بی رویا به قلم الهه محمدی
پارت صد و هفتاد و یک :
-حتما مادر خوبی بالای سرش بود که رفت لا دست خاک.
انگشت ثریا مانند چاقویی تیز سمت داوود بالا آمد:
-همین که بچهامو گموگور کردم و چهار سال از دود و دم بیرون کشیدم، لااقل یه نفس گرفت. خیالش راحت بود موقع اینور و اونور رفتن سرشو بالا میگیره.
-خودتو گور و گم کردی دور از چشم من بفرستیش فعلهگی تا خودت به هرزگی برسی.
دود از سر همهشان بلند شد و لب گزیدند:
-هرزه کسیه که
لطفا صبر کنید...
