لیست کلیه پارتهای رمان بی رویا : پارت های 121 تا 140
تعداد کل پارت های منتشر شده : 341
-
رمان بی رویا - پارت 121
-من آوردمش پیش تو کمکش کنی. مقابل انوشه ایستاد و بهش زُل زد: -به تو چه که دایهی دلسوزتر از مادر شدی. کشیدمت اینجا تا بهت بگم تو کارش دخالت نکن. این کیس دردسرسازه. -تو نکنی میره یه جای دیگه. -اونوقت به ما مربوط نیست. -پس چرا فرستادیش دنبال سونوگرافی؟ -برای اینکه بفهمه میخواد یه...
بروزرسانی در : ۷۰۵ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 122
-اونوقت میاد پیشتا. -اومد خودم میدونم چطور رفتار کنم. نگران نباش! واقعا برایش مهم نبود شیدانه از آن راه به دلخواهش رد شود یا نه. آنچه در توانش بود انجام داد و با حرف بیتا دست و پای خودش را جمع کرد. چایش را که خورد، بلند شد: -من برم توام استراحت کن. -بمون! من و وانام که تنهاییم. سمت جال...
بروزرسانی در : ۷۰۳ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 123
از لحظهای که شیدانه وارد ساختمان شد و در را محکم بههم زد تا وقتیکه امیرطاها پشت سرش وارد پاگرد شد، بالای پلهها ایستاده بود و نگاهشان میکرد. پیش از اینکه شیدانه برسد، مادرش تماس گرفت هوایش را داشته باشد. خواست شهبد را بفرستد تا برایش شام ببرد. اما زهرا مطمئنش کرد نمیگذراد گرسنه بم...
بروزرسانی در : ۷۰۰ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 124
در حال برداشتن ظرف خندید و گفت: -خیلی کیفت کوکه انگار. -نه به جون زهرا. دلم داره عین سیر و سرکه جوش میزنه. سر قابلمه را برداشت و در حال کشیدن غذا گفت: -تا تو باشی سرخود کاری نکنی. -ممنون از دلداریت. روی بشقاب را ظرفی گذاشت تا سرد نشود. آنرا دست امیرطاها داد و پرسید: -از کجا میر...
بروزرسانی در : ۶۹۸ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 125
شهیاد را با هزار بدبختی خواباند و سرجایش گذاشت. کودک چند روزی بود بیقرار شده و مدام با کله خودش را روی زمین میکشید. مادرها میگفتند دندان کرسی درمیآورد که آنقدر کلافه است. دوباره هم بدقلق و غرغرو شده بود. کامل از کنار رختخوابش بلند نشده بود که صدای تلفن برخاست. روی زمین میخواباندش یهو ...
بروزرسانی در : ۶۹۶ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 126
-واقعا. شیدا به چیزی بچسبه تا تهش هست. حتی اگه غرولند کنه. -الان درست شده همون شیدای خیرهسر. همچین رو دندهی قوزه که نگم برات. -خوبشو بخوای، داداشت اشتباه کرده زهرا. اون که میدونست شیدا چقد روی این موضوع حساسه نباید اینجوری میزاشت تو کاسهاش. -آره! همه بهش گفتن. دیگه خودسری خودشو ...
بروزرسانی در : ۶۹۳ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 127
-خب! به منم همینو گفت. مگه نرفت؟ -چرا. اما نزاشت من باهاش برم تو مطب. زودم اومد بیرون. -شاید رات نمیدادن خب. بعضی از دکتران زنان مردا رو راه نمیدن. -نه، پیچوند منو. -یعنی چی؟ درست حرف بزن. -احساس میکنم راستشو نگفت. -احساس میکنی فقط؟ -آخه نرفته اومد بیرون. گفت دکتر نیومده. ...
بروزرسانی در : ۶۹۱ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 128
تمرین دادن پسرها که تمام شد، از آب بیرون آمد و لب استخر نشست. مهران با اینکه خیلی عقبتر از دانیال آمده بود، داشت به سطح او میرسید. کُند پیش رفتن دانیال، به خاطر نامنظم آمدنش بود. به مسابقات هم نرسید. دلیلِ کارهای دانیال هیچوقت برایش آشکار نشد. پسرک آنقدر غرور داشت که شهریههای عقبتر ر...
بروزرسانی در : ۶۸۹ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 129
عکسالعمل دانیال باعث شد مهران زخمیتر شده و سمتش حمله کند. پسرها در حال کتککاری رفتهرفته به کنارههای استخر رسیدند. مهران در حرکت آخر دانیال را سمت دیوارهی استخر هُل داد. سر دانیال به دیوار خورد و گیج شد. گنگ شدنش باعث شد مهران ضربات بعدی را پشت هم وارد کند. هر مشتش با سنگینی آب سمت دانیا...
بروزرسانی در : ۶۸۶ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 130
وارد شد و راهرویی عریض و طویل مقابل خود دید. نام پزشکان مختلفی همراه طبقاتشان روی تابلو اعلانات چسبانده شده بود. خوشبختانه نام یک پزشک زنان بیشتر روی تابلو نبود. طبقهی ۲ توی چشمش زد و سمت آسانسور رفت. دلش شور میزد! اما خللی در تصمیمش وارد نکرد. طبقهی دوم که از آسانسور بیرون آمد، درِ مطب...
