پارت صد و هفتاد و یک :


-حتما مادر خوبی بالای سرش بود که رفت لا دست خاک.
انگشت ثریا مانند چاقویی تیز سمت داوود بالا آمد:
-همین که بچه‌‌امو گم‌وگور کردم و چهار سال از دود و دم بیرون کشیدم، لااقل یه نفس گرفت. خیالش راحت بود موقع اینور و اونور رفتن سرشو بالا می‌گیره.
-خودتو گور و گم کردی دور از چشم من بفرستیش فعله‌گی تا خودت به هرزگی برسی.
دود از سر همه‌شان بلند شد و لب گزیدند:
-هرزه کسیه که

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۳۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️