لیست کلیه پارتهای رمان بی رویا : پارت های 161 تا 180
تعداد کل پارت های منتشر شده : 341
-
رمان بی رویا - پارت 161
نگاهش با آجرهای سیمانی بالا رفت. دیوارهای بلند، قد آروزهای او بود. سر به آسمان داشت. امتدادش نیز با سیمهایی خاردار استتار شده بود. روی رویاهایش را خش میانداخت... -میخوایم بریم تو. بگیر سرت کن! تا آن لحظه داشت به بلندای ساختمان مقابلش، برجک کمی آنطرفتر، حتی ابرهایش که خاکستری بود، نگاه می...
بروزرسانی در : ۶۰۵ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 162
وارد اتاق که شد، کامل مردی حدودا ۶۰ ساله دید. کت و شلواری سرمهای تنش بود و موهای جوگندمیِ رو به سفیدش را سمت بالا شانه زده بود. نگاهِ محکم و قامت استوارش چند لحظه او را گرفت. لاغر بود اما سروقامت. حدس زدنش سخت نبود که میتوانست باشد. بعد از چند ثانیه مکث جلو رفت و مقابلش ایستاد: -سلام، شم...
بروزرسانی در : ۶۰۲ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 163
جمشیدیه برایش آن حال و هوای همیشگی را نداشت. با آنکه خاطرات خوشی برایش ثبت کرده بود، اما نمیتوانست چون گذشته که بدانجا میآید، بگوید و بخندد و دلی سبک کند. بیقراری و بلاتکلیفی مانند سنگی روی دلش سنگینی میکرد. آن روزها هر کجا پا میگذاشت، خاطرات امیرطاها توی ذهنش نقش میبست. چه روزهایی که با...
بروزرسانی در : ۶۰۰ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 164
نگاهی به شماره انداخت و گوشی را روی گوش خود گذاشت: -الو! سلام مامان. تا این جمله را گفت، زهرا از جا جهید: -چیه؟ شهیاد گریه میکنه؟ با ته آرنج به زهرا زد و عقب راندش. برایش اخمی انداخت و گفت: -بزار ننهام جواب سلاممو بده بعد عین قاشق نشسته بپر وسط. متعاقبا به شیدانه سقلمه زد و گوشش ر...
بروزرسانی در : ۵۹۸ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 165
بدو ورود زهرا با دیدن شهیاد وسایل توی دستش را زمین گذاشت و با پسرش سرگرم شد. معصومه وسایل را برداشت و همراه شیدانه سمت آشپزخانه رفتند. صدای زنگ تلفن باعث شد معصومه خریدها را کنار آشپزخانه بگذارد و به هال برگردد. شیدانه وارد آشپزخانه شد و وسایلِ توی دستش را روی کابینت گذاشت. نایلون که خرتی ص...
بروزرسانی در : ۵۹۵ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 166
دست شیدانه را گرفت و دوباره نگاهش کرد. با عجزی که توی نگاهش نشسته بود، پرسید: -وقتی با اینهمه مشکل از حق خودش گذشته ما هم به روی خودمون نیاریم شیدا؟ میشه؟ اونوقت انسانیتمون کجا میره؟ -راه کمک بهش زیاده. به شرطی که بیشتر بهش فکر کنیم. مطمئن باشید شمام بیخیال شید، طاها همینجوری ول...
بروزرسانی در : ۵۹۳ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 167
صدای زنگ که بلند شد، همه به همدیگر نگاه کردند. فاطمه چادر خانگیاش را سر کشید و سمت در رفت: -درو وا کنید یکیتون. زهرا بچه به بغل سمت آیفون رفت و در را زد. بدون اینکه گوشی را بردارد و بپرسد کیست! شهبد هم معترضش شد. شیدانه بین جروبحث زن و شوهر نماند و پشت خالهاش از در بیرون رفت. توی ...
بروزرسانی در : ۵۹۱ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 168
چشم ثریا از روی صورت شیدانه کنار نرفت. از نگاهش نوعی محبت همراهِ خشمی زود گذر گذشت. انگار زن بین مقصر دانستن و ندانستن امیرطاها سرگردان بود. نگاهش باعث شد شیدانه شروع به حرف زدن کند: -من باید خیلی زودتر از اینا برای همدردی خدمت میرسیدم. متاسفانه تو این مدت درگیر بیمارستان بودم. در کل روزها...
بروزرسانی در : ۵۸۸ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 169
صدای زنگ ممتد، ذهن همه را درگیر کرد. از اینکه چه کسی پشت در است و چرا اینقدر عجله دارد. معصومه تر و فرز از جا بلند شد و سمت آیفون رفت. تا به آیفون برسد، صدای زنگ پیاپی توی خانه پیچید. طوری که زن را کُفری کرد. نگاه فاطمه هم با اینکه مشغول حرف زدن با ثریا بود، دنبال معصومه رفت: -چه خبره؟ کیه...
بروزرسانی در : ۵۸۶ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 170
با دیدن شیدانه و محکم ایستادنش، قدمی عقب گذاشت. انگار مادهشیری میخواست شکمش را سفره کند: -دنبال کسی که بچهمو زیر خاک کرده و منو عزادار، نیام؟ اینقد بیرگم؟ اخمهای شیدانه تنگتر شد: -آدمی که به ظاهر خطاکار شناخته شده توی زندانه و منتظر حکم قاضی چوبخط رو دیوار میندازه. تو خونه قایمش ...