بروزرسانی در : ۶۸۴ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 131
در که باز شد، امیرطاها را مقابل خود دید. هر کدام از دیدن دیگری جا خوردند. مردمک نگاهشان تندتند روی هم چرخید. پیش از آنکه زهرا حرفی بزند، ردی از دلشوره توی سینهی امیرطاها پیچید و زهرا را کنار زد. زهرا گوشهی کاپشنش را از پشت گرفت نگاهش دارد. اما شتاب قدمهای امیرطاها قدرت دستش را به انتها رسا...
بروزرسانی در : ۶۸۲ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 132
توی تاکسی که نشستند، سرش را پشت صندلی تکیه داد و چشمهایش را بست. زهرا نگاهش کرد و لب بهم فشرد. سکوت شیدانه را دوست نداشت. دستش را گرفت و فشرد. احساس کرد انگشتانش میان زمهریر است: -سردته شیدا؟ جوابی نگرفت. نزدیکتر رفت و کنار گوشش چسبید: -از طاها عصبانی نباش. نگرانت بود. میدونی که چقد رو...
بروزرسانی در : ۶۷۹ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 133
نفهمید رنگش از پرتاب نور مهتابی رفته یا از اتفاقات عصر: -خوبی شیدا؟ خوب نبود! اما حسی برای حرف زدن نداشت. سرش را بالا انداخت و نگاهش دور هال چرخید. چشمش که به ساعت خورد، سمت زهرا چرخید: -هشته! طاها اومده بالا؟ -نه! نیومده که هنوز. عصری رفت بهت نگفت کی میاد؟ -من باهاش حرف میزدم میشستمش...
بروزرسانی در : ۶۷۷ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 134
مقابل اورژانس توقف کرد. بعد از پیاده شدن شیدانه و مادرها، گاز ماشین را پُر کرد و رفت. تنها که ماندند، سردش شد! در حال بالا رفتن از پلهها، لرزی از تنش گذشت. دوباره از ذهنش گذشت: "کاش طاها بود!" اما نبود. در حساسترین لحظهای که به او احتیاج داشت تا دستش را دور پهلویش بپیچد و به خودش بچسبان...
بروزرسانی در : ۶۷۵ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 135
ساکت شد. با اینکه نتوانست حرف امیرطاها را باور کند، اما از آن موضوع گذشت: -نمیخواد. زنگ زدم بگم اگه با گوشیم تماس گرفتی و جواب ندادم، خُل نشی. مونده خونه. -اینقد عقلم نمیرسید با خاله یا مامانم تماس بگیرم؟ -گفتم شاید یهو قاطی کنی. -شایدم میخواستی بگی بیا پیشم تنها نباشم. اما به خاطر خ...
بروزرسانی در : ۶۷۲ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 136
پایش را از اتاق بیرون نگذاشته بود که مادرش تلفن به دست توی شکمش آمد. معلوم بود او هم به شدت اضطراب دارد: -چی شد؟ چی گفت دکتر؟ فاطمه خواهرش را عقب کشید تا شیدانه از سر راه مردم کنار بیاید. بین مادر و خالهاش راه افتاد و گفت: -اینکه چیزی نمیگه. فقط سونو گرفت داد بهم. باید دکتر ببینه. معصومه...
بروزرسانی در : ۶۷۰ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 137
شمارهی خالهاش را گرفت و منتظر ماند. طولی نکشید که شیدانه جواب داد: -الو، داشتم میگرفتمت. -بگیر و ببند امشب افتاده به من. تو دیگه چهجوری میخواستی بگیری؟ متوجهی کنایهی امیرطاها نشد: -سرخوش شدی. انگار پسرت بهت گفته من دیگه چسبیدم بیخ خِرت. دلش غنج زد از جملهای که شنید. تمام غصهه...
بروزرسانی در : ۶۶۸ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 138
-چرا سوار نمیشی مامان؟ با صدای مادرش پلک زد و گفت: -دلم پیش دانیاله. زن مقابلش ایستاد و گفت: -مگه الان با مادرش حرف نزدی؟ -او زن تنها تو بیمارستانه. پدرش فوت کرده! نگاه دو خواهر روی هم چرخی زد. اینبار معصومه گفت: -الان که تو بری فایده نداره خاله دردت به سرم. خونه نیای شیدا رو دیگ...
بروزرسانی در : ۶۶۵ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 139
-پاشو لباساتو دربیار یه چیزی بخور. لبات سفید شده از استرس و گشنگی. با اینکه دلواپس بود و راه گلویش بسته، اما برای عادی جلوه دادن فضا سرش را به عقب کشید: -چیزی واسه خوردن داریم زهرا؟ زهرا همراه شهبد و یاسمین وارد هال شدند. فهمید توی پذیرایی در حال گفتگو بودهاند. از حال چشمانشان معلوم ...
بروزرسانی در : ۶۶۳ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 140
منظور فاطمه را از مشکلات فهمیدند. شیدانه که حالش معلوم شده بود. با کمی استراحت به حال طبیعی برمیگشت. مسلما اشارهاش به دانیال بود! "آمین" غلیظی گفتند و به صورت مبهوت یاسمین خیره شدند. به چشمان دُرُشت شدهاش خندیدند و هر کدام برایش مزهای پراندند. هول کرد و دلشوره به جانش افتاد. باور ن...
بروزرسانی در : ۶۶۱ روز پیش
