پارت صد و شصت و چهارم :




نگاهی به شماره انداخت و گوشی را روی گوش خود گذاشت:
-الو! سلام مامان.
تا این جمله را گفت، زهرا از جا جهید:
-چیه؟ شهیاد گریه می‌کنه؟
با ته آرنج به زهرا زد و عقب راندش. برایش اخمی انداخت و گفت:
-بزار ننه‌ام جواب سلامم‌و بده بعد عین قاشق نشسته بپر وسط.
متعاقبا به شیدانه سقلمه زد و گوشش را به گوشی چسباند. صدای معصومه دور اما توی گوش او هم پیچید:
-سلام مامانâ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۵۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • میم

    1

    فکر کنم این فاطمه خانم می خواد ثریا رو بیاره خونشو بهش بده

    ۱۲ ماه پیش
  • مریم گلی

    1

    چقدر خوشحالم که کارها داره خوب پیش میره ،انشاالله پارت بعدی آزادی طاها باشه ،ممنونم نویسنده جان 🌹♥️

    ۲ سال پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    🌹🌹😉

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️