بروزرسانی در : ۵۸۴ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 171
-حتما مادر خوبی بالای سرش بود که رفت لا دست خاک. انگشت ثریا مانند چاقویی تیز سمت داوود بالا آمد: -همین که بچهامو گموگور کردم و چهار سال از دود و دم بیرون کشیدم، لااقل یه نفس گرفت. خیالش راحت بود موقع اینور و اونور رفتن سرشو بالا میگیره. -خودتو گور و گم کردی دور از چشم من بفرستیش فعلهگ...
بروزرسانی در : ۵۸۱ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 172
فصل ۲۱ کاپشنش را تنش کرد، نگاهی به ساعت انداخت و یک دور قمری دور خودش چرخید. یادش رفته بود سوئیچ را کجا گذاشته است... -دنبال چی میگردی؟ سمت زهرا برگشت. او را حاضر و آماده مقابل خودش دید. شهیاد نیز به دنبالش! کودک در حال کشیدن بند شلوارِ پیشبندیاش تاتیکنان به سویش میرفت. ابروهایش ر...
بروزرسانی در : ۵۷۹ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 173
بدو ورود، آقای نامدار وکیل امیرطاها را دیدند و از گشتن دنبال شعبهی مربوطه فارغ شدند. شهبد همپای مرد شد و شروع به پرسیدن سوالاتِ توی ذهنش کرد. به راهرویی که به شعبه وصلشان میکردند رسیدند. از پیچش که گذشتند، داوود مانند چراغخطری با نور تند توی چشمشان زد. شبیه "آتقیِ" سریال آینهی عبرت لخلخ...
بروزرسانی در : ۵۷۷ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 174
منشی دادگاه که پرونده را قرائت کرد، نامدار با کسب اجازه از قاضی بلند شد و شروع به کار کرد. دفاعیهی او از امیرطاها داشت یکطرف آن حادثه را صاف میکرد، اما سمت دیگر را شخم میزد. آن هم دل ثریا! داشت کمکاریهایش را در قبال دانیال بهش یادآوری میکرد. تمام حرفهای تلخِ وکیل، به نظرش درست ب...
بروزرسانی در : ۵۷۴ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 175
قاضی با مرتب کردن کاغذهای مقابلش، بلند شد و جلو افتاد. کادرش نیز به دنبالش! بلافاصله امیرطاها به پشت چرخید و به ثریا نگاه کرد. تا قدم برداشت، سربازِ کنار دستش او را چسبید. از جایی که ایستاده بود به ثریا گفت: -من خطا کردم جریمهاش رو هم پرداخت میکنم خانم رضوی. اما به مقدسات عالم، به چشمای ...
بروزرسانی در : ۵۷۲ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 176
به دستهای بستهاش نگاه کرد. اما هیچ مانعی سد لمس آنها نمیشد. دستهایش را همراه دستبند آهنی بالا برد و دور تن شیدانه پایین آورد. با وجود دستبند تنگ به هم چسبیدند. شرمی نداشت از اینکه او را به سینهی خود فشار دهد. دلتنگتر شدند که سیر هرگز! با هم که از دادگاه بیرون آمدند، تا نزدیک خودروی ...
بروزرسانی در : ۵۷۰ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 177
نگاهی به مدارک مقابلش انداخت و روی هم مرتبشان کرد. کاغذها را زیر دستش کمی کنار زد و به شیدانه چشم دوخت: -مطمئنید از حرفهایی که شنیدید و برای من گفتید خانم شکیبایی؟ علتش بدحالیتون نبود؟ سرش را بالا انداخت: -نه! خیلی درد داشتم اما کاملا متوجه بودم. تردیدی در کلام و نگاه شیدانه ندید...
بروزرسانی در : ۵۶۷ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 178
بغض توی سینهاش نشست. نگاهش در فضا گشت تا اشک توی صورتش نچکد. چشم فاطمه به پنجره افتاد و از مجاورت آنها برخاست. امیرطاها پرسید: -کجا مامان؟ چادرش را بالا کشید و گفت: -یخرده حرفای خصوصی بزنید من بیام. الان ملاقات تموم میشه. منتظر نماند کسی جوابش را بدهد. وقتی رفت، نگاه شیدانه دنبالش کش...
بروزرسانی در : ۵۶۵ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 179
-شیدا نزاری خونه رو بفروشه. -من گفتم خونه؟ -مادرای ما چیزی جز همون خشت خرابه رو ندارن. -نترس! نمیزاریم به اونجاها برسه. -نمیزاریم؟ من الان دقیقا کجای این ماجرام جز دردسرش؟ -یه سرش وصله به من طاها. فک کن من بیکار بمونم و ببینم خاله، مامان یا شهبد جِز بزنن. حتی زهرا! بدنش شُل کرد. ...
بروزرسانی در : ۵۶۳ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 180
سرسام گرفت از بحثی که بینتیجه بین خانوادهاش رها شد. بیسرانجام از نظر او. چون دلش نمیخواست به آنجا ختم شود. از نظر همهشان دو راه بود برای پرداخت دیه. قرض گرفتن یا فروش خانه! ساعت از دوازده شب هم گذشت و به نتیجهی دلخواهش نرسید. نمیخواست فروش خانه برای او و امیرطاها تبدیل به باری گرا...
بروزرسانی در : ۵۶۰ روز پیش
