لیست کلیه پارتهای رمان بی رویا : پارت های 241 تا 260
تعداد کل پارت های منتشر شده : 341
-
رمان بی رویا - پارت 241
کنار امیرطاها که نشست، احساس کرد یک سروگردن قد کشیده است. او داشت از خودخوریهایش فاصله میگرفت. آن شب، شب قشنگی میشد. ترانهاش را هم جلوجلو خواند. با گذاشتن سرش نزدیک گوش امیرطاها: "یه امشب شب عشقه همین امشبو داریم چرا قصهی دردو واسه فردا نزاریم عزیزان همه با هم بخونیم که امشب شب عشق...
بروزرسانی در : ۴۱۸ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 242
شام خانهی مادرها بودند. قبل رسیدن به آنجا، هماهنگ شدند از موضوع رفتنشان پردهبرداری کنند. پاسپورتهایشان رسیده بود و چیزی کمتر از دو هفته تا، تاریخ رفتن نمانده بود. همه چیز داشت جدی میشد و دلشورهی امیرطاها بیشتر! در حال خوش و بش بودند و شادی محفلشان شهیاد! حسابی به قول امیرطاها کفتری شده بود...
بروزرسانی در : ۴۱۶ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 243
مادرش هم کمکم سکوت خود را شکست و روی آنچه شهبد میگفت مُهر تایید میکوبید. خاله فاطمه اما مثل امیرطاها سکوت کرده بود. اما با تنها جملهی او شهبد سکوت کرد. وقتی که خواست تهِ ناچاری امیرطاها او تنها سفر کند: -قرار باشه جایی برن باید دوتایی با هم باشن. شهبد با چشمانی فراخ به خاله نگاه کرد و...
بروزرسانی در : ۴۱۳ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 244
-چی؟ چی؟ شهبد و شیدانه ساکت ماندند و نگاهش کردند. با ابروهایی گره شده، بین خواهر و برادر ایستاد. از آن حالت خمودگی بیرون آمده و برایشان گردن کشیده بود. شیدانه دیگر نماند و به حالت دو از ساختمان بیرون رفت. توی سرِ امیرطاها داشتند کفگیر مسی میکشیدند. اخم هنوز از بین ابروهایش نیفتاده بود و مسیر ن...
بروزرسانی در : ۴۱۱ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 245
سرمای کوچه باعث شد دستانش را دور قابلمهی گرم حلقه کند. در حال گذر از محله همه جا را خوب نگاه میکرد. اگر میرفتند، معلوم نبود کی دوباره بتواند به آن دیوارهای قدیمی و ترک خورده که روی اکثرشان پیچک مو آویزان بود و به برکتشان سیمان سفیدها، سیاه شده بودند، برگردد. از سر کوچه که پیچید و وارد کوچهی ...
بروزرسانی در : ۴۰۹ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 246
-جونم به این خاله. نگفت عوضش مادرت برایم روضهی صبوری فاطمه را طور دیگری خواند. "پووف"ی کرد و به مبل چسبید. پایین پای امیرطاها نشست. افول شیدانه را اصلا دوست نداشت. او را همیشه بر فراز آسمانِ دلش میخواست. نمیفهمید چرا آنقدر عاشق رفتن است که پیش پایش شکسته. قبل از آنکه بلندش کند، دست امیرطاها ر...
بروزرسانی در : ۴۰۶ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 247
فصل۱۷ چمدانها را از روی ریل برداشت و زمین گذاشت. نگاهی به دور و برش انداخت. فضا کاملا متفاوت با فرودگاه ایران بود. جوانی را در آغوش یک زن محجبه دید و یاد خداحافظی با مادرش افتاد. بغض مانند میوهای نارس ته گلویش چسبید و کف دستش با زنجیری که مادر بهش فشرد، سوخت. آب دهانش را به تلخی فرو داد و ...
بروزرسانی در : ۴۰۴ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 248
-میریم. به ساختمانِ بلندی که ازشان فاصله داشت، اشاره کرد: -هتلهها. بریم؟ نگاهی از بالای چشم به شیدانه انداخت. معنایش "نه"ی پررنگی بود که نگفته، فهمید: -همینجا باش تا بیام. -کجا میری؟ بیآنکه جوابی روشن دهد، راه افتاد. شیدانه ماند با فضایی غریب و آدمهایی که از مقابلش رد میشدند. انواع و...
بروزرسانی در : ۴۰۲ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 249
جواب مثبت امیرطاها سطلی آب سرد، بر پیکرش ریخت. مسخ و مات یکدیگر شدند. نرسیده و چمدان را زمین نگذاشته، داشتند دیپورت میشدند سمت تهران. مُهر آن بازگشت را هم بیاحتیاطی امیرطاها داشت بر پیشانیشان میزد. یاس را که در نگاه امیرطاها دید، بازویش را گرفت: -فدای سرت! مال واسه باختنه. -تو این موقعیت؟...
بروزرسانی در : ۳۹۹ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 250
#سیصدوده -دیگه ناشکری نکن. لااقل توالتش عین توالتا امامزاده داود نیس. سمت شیدانه برگشت. موهایش را باز کرده بود و داشت لباسهایش را یکییکی درمیآورد: -آره جون تو! میشینی سرش همش منتظری یه افعی از اون هِرم بیاد بالا. دوتایی بلند خندیدند و دستشان را سمت یکدیگر پرت کردند. شیدانه پتوی نازکی از ...
