لیست کلیه پارتهای رمان بی رویا : پارت های 141 تا 160
تعداد کل پارت های منتشر شده : 341
-
رمان بی رویا - پارت 141
فصل ۰۱ کودکی نوپا بین خودش و شیدانه دید. هر کدام یک دستش را گرفته و روی سنگفرش پارک همگام با قدمهای تاتیوارش راه میرفتند. میخندید و دو دندان نیش تازه روییدهاش، بیرون افتاده بود. لپهایش با هر خنده چال میافتاد و دلش را میبُرد. بین دستانشان خودش را بالا میکشید. وقتی دیدند از بلند کر...
بروزرسانی در : ۶۵۸ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 142
معصومه شالاپی توی صورت خودش کوبید. رنگ از روی فاطمه رفت! صدای ضربات دست معصومه که تکرار شد و پای ائمه را وسط کشید، فاطمه به آرامی سرش تشر زد: -چه خبره؟ الان همه بیدار میشن. حواست به شیدا هست؟ زن کمی خودداری کرد. اما دوتایی توی شکم امیرطاها رفتند: -کی کلهی صبح دکتر اومده که تشخیص داده...
بروزرسانی در : ۶۵۶ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 143
گوشی را برای چندمین بار بیحاصل زمین گذاشت. دلشوره داشت! میدانست اتفاقی افتاده که امیرطاها جواب نمیدهد. والا در آن شرایط اینگونه رفتار نمیکرد. خالهاش هم گوشیش را نبرده بود: -اینو بخور. نگاهش روی مادر بالا آمد. با لیوانی آبپرتقال مقابلش ایستاده بود. لیوان را از دستش گرفت و کنار خود ر...
بروزرسانی در : ۶۵۴ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 144
رها داشت بلندبلند حرف میزد. سر شیرین زبانیاش که درمیآمد روی صدایش کنترل نداشت. مخصوصا اگر در مورد ساز بود. میدانست شیدانه عاشقش است، بوق به صدایش میکرد. آن هم به قول خاله فاطمه از نوع سُرنا. هر قدر تلاش کرد، نتوانست روی صحبتهای رها متمرکز شود. حواسش پیش مادرش بود. بیشتر به خاطر تلفن...
بروزرسانی در : ۶۵۱ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 145
-بسه! چه خبره؟ هنوز که اتفاقی نیفتاده. -پس چرا غنبرک زدی؟ حتی صدای رها رو نشنیدی. میخوای خودتو نگه داری مثلا من نگران نباشم. اما... معصومه از کوره در رفت و سرش تشر زد: -تو این بلبشو لااقل تو نزار بلای دیگهای سرمون بیاد. مواظب حالت باش بزار اون طاهای بدبخت دلش گرم باشه. گوشی را از چنگ...
بروزرسانی در : ۶۴۹ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 146
فهمید میخواهد از حالش خبر بگیرد. سرش را برخلاف ترس دلش بالا انداخت: -ناهار نخورده هنوز یخ کرده. جا دل و قلوه دادن بهم، ببرش ناهارشو بخوره. سمت معصومه برگشتند. فهمیدند تا حالا توی پستویش مانده تا حرف زدن آنها تمام شود. حیای آن دو خواهر مانند شمایلشان شبیه هم بود! خندید و از شیدانه جدا شد...
بروزرسانی در : ۶۴۷ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 147
وارد سالن استخر که شد، چشمهایش روی زمین راه گرفت و لبهایش به هم چسبید. شیشههای دفتر خُرد شده و تماما به اطراف پاشیده بود. دو چوب قطور هم روی خرده شیشهها به چشم میخورد. معلوم بود افرادی به استخر حمله کردهاند. چرا و چرا، سوالی بود که توی ذهنش چرخ خورد. در حال راه رفتن، خرده شیشه زیر پ...
بروزرسانی در : ۶۴۴ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 148
به خانه که رسید، موتور را توی حیاط کشید و مادرش را صدا زد: -حاضری بیا بریم مامان. صدای مادرش را شنید: -بیا تو طاها. پایین آمد و موتور را گوشهی حیاط گذاشت. دستهایش را تکاند و داخل رفت. زن روی مبل نشسته، عینکِ مطالعهاش مانند همیشه در پایینترین حد ممکن روی بینیاش بود و ادعیهای دستش: ...
بروزرسانی در : ۶۴۲ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 149
وارد بیمارستان که شدند، مثل همیشه پشت در بخش گیر افتادند. برخی نگهبانان آنقدر سختگیر بودند که با هیچ حرفی خام نمیشدند. با این حال سعیشان را میکردند بلکه بتوانند مجوز ورود به بخش را ازشان بگیرند. در حال نرم کردن نگهبان بودند که صدایی غیرمعمول از محوطهی داخلی به گوششان خورد و سرهایشان ...
بروزرسانی در : ۶۴۰ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 150
دهانش خشک شده بود. بیپدری کشیده بود اما سرشکستگی داشتن چنین پدری را نه! حرفی رد و بدل نشده به مادر دانیال حق داد برای روبرو شدن با چنان آدمی مردد باشد. دایی که امیرطاها را صم و بکم دید، شانهاش را فشرد و با صدایی که هنوز از خشم دورگه بود، گفت: -بدبختی خواهر و خواهرزادهی بیگناه من گرفتت؟...
