پارت هفتاد و یک :

شهاب ولی به سرعت حمله ی او را دفع کرد و نفس زنان پرسید:
_ حالا میخوای باهاش چی کار کنی؟
کف پای نامی روی زمین نشست. ساعد دستش را روی پیشانی عرق کرده اش کشید و قدمی به عقب متمایل شد. شهاب در ادامه نفس تندی پس داد و گفت:
_ ببین اگه منتظری بیاد در اتاقتو بزنه و هرچی تو سرشه بزاره کف دستت کاملا در اشتباهی! گفته باشم.
نامی لبخند زد. حالت دفاعی گرفت و در جوابش گفت:
_ چرا فکر کردی همچی

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۸۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️