کشید.
- گنه را¹.
لجوجانه سعی کردم مچ دستم را از میان حلقه‌ی انگشتانش بیرون بکشم. نگران از این‌که کسی مرا با آن فاصله‌ی کم، دست در دست سیروان ببیند، نگاهم را به اطراف چرخاندم. ابرو‌هایم در هم رفت.
-  ول کن دستمو. الانه که تاته² یا یکی از اهالی ببینن.
رگ برآمده‌ی گردنش تکان خورد و پیشانی‌اش چین افتاد. اخمی کرد و  دستم را سمت پایبن تپه کشید.
- توی این بلبشو تتهایی چرخیدن بد نیست، من دستت رو گرفتم بد شد؟!
سرعت قدم‌هایش را بیشتر کرد. به پایین تپه که رسیدیم، نگاهی به اطراف انداخت و از قسمت فرو ریخته‌ی دیوار باغ داخل رفت. با اخم تشر زد  و خواست پشت سرش بروم. هانی‌گرمله که مقر حزبی‌ها شد و آماج توپ و تفنگ دولت، آرامش هم از روستا رخت بربست. نا‌امنی همه را خانه‌نشین کرد. عده‌ای همان ابتدا دست خانواده را گرفتند و با وجود مخالفت‌های حزب از روستا رفتند. عده‌ای هم که ماندند، طعمه‌ای شدند برای سیاست‌های طرفین. از این‌که سیروان به خودش اجازه می‌داد برای رفت و آمدم تصمیم بگیرد، عصبانی بودم. بدترین اتفاق یک رابطه همین است که وقتی کسی می‌گوید دوستت دارم، انتظار داشته باشد تو هم دوستش داشته باشی. هرچند حس خوشایندی است داشتن یک نفر که حواسش یک سره در حیاط  خیالت بچرخد، ولی شکافی که بینمان افتاده بود، نمی‌گذاشت سیروان مامن امنم باشد.
1. گنه‌را (راه بیفت)
2. تاته (پدر)

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

نظرات رمان گلباش
  • م

    در پارت 1931

    فکر کنم درمورد فاطمه درست حدس زدن،بهش میاد آدم مهمی باشه،ولی گلباش همین نترسیش خودشو سیروان رو باد داد 😔🙏🏻

    ۳ هفته پیش
  • سمیه نوروزی | نویسنده رمان

    سلام دوست عزیز. ممنونم که می‌خونید و با وجود بی‌نظمی در پارت‌گذاری، صبور هستین🙏

    ۳ هفته پیش
  • م

    در پارت 1921

    امیدوارم دروغ بگه کثافت انگل،سیروان هنوز زنده باشه 😭

    ۳ هفته پیش
  • م

    در پارت 1911

    احمقا،اگه مال یه شهرم باشن این باید همه مردم شهرو بشناسه 😮

    ۳ هفته پیش
  • م

    در پارت 1901

    حرف هردو درسته اما این جنگیه که یکی دیگه شروع کرده و ما همیشه مجبور به دفاعیم 😔

    ۳ هفته پیش
  • م

    در پارت 1891

    بیچاره داره از درد می میره،میگه عشوه زنانه،خیکی بیشعور 😠

    ۳ هفته پیش
  • م

    در پارت 1881

    اینجا بیشتر زخما کثیف و عفونی می شه تا مداوا 😔🙏🏻🖤

    ۵ ماه پیش
  • سمیه نوروزی | نویسنده رمان

    ممنونم از صبوری و همراهی شما🙏🏻

    ۵ ماه پیش
  • م

    در پارت 1871

    کاش اینطور باشه و زنده باشه 😔🙏🏻🖤

    ۵ ماه پیش
  • م

    در پارت 1851

    شماها جلادین نه امدادگر،دزدای کثیف 😠🙏🏻🖤

    ۵ ماه پیش
  • علی بیدار

    0

    من اشتراک رمان گلباش را خریده ام حدودا ۱۰روز پیش ولی متاسفانه غیر از یکی دو مرتبه پارت گذاری نداشتیم

    ۷ ماه پیش
  • سمیه نوروزی | نویسنده رمان

    دوست عزیز با توجه به تحقیقاتی که رمان در حین نوشتن نیاز داره، این رمان با تاخیر پارت‌گذاری می‌شه🙏🏻

    ۷ ماه پیش
  • علی بیدار

    0

    لطفا قسمت های جدید رمان را بفرستید ما منتظریم

    ۷ ماه پیش
  • علی بیدار

    0

    اشتراک رمان را دیروز خریدم خوشم آمد از زبان گرم نویسنده با ولی امروز صبح با ذوق اومدم ادامه اش را بخوانم باز نشد

    ۷ ماه پیش
  • م

    در پارت 1821

    حس می کنم فاطمه یه کاره ای بوده،مثل مردم عادی نیست رفتارش،خیلی با تجربه و روحیش قویه🤔🙏🏻❤️🌹

    ۷ ماه پیش
  • سمیه نوروزی | نویسنده رمان

    تشکر که می‌خونید.🙏🏻🥰

    ۷ ماه پیش
  • سمیه نوروزی | نویسنده رمان

    تشکر که می‌خونید.🙏🏻🥰

    ۷ ماه پیش
  • م

    در پارت 1811

    دختره لجباز،اینم آخرین دسته گلیه که با لجبازی به آب دادی😠🥺

    ۷ ماه پیش
  • م

    در پارت 1801

    آره آزادشون می کنن،این کثافتای لاشخور قانون سرشون می شه ؟😡😡😡

    ۷ ماه پیش
  • م

    در پارت 1791

    پس سیروان کجاست،زندست،چرا پیش بقیه اسرا نیاوردنش؟🥺

    ۷ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