بی رویا به قلم الهه محمدی
پارت صد و شصت و یک :
نگاهش با آجرهای سیمانی بالا رفت. دیوارهای بلند، قد آروزهای او بود. سر به آسمان داشت. امتدادش نیز با سیمهایی خاردار استتار شده بود. روی رویاهایش را خش میانداخت...
-میخوایم بریم تو. بگیر سرت کن!
تا آن لحظه داشت به بلندای ساختمان مقابلش، برجک کمی آنطرفتر، حتی ابرهایش که خاکستری بود، نگاه میکرد. با شنیدن صدای فاطمه، نگاهش سمت زن برگشت. چادری سیاه شبیه ایام آن روزهایش سمت
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۰ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۰۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

الهه محمدی | نویسنده رمان
عزیزم❤️
۲ سال پیشمریم گلی
1وای چقدر حرفهاشون در عین تلخ بودن ،شیرین بود از این جهت که چقدر همدیگه رو دوست دارن ،این مهارت نویسنده رو توی نگارش رمان میرسونه ،ممنونم نویسنده جان ،قلمت پایدار 🙏🌹♥️
۲ سال پیش
الهه محمدی | نویسنده رمان
ممنونم از محبتتون
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

زینب
1این پارت اشکمو راه انداخت دیالوگ ها و معرکه میچینید احسنت.