لیست کلیه پارتهای رمان بی رویا : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 341
-
رمان بی رویا - پارت 1
توی واقعی را زمانی دیدم که دستانم گره خوردهی دستانت بود! بعد از آن، هرچه دیدم رویا بود و بس!!! #امینباغبان فصلاول مضراب لای انگشتانش خوشرقصی میکرد روی تارهای سنتور. آهنگی میزد که ترانهاش آن روزها حسابی گُل کرده بود. سرش با نتها بالا و پایین میشد و لبهای مهمانان با این ش...
بروزرسانی در : ۸۸۹ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 2
وارد خیابان که شد، ساز را دوباره بالا انداخت. سعی میکرد با سرعت بدود تا از آن خانه فاصله بگیرد. سخت بود با سازی مثل سنتور دویدن. مدام پشت پا و کمرش میخورد. گامهایش را کُند میکرد، گرفتار میشد. دوید و نفسش توی هوای سرد بخاری سفید میشد. کمکم صدای خسخس سینهاش را میشنید. هیچ بوفکوری از خیاب...
بروزرسانی در : ۸۸۹ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 3
وارد خانه که شد، موتور را وسط حیاط انداخت و کلاه کاسکت را کنارش. از درِ آلومینیومی پاگرد داخل رفت، پلهها را گرفت و بالا دوید. چُرتش با شنیدن قدمهایی پرشتاب پاره شد. در را باز کرد و توی راهپلهها کله کشید: -طاها! تویی؟ جوابی نشنید. برگشت و چادرش را سر کشید. زانودرد اجازه نمیداد تندتند از پ...
بروزرسانی در : ۸۸۹ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 4
-دلم میاومد ولش میکردم بره زندان بمونه آدم شه. حیف! سر مادرش که با افسوس تکان خورد، رفت. زن نشسته نگاهی به اطراف انداخت. داخل اتاق هم دست کمی از سالن نداشت. ریخت و پاش بود و کثیف. چشمش روی بومِ عروسیشان بالا رفت. لبهای خندان شیدانه و امیرطاها توی آغوش هم، دلش را برد. از آن زیباتر، صورت قشن...
بروزرسانی در : ۸۸۹ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 5
بوی پا و جوراب، چرکی موکتِ سبزِ روی زمین و صداهای متفاوتی که اکثرا غیرمعمول حرف میزدند، خندههای کریه و زورکی، دلآشوبهاش را بیشتر میکرد. گوشهی دیوار کز کرده بود و با ناخن به دیوار میکشید. دریچهی آهنی باز شد و نگهبان بلند گفت: -شیدانه شکیبایی. صاف ایستاد و سمت دریچه کله کشید. زن نگاهش کرد...
بروزرسانی در : ۸۸۹ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 6
سرش را برگرداند. از موتور پایین آمد و کلاه کاسکت را با حرص توی سر شیدانه فرو کرد. طاقِ کلاه کف سرش گرفت و دردش آمد. درد را مشتی کرد و توی پهلوی امیرطاها نشاند. تا رسیدن به محلهشان، زانوهایش یخ زد از سرما و شروع به کزکز کرد. انگار خواب رفته بود. سِرِ، سِر شد. نوک انگشتانش بیشتر. میدانست امیرطاه...
بروزرسانی در : ۸۸۹ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 7
زن به نردههای توی بالکن چسبید و با لحنی ترسخورده پرسید: -چی شده؟ جوابی به سوال مضطربگونهی خالهاش نداده بود که کلهی شهبد از پنجرهی طبقهی دوم بیرون آمد: -تویی طاها؟ چهخبره نصفهشبی؟ به ماشین اشاره کرد: -اینو خفه کن. شهبد داخل ساختمان برگشت و امیرطاها از روی موتور پایین آمد. موتور را ...
بروزرسانی در : ۸۸۹ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 8
-گمشو تا دهنتو جر ندادم. شهبد، زهرا را چسبید و امیرطاها، شیدانه را. دعوای آنها داشت از مشکل بین امیرطاها و شیدانه بالاتر میگرفت. رنگِ مادر هم هر لحظه سرختر. امیرطاها به شهبد نگاه کرد و با عصبانیت گفت: -ببرش بالا اینو. اعصابم به قد کافی عنی هست. شهبد بازوی زهرا را چسبید و او را سمت در برد....
بروزرسانی در : ۸۸۹ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 9
دست به سینهی خودش زد و ادامه داد: -از من؟ منی که سر عشقت قسم میخوردم واسه همه. هان شیدا؟ تو شیدای کی بودی؟ من؟ که سر ۳ سال نشده ازم جدا شی؟ ما قسم ابدی نخوردیم واسه هم؟ حالش بد شد از شنیدن حرفهای امیرطاها. دستانش را به عقب هُل داد و قدم قدم ازش فاصله گرفت: -نشون نمیدی تو عمل خواستنتو. -س...
بروزرسانی در : ۸۸۸ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 10
-کمه شیدا. نیست! باشه هم خیلی گرونه. زانوهای امیرطاها را توی چنگش گرفت. ناخنش کشید روی شلوار جین او و صدا داد. هیجان داشت. انگار از نبایدها گذشته بود. نمیخواست وقت را از دست بدهد شاید عقیدهی او برگردد: -هر چی دارم میفروشم. فقط بریم. -با چهارتا سکه و چند تا تیکه طلا میخوای پول پیش جور کنی؟...