بروزرسانی در : ۶۳۷ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 151
-نمیدونم چه مدل باباییه که ثریاخانم از بردن اسمشم وحشت داشت. -چهطور؟ -چه اهمیت داره مادر. مهم اینه اومده امضا کرده رفته. فردام بچه رو عمل میکنن انشالا خوب میشه. فهمید مادرش دوست ندارد پشت مرد صحبت کند. اما چیزهایی شنیده است. قبل از آنکه از بیمارستان خارج شوند، مقابل مادرش ایستاد...
بروزرسانی در : ۶۳۵ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 152
-والا میگفت هر چی هم تو خونه بود میبرد میفروخت خرج خودش دربیاد. شب خوابیدن صبح پا شدن دیدن تلویزیون نیست. کمکم به فرش زیر پاشون رسیده. یه روز سر کارهای مرده داشتن مرافعه میکردن که برادرش میرسه. وقتی میبینه فرشو لوله کرده ببره، یهفس میزنتش و بیرونش میکنه. تهدیدش میکنه برگرده می...
بروزرسانی در : ۶۳۳ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 153
پشت در اتاق عمل و زاویهدار با پدر دانیال نشسته بود. هر از گاهی چشمش به او میخورد و از حرکاتش تعجب میکرد. پوششش نسبت به دفعهی قبل بهتر بود ولی همچنان لُنگ چرک و چروک دستش بود و چند دقیقه یکبار پشت گردن خود میکشید. در آن هوای سرد که خودش توی پلیور و زیر کاپشن هم احساس سرما داشت، نمیفهمید ...
بروزرسانی در : ۶۳۰ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 154
فصل۱۱ صدای زنگ آیفون توی طبقهی پایین پیچید. اینقدر استرس شنیدن صدای زنگ را داشتند که مضاف با خواب بودن شهیاد، راحت صدا را در طبقهی دوم شنیدند. زهرا سمت آیفون دوید و شهبد سوی پنجره. تا گوشی را برداشت صدای خالهاش را از توی گوشی شنید. دلواپسی به زنگ چسبانده بودش. صدای "باز کن" شیدانه را ک...
بروزرسانی در : ۶۲۱ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 155
شب که به انتها رسید و خاله فاطمه تنها برگشت، دلش خالی شد! صدایش را که شنید، از اتاق بیرون آمد. تا خواست از امیرطاها بپرسد، با دیدن چهرهی رنگپریدهی خاله فاطمه و سکوت یکپارچهی اطرافیان، ایستاد و نگاهشان کرد. باز هم فاطمه بود که به دادشان رسید. سعی کرد با تمام اضطرابی که دارد، روی رفتارش ...
بروزرسانی در : ۶۱۹ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 156
پزشک که از بالای سرش کنار آمد، شهبد مقابلش را سد کرد: -چطوره دکتر؟ -حال خانومت خوب نیست. باید بستری شه و تحت مراقبت باشه. حوصله نداشت نسبتش را برای پزشک توضیح بدهد. سوالی که توی مغزش رژه میرفت را پرسید: -بچهاش آسیبی ندیده؟ پزشک در حال نوشتن مطالبی توی برگهی مقابلش گفت: -ببریدش بخش ز...
بروزرسانی در : ۶۱۶ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 157
توی صورتش کله کشید. طاقباز خوابیده و موهایش روی بالش پخش و پلا بود. مردمک چشمانش از زیر پلک برجسته میزد. فهمید خیلی درد کشیده که صورتش آب رفته است. یادش آمد در کودکی که سرخک گرفت، حالش خیلی خراب شد. از شدت درد ناله میزد و مردمک چشمانش مانند وزغ بیرون زده بود. چند روزی در بیمارستان بستری ...
بروزرسانی در : ۶۱۴ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 158
-جماعت مُردهپرستن دیگه. عین بچهای که یکسره تو کوچه خیابونه و دنبال پدر و مادرشم بفرستی بیایید مواظبش باشید کسی محل نمیزاره. اما وقتی ماشین بهش میزنه صدتا ننهبابا پیدا میکنه. -بد رفتار نکردن باهاتون؟ قوسی به لبش داد: -نه! بالاخره داغدارن. به قول خاله دهنشون پُر از خونه. اما باباش چپچپ ...
بروزرسانی در : ۶۱۲ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 159
زمستان خشکی بود. آسمان با آدمها خساست میکرد. رنگ دود جای آسمان کبود را گرفته بود. بالای بالکن ایستاد و به در حیاط نگاه کرد. مثل روزهای نبودنش، انتظار کشید. از خیلی وقت پیش! موتورش هم گوشهی حیاط خاک میخورد. از سه پلهی کوتاه پایین رفت و کنار موتور ایستاد. دست روی صندلی چرمش کشید و تا سمت ...
بروزرسانی در : ۶۰۹ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 160
نگاه شیدانه سمت فاطمه چرخید: -گفتی بهش خاله؟ منظور شیدانه را گرفت و سرش را بالا انداخت: -اینقدر حرف تو حرف آوردم وقت تموم شه. خودت باید بری دیدنش و بهش بگی. چون طاها فهمید یه اتفاقی افتاده. انگشتانش را لای هم انداخت و به نقطهای خیره شد: -الانشم فهمیده چه خبره. دیگه منو ببینه خیالش راحت می...
بروزرسانی در : ۶۰۷ روز پیش