بروزرسانی در : ۳۹۷ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 251
احساس کرد صدای به هم خوردن در را شنید. سرش را بلند کرد. نور خورشید به چشمش زد. اما اشعهاش آنقدر توی چشمانش زُل نبود که کلافهاش کند. همین که پشت به نور کرد، دوباره خوابش برد. آنقدر عمیق که وقتی چشم باز کرد و ساعت گوشی را نگاه انداخت، نتوانست باور کند ۲ عصر است! هوای مهگرفتهی عصر کرختش کرد. از...
بروزرسانی در : ۳۹۵ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 252
لقمهای توی دهان گذاشت و گفت: -اینقد بهشون سفارش کردم تماس نگیرن، بیرون بودم زنگ زدن. معلوم بود خیلی دلواپس بودن. -اِ. چی گفتن؟ -حرف خاصی نبود. سراغ تو رو گرفتن، وقتی گفتم پیشت نیستم همون حرفا و نصیحتای قبلو تکرار کردن. که نتونستید بمونید زود بیایید. سری تکان داد اما چیزی نگفت. انتظار داشت ...
بروزرسانی در : ۳۹۲ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 253
از آپارتمان بیرون آمدند و پیادهرو را پیش گرفتند. از کوچههای تو در تو و قدیمی که گذشتند، سمت راست خیابان را بالا رفتند. آنقدر خودش را به امیرطاها مالید تا دستش را گرفت. اما هنوز اخمآلود نگاهش میکرد. تلخ شدنش هم برای نوع لباس پوشیدن شیدانه و بیرون آمدنش بود. ته تلاشش، موهای بلندش را دورش ری...
بروزرسانی در : ۳۹۰ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 254
-خیلی گرون نبود طاها؟ در حال نگاه کردن به خیابان گفت: -تا تونست کرد تو پاچهمون. گرون نبود؟ -خب چرا نگفتی؟ -چیزی که تو دوس داری باید بخری. خریدش را از این دست به آن دست داد و گفت: -نباید ولخرجی میکردم. هنوز تکلیفمون معلوم نیس. -قشنگ بود. خیلی بهت میاومد. حیف بود نخری. امیرطاها را که ...
بروزرسانی در : ۳۸۸ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 255
گوشهچشمی به آنها رفت و امیرطاها متوجهی منظورش شد: -بزن به سلامتی من برو بالا جنتلمن! استکانش را دست گرفت و از بالای چشم به شیدانه نگاه کرد: -خیلی پرویی. "جون"ی گفت و بوسهای از دور برای امیرطاها فرستاد. استکانش را سمت امیرطاها گرفت اما او دستش را با فاصله نگه داشت: -به سلامتی عشقم. مان...
بروزرسانی در : ۳۸۷ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 256
بین خواب و بیداری روی تخت نشست. منگ بود! دوباره روی بالش افتاد. سرش اندازهی کوه بود و معدهاش داشت میجوشید. حالی بد یکدفعه از روی تخت کَندش! سمت سرویس بهداشتی دوید و سرش را توی توالت فرنگی خم کرد. محتوی معدهاش بیرون ریخت. تهوع راحتش نگذاشت. آنقدر عُق زد که دیگر چیزی توی معدهاش نماند. از ...
بروزرسانی در : ۳۸۷ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 257
وارد سوئیت که شد، تلویزیون روشن بود. اما شیدانه را ندید. صدای شُرشُر آب میآمد. سمت سرویس بهداشتی رفت و به در زد: -شیدا خوبی؟ حمومی یا حالت بد شده باز؟ -حمومم. دارم میام. خیالش راحت شد و شروع به تعویض لباسهایش کرد. سروته آن اتاق اینقدر محدود بود که از هر سمتش میخواست برود، به دیوار میخورد...
بروزرسانی در : ۳۸۷ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 258
مقابل پیشخوان ایستاد و کله کشید. اول صبحی کسی نبود. شاید هم داشتند صبحانه میخوردند. اسم هیچکدانشام را هم نمیدانست. با کلید اتاق روی سکوی سنگینی زد: -آقا، خانم!!! جوانکِ ایرانی از اتاق پشتی پیشخوان یا به قولی پستو بیرون آمد. دهانش داشت میجنبید. فهمید صبحانه میخورند: -کاری داشتی؟ -سلام، ص...
بروزرسانی در : ۳۸۷ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 259
ساعت را برای چندمین بار نگاه کرد و لب پنجره رفت. هوا صاف بود مانند شیشهی تمیز. انگار نه انگار زمستان بود. فقط تیزی سرما حس میشد. نگاهی به دو سمت خیابان انداخت. رفت و آمدها ادامه داشت اما از شیدانه خبری نبود. سیمکارتهای کف دستش را فشاری داد و روی میزِ تلویزیون انداخت. از سوئیت بیرون زد و مقابل...
بروزرسانی در : ۳۸۷ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 260
-تلفن داشتم بهت میگفتم نگران نمیشدی. نان را از شیدانه گرفت و توی دهانش گذاشت. به میز تلویزیون اشاره کرد: -سیمکارت گرفتم. اونجاست! -میتونی خودت راش بندازی؟ -نتونستی برو سراغ اسی آواره. برگشت و از گوشهی چشم نگاهش کرد. حسابی بهش برخورده بود به جای او، از مرد دیگری کمک گرفته است: -حساسیت ...
بروزرسانی در : ۳۸۷ روز پیش