بروزرسانی در : ۸۸۶ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 11
صدای بگومگوی امیرطاها و شیدانه، بسیار دور و نامفهوم به گوشش میخورد. مدام منتظر بود شیدانه در ساختمان را باز کند و لجوجانه بیرون بزند. شهبد جایش را پهن کرد و مثلا رفت بخوابد. اما صدایش میآمد. داشت غُر میزد و برای شیدانه خط و نشان میکشید. زهرا هم داشت هیزم زیر آتشش میریخت از حرص. دلشوره...
بروزرسانی در : ۸۸۴ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 12
با سفره از آشپزخانه بیرون آمد. نان را از بالای اُپن برداشت و روی زمین نشست: -ما باید دورشونو بگیریم صدا بخوابه. ازشون دلت پُره حق داری، منم از دست کارا شیدا ناراحت میشم بعضی وقتا. اما یکی من بگو یکی اون بگه بدتر میشه. -دیگه چیکارش کنم خواهر؟ -بزاریم به دل خودش پیش بره بلکه آروم بگیره ...
بروزرسانی در : ۸۸۱ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 13
معصومه نیز با پساندازش چرخی تهیه کرد و سرگرم خیاطی شد. حاصل دسترنجشان را پای کودکانشان ریختند تا قد کشیدند. استخوان ترکاندند و به هم دل دادند. انگار آن دو خانواده دلشان نمیآمد هیچوقت از هم دست بکشند. شهبد و زهرا زودتر خودشان را لو دادند و به همت مادرها سر زندگیشان رفتند. اما شیدانه و...
بروزرسانی در : ۸۷۹ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 14
-فکر خوبی کردی. شیدا چند باری گفته خونهی خودمون برای کارم بهتره. سرش را تکانی داد و گفت: -آره! بزار به کارش برسه اینقد اعصاب همو خرد نکنن بهخاطر این چیزا. طاها بچهمم از فکر خونه اجارهکردن بیاد بیرون. تعجب کرد از حرف خواهرش: -مگه دنبال خونه رفته؟ فاطمه در حال جمع کردن خُردههای نا...
بروزرسانی در : ۸۷۷ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 15
-پایین نرفتی؟ متوجهی منظور مادرشوهرش شد و گوشه چشمی برایش آمد: -خیالت راحت خاله. دختر عجوبهات عین هشتپا دست و پاشو انداخته دور تن داداشِ بدبخت من. فاطمه اخمی برای دخترش انداخت: -انشالله هیچوقت از دَم دل هم تکون نخورن. این حرفا چیه دختر؟ -آخه خیلی پروئه مامان. -به تو چه! خودشون میدو...
بروزرسانی در : ۸۷۴ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 16
فصل ۲ صدای شالاپ شالاپ دست و پای بچهها توی آب، همانقدر برایش عادی شده بود که بوی کُلر. روی صندلی ساحلی، لب استخر نشسته بود و در حال حرف زدن با سامیار میپاییدشان. یکدفعه توی سوتش دمید و بلند گفت: -نرو سمت ۴متری آقا، برگرد عقب. شناگرِ آماتور به حرکتِ رو به جلویش ادامه داد و باعث شد امیرط...
بروزرسانی در : ۸۷۲ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 17
مقابل کمدش رسید و درش را باز کرد. اما فقط جلویش ایستاد: -چهخبره؟ -حضوریه. تو فک کن بهخاطر برگشتن عروسش میخواد سور بده. برگشت و دست به کمر شد: -درست بگو بدونم ارزش داره بچهها پمپو بپیچونم. -پمپ چیه؟ مگه شبا فرد اونجا نبودی؟ -عماد زنگ زد گفت یکیشون تو مضیقهاس دنبال استعلاجیه امشب. ...
بروزرسانی در : ۸۷۰ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 18
با بغلی گل که شبیه قلب آراسته بودنش، وارد خانه شد. چشمهای شیدانه از دیدن رُزهای سرخ برق زد و لبِ قشنگش که همرنگ گلها بود از هم باز شد. بلند شد و جلو رفت! بلوز و دامن هندیاش با گوشوارههای بلندی که انداخته بود، کشیدهتر و دلبرترش کرده بود. در حال نزدیک شدن به امیرطاها بلند و رسا، ترانه...
بروزرسانی در : ۸۶۷ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 19
-چقدرم گشنمه خاله. شیدانه گفت؛ -زنت بهت چیزی نمیده بخوری. همیشه شکمت چسبیده به پهلوت. زهرا روی شکمِ کمی برآمدهی شهبد زد: -حتما این شیکم منه تو آفسایده. -بس که بد بهش غذا میدی. نه صبحونه، نه ناهار، یه وعده شام میخوره میشه چربی. به شوهر من نیگا کن! یه گرم اضافه وزن نداره. -داد...
بروزرسانی در : ۸۶۵ روز پیش
-
رمان بی رویا - پارت 20
امیرطاها بالشی زیر آرنجش کشید و یه لم افتاد. کاسهی تخمهی مورد علاقهاش را جلو کشید و گفت: -هر چیزی سختش بهتره. عین آبجی تو! -آبجیش چیکار کرده؟ نگاهشان سمت شیدانه برگشت. گیتارش پشتش بود و کیکی توی دستش! وارد ساختمان شد و در را با پایش بست. همه با دیدنش صاف نشستند و شروع به دست زدن کردن...
بروزرسانی در : ۸۶۳ روز پیش