پارت صد و هفتاد و یک :


-حتما مادر خوبی بالای سرش بود که رفت لا دست خاک.
انگشت ثریا مانند چاقویی تیز سمت داوود بالا آمد:
-همین که بچه‌‌امو گم‌وگور کردم و چهار سال از دود و دم بیرون کشیدم، لااقل یه نفس گرفت. خیالش راحت بود موقع اینور و اونور رفتن سرشو بالا می‌گیره.
-خودتو گور و گم کردی دور از چشم من بفرستیش فعله‌گی تا خودت به هرزگی برسی.
دود از سر همه‌شان بلند شد و لب گزیدند:
-هرزه کسیه که

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۸۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!