پارت هشتاد :

_ بریم!
تاکید شهاب دریا را وادار کرد نگاه از چشمان ترسیده و ملتمس رامین بگیرد و دنبال مرد جوان سرازیر شود. قدم برمیداشت. اما لرزان و بی تعادل! هر آن احتمال میداد زانوهایش بلرزد و سقوط کند. وارد ساختمان که شدند عصمت به استقبالشان آمد. نگران بود و هول زده. شهاب با حفظ همان نگاه مشکوک ابتدا به دریا اشاره زد که برود و سپس مشغول مادرش شد.
راه رفتن دختر بیشتر به قدم برداشتن اردک می ماند تا

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۷۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️